۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه

فصل اول در پنچ اپیزود از رمان ستیز با خدایان


فصلی را که از این رمان می خوانید در پاییز سال 1373 نوشته شد  و به پایان رسید ،که در دستگیری مجدد در سال 1375 توسط وزارت اطلاعات خمیر شد. از آن نسخه ایی دیگر نداشتم .فقط همین فصل لابه لای نقاشی های دخترم از گزند شان مصون ماند. بعدها نیز شرایطی پیش نیامد که بار دیگر آن چه را که نوشته بودم ، مجددا بازسازی اش کنم  و بنویسم.

اپیزود اول:
با باد میاد،با صدای باد پاییزی.تموم درها رو بستم، حتی لای درز پنچره ها رو .اما میاد،نرم و سبک ، مث ِ خزنده، اما معلوم نیست از کجا؟اما میاد. قبل از اومدنش اونو توی باغ دیدم.
ـ توی باغ؟
ـ آره.باغ سیب رو میگم.مدت هاست که دیوارها رو برداشتن و حالا تا چشم کار می کنه، همش باغ ِ سیبه.
؟باغ سیب؟
ـ آره .باغ سیب رو آتیش زده بودن، اما فقط نفس ِ من بود که خُنکش می کرد.
شاید بعد از برداشتن دیوارها بود که اومد،درست توی مرز بیدار ـ خوابی ، میون ِ شب و روز!
اون ایستاده بود و می لرزید.شاید از سرما یا خوابی که دیده بودـ نمی دونم! اما می دیدم که می لرزید.ایستاده بود،بلند بالا و کشیده قامت.
سیاه به تن داشت و از همه ی صورتش فقط نگاه ِ مات و موهای فسفری رنگش پیدا بود. توی صف ایستاده بود و نگاه می کرد، درست به همین قاب پنچره که شیشه اش ترک خورده. من یقین داشتم که توی ِ هزا ـ لای روحم رو می دید.
ـ توی هزار لای روحت رو ؟
ـ آره . کنار پنچره ایستاده بود و می لرزید.باورم نمی شد که بیدارم، برای همین بود که دستام رو بالا آوردم و نگاه کردم.رعشه ی انگشتام بهم می گفتن که خواب نیستم.
یه بار دیگه نگاه کردم...نگاه کردم به اون چشاش،اون چشای مات و موهای فسفری رنگش.
مث همون شبای یأس و ناامیدی و تنهایی و بی کسی که عکس ها از توی قاب ها بیرون می اومدن و تا صبح کنار جنازه های باد کرده همراه من شیون می کشیدن، دلم می خواست توی اون چشای ماتش شیون بکشم.
ـ کنار جنازه ها سیون می کشیدن؟
ـ آره.عکس ها رو میگم.اونا ا صبح شیون می کشیدن و من خیس از عرق ترس، زیر لحاف ِ اطلس ِ گلدار، مچاله می شدم. همه جا تاریک بود.فقط نور کم سوی چراغ بود که مستقیم می خورد توی چشام و سایه  ی اندام منو روی دیوار حک می کرد.اون توی اتاق بود.سایه ی اون یکی هم بود.اما نور چراغ توی چشای اون فرو نمی رفت و نقش ِ سایه  ـ روشن ِ دیوار شده بود و توی دستاش یه شلاق ِ چرمی بلند پیچیده بود و گاه به گاه می کوبیدش روی میز ی که جلوش نشسته بودم. اون بهم می گفت:
ـ دِ ..بنویس!
منم نوشتم :
ـ دایه مرده !
نقش سایه روشن ِ روی دیوار یه دفعه ی دیگه شلاق چرمی ِ پیچدارش رو کوبید روی میز و فریاد کشید:
ـ نه ... دایه زنده اس!
گفتم:
ـ نه...دایه مرده،وگرنه باید صدای نفساش بیاد. آقا جوون و ننه هم مردن...چون نه صدای پچ .پچی هست و نه صدای داد و فریادی هست و نه حتی صدای سکوتی !
یه دفعه سایه ی دستی از بالا روی سرم چرخ می خوره و من خودم رو آویزون از موهام، مابین زمین و سقف ِ اتاق می بینم.بعد عکس ها کنارم می ایستن و با من توی تاریکی شیون می کشن.صبح که میشه دایه زنده میشه و جاروی بزرگ رو بر می داره و تویِ آب ِ حوض می ندازه و میگه :
ـ بذار تخم ماهی ها به ساقه ی جارو بچسبن !
بعد گیساش رو باز می کنه و دستاش رو روی سنگ ِ سیاه ِ لبه ی حوض می ذاره و سه بار صورتش رو کُر میده و صلوات می فرسته.
من تا صلوات رو می شنوم بند از بند تنم جدا میشه.
شب که میشه ماهی های سیاه کوچولو به موهای ریخته شده ی توی ِ آب ِ حوض  آویزون میشن و توی تاریکی آب. آب میگن !
ـ آب. آب میگن ؟
ـ آره دیگه! دریا با اون بزرگیش از میون ِ باغ ِ سیب می گذره و تا به حوض ی کوچیک خونه ی ما می رسه آباش تموم میشه، بعد من کنار ماهی ها می شینم و باهاشون آب. آب میگم.
ـ واسه چی آب . آب میگی ؟
ـ واسه این که بهش احتیاج دارم.نگاه کن... روی تنم پر از لکه اس1 صد بار به دایه گفتم با آب کُر این لکه ها پاک نمیشن، باید لکه های تنم رو با آب دریا بشورم.اما اون فقط گوش میده و میگه :
ـ  دِ ...پاک میشه ننه،پاک میشه !
من گریه می کنم و میگم:
ـ آب دریا کف داره، فقط با آب دریا پاک میشه !
اما دایه از جاش می پره و با تعجب میگه :
ـ اما با صابون نخل ...
من از کوره در میرم و داد می زنم:
ـ چقده بهت بگم از ریشه ها بدم میاد!
بعد همین جور که عصبانی میشم و گُر می گیرم یکی از لباسامو بر می دارم و تیکه .تیکه می کنم.لباس،لباسِ بچه گی هامه !
بعد از پنچره ی اتاق همه شون رو می ندازم بیرون و یه نفس ِ عمیق می کشم.اما تا لباسام رو می ندازم بیرون، درخت ِ سیب ِ توی ِ باغچه شکوفه هاش پارچه ای میشه !
دورتر از این درخت اون ایستاده و بی اعتنا به دایه که با یه بغل رخت ِ چرک از جلوی ِ باغ ی سیب رد میشه. اون منو نگاه می کنه و من حس می کنم می تونه با نگاش توی ِ هزار  لای ِ روحم رو ببینه.

اپیزود دوم:

با باد میاد ... با صدای پاییز.اما من نموم درها رو بستم، حتی لای ِ درز ِ پنچره ها رو، اما میاد.انگار نگاش از همه چیز عبور می کنه.آخ اون با نگاش ، با اون نگاه ِ خاکستری ماتش چه آشوبی به راه می ندازه !اصلا طوفان راه می ندازه!
طوفان هر چی بادبادک و قاصدک و هر چی چشای لبالب از انتظاره ، بر می داره و به آینه ی شکسته شده می کوبه، بعد زمین پر از چشای منتظر و قاصدک و بادبادک های شکسته و مجروح و خونین میشن که کف اتاق افتادن و شیون می کشن .
با صدای شیون ِ اون همه چشای منتظر و قاصدک و بادبادک های مجروح ، صدای زنجیر و قفل و کلید هم میاد... و بعد باز سایه ـ روشن ِ همونی که شلاق ِ چرمی ِ ضخیم به دستش پیچیده ، روی دیوار ظاهر  میشه.

آخ ! باز داره یکی جیغ می کشه.یکی توی  خفگی ِ گلوش فریاد می زنه.یکی با پای ِ زنجیر بسته اش،روی زمین لِخ.لِخ خودش رو می کشونه.یکی رگ دستش رو می جوه و خون روی زمین می چکه.
صدای شلاق ِ چرمی ِ پیچدار بلند میشه :
ـ شلاپ. شلاپ .بعد صدای  همه توی گلو خفه میشه. حالا اتاق پر شده از اجساد.اون طوری قدم بر می داره که جای پاهاش روی خون ها نمونه.
من سجادم زیر بغلمه ، چادرم رو هم سرم کردم .باید هم چادر داشته باشم هم سجاده !
بعد باید برم و بنشینم اون عقب و به روبرو زل بزنم. به همون جایی که میگن "فبله " اس، مسیر نوره ، خط ِ سبزه ، به همون جایی که بالاش سایه ی یک حلقه طناب ِ !
از پس ِ حلقه ی طناب ، سایه ی تن اون هم پیداس.حتما اون نگاه منو می بینه .همون جایی که فانوسی توی نگام سو.سو می زنه، قاصدکی با نفسام پر می کشه و برای اون چشای بادومی ِ سیاه، خبرهای قرمز می بره.
ـ خبرهای قرمز می بره؟
ـ آره . من به قبله نگاه می کنم و با خودم میگم، نباید از سایه ی طناب بترسم. باید پشت به نور راه برم، بعد سایه ام بلند و بزرگ میشه و کف اتاق قد می کشه ، اون وقت من هم بزرگ میشم ، مث ِ سایه ـ روشن این شلاق ی چرمی!
بزرگ شدن این حُسن رو داره که به آدم یاد میده دیگه نترسه، حتی اگه شیشه ی یکی از قاب ها بشکنه و عکسی بیرون بیفته و تا صبح روبروت بایسته و زُل بزنه به چشات !


اپیزود سوم :

روی زمین هیچی نیست ، جز یک دفتر چرمی ، یک صندلی با روکش سیاه ، یک تخت چوبی که بشه روش خوابید و یک هزارر جلد کتاب که بشه پشتشون قایم شد.
روی زمین نشستم و پشت کتاب ها پنهون شدم ، پشت آدمای توی کتاب ها.
دایه میگه :
ـ اگه سجاده رو باز نکنی و برای ارواحی که توی جونت پنهون شدن دعا نکنی، هیچ وقت نمی تونی دیگه بنویسی !
من به انگشتای ورم کرده ی بی ناخنم ، به سجاده ی مچاله شده ی کنار دیوار نگاه می کنم و می دونم توی جونم به جز "خودم" هیچی نیست، اینو حتی بهتر از دایه می دونم ، بهتر از قبله و سجاده هم می دونم، بهتر از اون شلاق ِ چرمی و نگاه مات و موهای فسفری رنگ می دونم.
اما من باید بنویسم.باید تموم ِ جریمه هایی رو که معلم، هرشب به گردنم می گذاشت دوباره بنویسم. باید بنویسم تا نسوزم، تا نپوسم، تا دریا باغ  ِ سیب ِ آتیش گرفته رو خاموش کنه. باید بنویسم تا زنجره ها آوازشون رو از خاطر نبرن!
آخ ! اصلا لازم نیست رو بروی قبله بشینم.لازم نیست سجاده رو باز کنم.لازم نیست تسبیح رو صد و یک بار، دونه، دونه رد کنم و اُوراد عجیب و غریب بخونم و پشت کنم به خودم و باغ سیب رو از خاطر ببرم.!
الان اما فقط لازمه که زمان بگذره.
ـ زمان بگذره؟
ـ آره. اگه زمان بگذره و سرم رو بلند کنم دیگه اون نیست.حداقل اون جا نیست، روبروی قبله،پشت اون طناب!
دونه های تسبیح رو که از تختشون کنده شدن زیر پاهام حس می کنم اما راست و مستقیم روی زمین قدم بر می دارم. نه به آسمون نگاه می کنم و نه به قبله.نگام به جلوس، به طرف پنچره میرم.اون پشت درختای سروپنهون شده . حالا چقده  قیافه اش شبیه باباس.فقط کافیه دستش رو بذاره روی سینه اش و داد بزنه : آی ...خانمجان کجایی؟
خانم جان از پشت درختا بیرون میاد و توی دودی که در اطراف اجاق درست شده می چرخه و شاخه جمع می کنه و شعله ی آتیش رو بالا می بره.


اپیزود چهارم:


آه... این جا که هستم کسی صدام رو نمی شنوه.روی زمین می افتمف کنار اجساد شاپرگا و پروانه ها و قاصدک ها و شقایق های پر.پر شده! هیچ کس مارو نمی بینه. نه بال های کنده شده ی پروانه ها و شاپرک ها رو، نه پر.پرشدن شقایق ها رو، و نه روح سوخته ی منو !
کنار روح ِ سوخته ی خودم و اجساد پروانه ها و شاپرک ها و شقایق ها می شینم که یک دفعه هر چی جسد کف اتاقه با هم یکی میشن و دو حلقه می سازن و به پای روحم می بندن. من کنار پنچره میرم تا ببینم چه کسی به پام زنجیر بسته !
اون هنوزم اون جا ایستاده.اما من تموم درها رو بستم ، حتی درزهای پنچره ها رو ، اما اون می تونه بازم توی اتاق بیاد.

همیشه با باد میاد، همین طور که با باد هم میره !
اما راستی ...اون از کدوم روزنه میاد؟ من که تموم درها و پنچره ها رو بستم، حتی لای درز اونا رو !

مچاله شده گوشه ی دیوار می شینم.نگام روی دونه های پاره شده ی تسبیح ثابت مونده.لبام خشک و نازک شده و بهم می خوره.چیزی توی سینه ام تاپ .تاپ می کنه. دستم رو روی سینه ام می ذارم و کمی روی دلم خم میشم و به روی شکمم فشار میارم تا اونی که توی سینه ی منه از دهنم بیرون نیاد.محکم گرفتمش.اما باز دارم مث ِ بید توی سرما می لرزم و می ترسم، از نگاه کردن به سایه ی اونی که پشت طناب آویزون شده و مونده رو به قبله می ترسم !
آخه ...اون دیگه شبیه بابا نیست.حالا دختری شده که پیرهن چین دار پوشیده و روی پنچه های پا بلند شده تا از اون روزنه ای که پشت طناب ، اون ور دیوار ببینه ، اما تا نزدیک روزنه می رسه ، طنابی به گردنش می لفته و زنجیر بسته شده به پاهاش وی صدا میده ؛ جیرینگ.جیرینگ.
حالا که آویزون شده و مونده میون زمین و سقف، به پایین پیرهن چیندارش یم ردیف تور دیگه اضافه میشه ، و بعد یک ردیف دیگه ..و باز.. ردیف دیگه.
چشام رو که از ردیف نورهای پیرهن بر می دارم، دایه رو به قبله درازکش به جای من ، کنار اجساد خوابیده !
دایه همیشه می گفت؛ اگه قد بکشی و بتونی از پشت این دیوارها خودت رو به اون طرف روزنه ها برسونی می تونی پرنده بشی.دایه چیزهای دیگه هم می گفت.می گفت ؛ تا چشات آسمون رو ببینن رنگ نگات مث ِ " پرنده " میشه.
من به تموم حرفای دایه گوش دادم، به جز دوتاش: یکی این که لباسام رو با صابون نخل بشوره ، یکی هم اینکه سجاده رو باز کنم و بنشینمجلوش، رو به قبله و برای ارواح پراکنده توی جونم دعا کنم !


اپیزود پنچم :


حالا به پایین دامنم چهار تا رج ِ دیگه ی تور اضافه شده و باز رجی دیگه .
من دارم کم.کم قد می کشم و می تونم اونور روزنه رو ببینم. ماه که بالا بیاد، مد میشه آب دریا بالا میاد.اون قد بالا که آبش می رسه به لکه های تنم ، به سر انگشتام ، به همین دستای بدون ناخنم، به هر چی لکه روی تنم ، هر چی کبودی و خونمردگی روی انگشتام ، همه و همه پاک میشن.
مّد که بشه ، بارون میاد. صدای بارون روی  آب دریا می ریزه و همین ...صداس که نمی ذاره موش ها حافظه ام رو بجون.
وقتی به دکتر گفتم که یکی توی منه که نمیخواد سر سجاده بشینم و دعا بخونم و لباسام رو هم با صابون نخل بشورم ، نوک قلمش رو گذاشت روی کاغذ و بعد اونو چرخوند روی کاغذ و دو حلقه ی زنجیر و یک دونه طناب کشید و زُل زد توی چشام !
اما دیگه بی فایده اس. اگه این دکتر هم واسم طناب و زنجیر بکشه ، من باید خودم رو برسونم به اون روزنه. باید از روی لبه ی کوچیک و باریک همین روزنه بپرم و برم تا اون بالا... بالاها.
آخ ! بذار دایه لباسام رو با صابون نخل بشوره ، مهم اینه که من ریشه ها رو دوست نداشته باشم. بذار منو با زور بشونن دم سجاده ، رو به قبله، مهم اینه که من نگام به اون روزنه باشه ، به آسمون. بذار سایه ی نقش ـ بسته ی روی دیوار ، هی شلاقش رو بکوبه روی میز ، روی دیوار ، روی زمین ، روی  من ، مهم اینه که من نگام به اون روزنه ، به آسمون باشه.
تا آسمون رو ببینم رنگ نگام مث ِ پرنده میشه. شکل پرنده میشم ، شکل یه گنجشگ کوچولوی خاکستری رنگ که از لای درز ِ میله ها ی این قفس می پره بیرون. مهم اینه که من نگام به آسمون باشه .
اما راستی ... من یه پرنده میشم ؟


کتایون آذرلی

پاییز هزار و سیصد وهفتاد و سه .

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

چند غزل چاپ نشده 1368ـ1369


غزل رازقی ها را در اوایل بیست و چهارسالگی ام سرودم که تصویر و برداشت من از  جامعه ایران و حکومت حاکم بود.این غزل ها پس از خروجم اززندان سروده شده است. لازم به ذکر است که در این سروده با واژگان خراسانی روبروید که با مراجعه به فرهنگ فارسی می توانید به معانی و تلفظ واژگان آن پی ببرید.

رازقی

رازقی های باغ تنهایی
از سکوت شبانه آزردند
قمریان غریب ِ مرثیه خوان
آبروی کلاغ را بردند

قصه ـ کوچه باغِ آگاهیست
صحبت ناله ی شبانگاهیست
قصه ی قتل عام ِ زنجره هاست
صبحت ِ فتح ِ باب ِ خونخواهیست

مرغ ِ تنهای ِ باغ ِ تنهایی
دل ِ افسده ی مرا واکن
من ِ آدم گریز ِ گمشده را
پشت ِ پرچین ِ درد پیدا کن

بر حریر ِ خیال ِ پار و پریر
شدم آواره  دوش ِ رازینه
من و این روز ِ کاذب ِ کشدار
عصر ِ غبار ِ روز ِ آدینه

کوچه پس کوچه های باغ ِ صبور
پر شد از قمریان ِ مرثیه خوان
ای تو فصل تنت همیشه بهار
تو در این باغ جاودانه بمان

باد می آید و گلایه کنان
از زمین و زمانه، ریز و درشت
باد این تاجدار کوچه نشین
در گلو بغض و آرزو در مُشت

بوی عطر هزار ساله ی گل
به پر و پای باد می پیچید
مست از عطر اطلسی ها ،باد
شاخه ای از بهار را می چید

کوچ کردم به بام ِ غربت ِ پار
من ِ مخمورتر ز نرگس ، ز زندگی مست
چون بهار آمدم به کوچه ی سبز
بی نیاز آمدم ز هر چه که هست

حال من از بلوغ سرشارم
حال من از بهار سر ـ ریزم
از تنم صد شکوفه سر زد اگر
شاخه ی خشک فصل پاییزم

آفتاب است و نم .نم باران
تن ِ گل گرم از لهیب ِ بهار
همچو خون می دود به کوچه ی رگ
شوق بودن در آرزوی هوار

بارش شبهه ریز می ریزد
غنچه بر بوته جیب پاره کنان
بلبل مست، یله گر گردید
قمری از باغ ِ غم کناره کنان

نا گهان زاغ ِ سوگوار آمد
نرگس ِ نیم ـ خفته روی گرفت
پچ.پچِ خفته باز شد فریاد
های مأمن کنار هُوی گرفت

های و هویی شد و زان پس باغ
در سکوتی دوباره پنهان شد
گفته های نگفتنی از ترس
در زبان اشاره پنهان شد

زاغ های مُفتشِ بیمار
حمله بردند بر سپیداران
باد، بال ِ پرنده را آموخت
درس ِ خونخواری کمانداران

زندگی در سکوت جاری شد
باز من آمدم به کوچه ی کوچ
کینه در دل دوباره شکل گرفت
خشم در من چو دست ِ بسته ی بلوچ

خاطر ـ آشفته در کناری کور
سُهره ی دل ز درد می خواند
این صدای شگستن ِ دل اوست
کین چنین خشک و سرد می خواند

قمری غم بیا دوباره بخوان
هیأ ت سوگِ باغ بر پا کن
هر که بیدر کجای بی کس را
تو در این تَلِ خاک پیدا کن

ذهن من ناگهان به کوچه دوید
که هان کجایید باغ را بردند
جارچی در سکوت می زد جار
رازقی های باغ پژمردند.


***

غزل عاشقانه 1

به نیمه شب که دلت می کند بهانه ی من
بیا و بشکن و درهم بریز خانه ی من
هنوز بوی تنت در اتاق من باقیست
بیا ، بیا و ببین هق. هق ِ شبانه ی من
خدا، چه روز ِ بدی و چه اتفاق ِ بدی
مرا شکستی و رفتی ز آشیانه ی من
نگفتمت که برو ، فارغ از غم من باش
نگفتمت که مباش  عشق جاودانه ی من
تو روح ِ شعر منی ، تو عشق ِ پاک منی
به ذهن ِ من بنشین ای رونق ِ ترانه ی من
تو ای الهه ی ذهنم بخوان بهر خدا
ترانه های غم انگیز و عاشقانه ی من
بیا ز ساحل ِ گرم ِ نگاه من بگذر
ببین تو بستر ِ دریای ِ بیکرانه ی من
بیا .بیا که تنم خشک و بی برگ است
مکش تو پای از این باغ غم ، جوانه ی من
تو رفتی از بَر من ای گل ِ همیشه بهار
خزان ز گِردِ ره آمد کنون به خانه ی من
بخوان به نام گل نرگس و گل مریم
به نیمه شب که دلت می کند بهانه ی من


***


غزل عاشقانه 2


بخوان.بخوان ترانه ایی که شورشی به پا کنم
منم.منم که هستیم چو ذره ایی فنا کنم
مگو.مگو که این دلم گرفته سخت از غمی
بگو.بگو تو قصه ایی که غصه ها رها کنم
بزن.بزن تو زخمه ایی به تارو پود جان من
هلا.هلا چه نغمه ایی ز زخمه ات به پا کنم
برو.برو رها شوی ز قیل و قال ِ سوختن
بیا.بیا. تو آن زمان که ترک ِ این بقا کنم
تویی.تویی که رشته ی امید من بریده ایی
سبد. سبد شکست را به سینه مبتلا کنم

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

در بزم حافظ خوش خوان ـ اثری تحقیقی از هما ناطق



در این زندان برای خود هوای دیگری دارم
جهان گو،بی صفا شو،من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر،اما باز
درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان و حرمان های بعد از آن
جهان گر عشق دریابد جزای دیگری دارم*

در این دنیای مکنونات و مکشوفات،با رشد سریع ارتباطات جمعی و خبری و اطلاعات رسانی و شبکه های آشکار و پنهان و دست های در آستین بنهفته و یا ننهفته و بازِ عینی و عیانی،نمی دانم این چه سّریست و چه شّری که همواره از آنِ دنیای ِ کتاب است و مستحقِ دل دردمند مولف و سزاوار سر پر درد مخاطب، که کتابی به بازار می آید اما به دست مخاطب نمی رسد و اگر هم برسد پس از سالی ست و بیشمار زمانی!
شاید این،همان مزیت های دنیای ارتباطات جهان مدرن است که هم ارتباطات انسانی را زدوده و هم رابطه های جمعی را!
شاید هم از طبانچه ی روزگار است که بر طالع چپ من از هر سو و هر جا شلیک می شود.
بگذریم از دمی شکایت و شکواییه!

نازنین یاری... محبت و عنایتی بر من داشت و کتابی برایم ارسال نمود تحت عنوان "در بزم حافظ خوش خوان" اثری از هما ناطق.انتشارات خاوران.پاریس .بهار 1383
با شور و شرّی که همواره از به دست گرفتن کتابی باب دل، بر جانم می افتد آن را بی گمان گشوده و با مسّرت خاطر آغاز به خواندن این چاشنی دل نمودم، آن چنان که چار چشم بر متن انداخته و از اشک ماه تا خنده ی آفتاب سر مست و سر خوش خواندن شدم.
حاصل این شب زنده داری، سرخوشی از خواندن این اثر شد و رجعت من به نوجوانی هایم و نوشتن این سطور و گفتن دست مریزادی به هما ناطق.

هما ناطق این اثر را در دو دفتر نگاشته است.نخستین دفتر، حاصل چهار بخش است.بخش نخست و دوم شامل چهار بند اند و بخش سوم شامل سه بند و بخش چهارم اختصاص داده شده است به  کتابنامه و اسناد و عکس ها و فهرست نام کسان که به دفتر دوم وا نهاده شده است.

او برای ره یافت خویش از کتبی بسیار و انبوهی از گزیده ها و گزینه هایی که در خصوص آن چه تا کنون از حافظ و به نام حافظ نوشته شده، خاصه از تذکره ها و متون قدیمی فارسی و غیر فارسی افاده برده که در بخش کتابنامه درج گشته است.
بخش نخست، تحت عنوان حافظ و موسیقی ست که شامل  چهار بند است.
بند نخست: در واژه و پیشه ی حافظان.
 بند دوم:حافظ و نغمه های پنچگانه.
بند سوم: حافظ و پرده های موسیقی.
بند چهارم: حافظ و سازهای موسیقی.

بخش دوم،تحت عنوان حافظ و می ست با پیوست چهار بند.
بند نخست: حافظ و نام های می.
بند دوم: حافظ و سرده های می.
بند سوم: حافظ و آیین های می.
بند چهار: حافظ و گاه و بزم می.     

بخش سوم،تحت عنوان آوند های می ست.
بند نخست: حافظ و مرغان صراحی.
بند دوم:حافظ و ساغرهای می.
بند سوم:حافظ و کشتی می.

بخش چهارم.
بند نخست: کتابنامه
بند دوم:اسناد و عکس ها .
بند سوم :فهرست نام کسان.

هما ناطق در پی نوشت برای این اثر، طرح کار خویش را برای خواننده و محاطبین خود آشکار می نماید و از یارانی که در این امر به او یاری رسانده نام برده و بدین سان از آنان قدر دانی می کند. سپس در "سر سخن" و گرفتاری با حافظ شیراز ست که خواننده با روح و روان ِ متینِ نویسنده آشنا می شود و با صبوریی که در این راه پر مشقت و توان فرا راه او بوده روبرو می گردد.
این سر سخن هم چون دیگر فصول این اثر خواندیست چرا که او با استناد به کتب گوناگون در اعصار، این گمان را بر ظن خواننده آشکار می سازد که:هر کس بر "ظن خود"از حافظ، چهره ایی نقش زده در همرنگی با دیدگاه های خودش و زمانه اش.1
این به ضم نویسنده نخستین مشکل در امر تحقیق و پژوهشش بوده است. زیرا با عوالم ِ دست به قلمانی روبرو بوده که یا جهان نگریشان مذهبی بوده که حافظ را "برون از جاده ی دین" قلمداد کرده اند. یا نگرشی صوفیگرایانه داشته و او را عارف و رند نام نهاده اند و یا از جهان نگری می و مطرب بوداند که "نود در صد باده خواران ایران فریب اشعار او را خورده اند".2
لازم به ذکر است که "سر سخن" به بازگشایی همین دیده ها و عقاید و آراء می پردازد، بی آن که بخواهد در نفی و یا قبول و باور آن کوششی به عمل آورد.

هما ناطق، در همین بخش ده خطی می نگارد که حرفِ دل هر سخن شناس و فرهنگ دوست و کتاب خوان ایرانی و ایران دوست است.( خاصه ،نه ایران پرست!)
...و به راستی که:" در دیار ماست که امروزه از برکت مقوله ای به نام "تمدن اسلامی" که البته با مدنیت مغایرت دارد، خیام و سعدی و ابن و سینا را اعراب به خود بسته ا ند.
مولوی و نظامی را ترکان گرفته اند.
در شاهنامه، چاپ مسکو  واژه ی ایران را برداشته اند و بر جایش "چو میهن نباشد تن من مباد"نشانده اند.
از همین رهگذر به مسخ اندیشه ها و گفت های نویسندگان و شاعران ما بر آمده اند.
در همین زمینه محمد قزوینی که به مسلمانی خودش خستو بود، شگفت زده نوشت:پس از حمله ی تازیان" پاره ای از ایرانیان به محض قبول دین مبین اسلام،گویا از تمام وجدانیات انسانی و عواطف طبیعی که منافات با هیچ دین ندارند منسلخ شدند"،حتی قبر "قنبیه بن مسلم" را که "آن قدر از ایرانیان کشت و به تمام معنی خون آن ها را از آسیاب روان گردانید و زن ها و دخترهای آن ها در حضور آن ها به لشکر عرب قسمت کرد،قبر این شقی ازل و ابد را پس از کشته شدن زیارتکاه قرار دادند"،رفته رفته ایران دوستی به گناهی بزرگ تبدیل شد."

آیا این دوره یِ چرخشیِ ِ تاریخِ ِ نفی و بی هویتی، کنون سایه گستر بر فراز کشورمان"ایران"نیست؟
آیا آن چه هما ناطق، برگرفته از کتب تاریخی و تذکره نویسان می نگارد حقیقت آن چه بر ما رفته و هنوز نیز می رود نیست؟
شاهدی دیگر به روایت تاریخ نویسان و پژوهشگران دیگر، زیر قلم هما ناطق در این اثر بنگریم  که از خصوصیات ما ایرنیان می نویسد:
"در سر آغاز سلطنت ناصرالدین شاه" کنت دو گوبینو" در باره ی ایرانیان که هم دوستشان داشت به داوری نشست و نوشت: " این ایرانیان کوچک ترین احساس میهن گرایی ندارند. نه همانند ترکان می توانن بر غرور برتری ِ نظامی تکیه زنند...ونه هم چون فاتحان عرب،بر غرور مذهبی". به مثل اگر در عثمانی دولت است که در پی تقلید از فرنگی است، برعکس در ایران، در نبود هویت ملی " تمامی ملت" به دنبال فرنگی دوان اند."
به سخنی دیگر ، ایرانی آواره ایست که نه ترکان خودی می دانند و نه اعراب. خودش هم نمی داند که کیست؟
از این روست که تا ورقی بر می گردد و روزگار می چرخد یک باره همه ی گنجنینه هنری و ادبی ما رنگ می بازد. منطق هستی ملت و گذشته اش زیر پرسش می رود.میراث فرهنگی سر زمینش رنگ می بازد، تا جایی که به سختی بتوان اصل را از بدل بازشناخت.
بدینسان راه برای دستبردها و تفسیرهای من درآوردی که میرزا آقا خان کرمانی "بخارات شکم"می نامید، هموار می شود.
در ادامه ی این نظرات و انتقادات به ایرانی، پای جلال خالقی مطلق در بررسی اندیشه های حافظ،گامی فراتر نهاد و گفت:" ایرنیان صد سال است که در ساختن فرهنگی به نام فرهنگ اسلامی شهرت یافته اند... با این حال ایرانی "مانند کودکی است که در دامن نامادری خود خواب مادر اصلی خود را ببیند". ایرانیان گر چه گذشته را به فراموشی نسپرده اند، اما هزارو چهار صد سال است که در یک برزخ و نگرانی بسر می برند. سخنی که پس از گذشت 150 سال، یاد آور همان داوری گوبینوست!

در همین زمینه "تالکوت ویلیامیز در مقدمه ای که بر رباعیات عمر خیام نگاشت و بیژن غیبی به فارسی بر گرداند، دین مبین اسلام را آخرین کلام سامی گری  و یهودیت نامید.
در اندیشه های شاعرانی چون خیام، یاد آور شد که در میان اقوام آریایی، ایرانیان تنها قومی بودند که اسلام را پذیرفتند.هر اینه نیارستند قومیت خود را طرد کنند و برای رهایی از آن دین جزمی، گاه به علی توسل جستند و گاه به صوف گری و گاه به شراب!
...و این حقیقت ِ درونمایه ی ما ایرانی هاست که گاه یا زنگی زنگی هستیم و گاه رومی ِ رومی!
برای این مدعا نیز نشانه و کمانه ایی لازم وملزوم نیست، چه این که تاریخ گذشته ی این سه ده به درستی و آشکاری مدعای این ادعاست و لزومی به تکرار مکررات نیست.

اما تنها نکته ی لازم به تذکر را، این می دانم که بنویسم فهرست مطالب با عنوان مطالب هماهنگی کامل ندارد.
 فهرست کتاب صفحه بندی نشده تا خواننده به سهولت بتواند با یافتن صفحات به اصل مطلب مورد نظر خویش دست یابد.
به عنوان مثال در بخش یکم عنوان نوشته شده است" حافظ و موسیقی" در حالی که در پیِ متن، فصل نخست نگاشته شده در واژه ی حافظ و پیشه ی حافظان! همین امر در مورد بخش دوم است.در فهرست نوشته شده است، بخش دوم حافظ و می. در متن فصل دوم  نگاشته شده حافظ و سرده های می .
این اندک کاستی اما از مزیت واعتبار و ارزش این اثر نمی کاهد.
باری خواندن این اثر را به شیفته گان ادبیات فارسی توصیه کرده و از همین جا دست مریزادی به خانم هما ناطق گفته و آرزومند پایداری در ره یافت و تداوم و پی گیری جلد دوم این اثر هستم.

                                                                                                                                    کتایون آذرلی
                                                                                        


* در حیاط کوچک پاییز،در زندان ـ مهدی اخوان ثالث
1ـ سر سخن اثر .ص 12
2ـ جملاتی که در گیومه گذارده شده اند برگرفته از متن اثر است.

دودریچه، دونگاه - نقد دو اثر از بهروز شیدا

کتایون آذرلی

بی گمان شیوۀ نقد روان شناختیِ آثار ادبی می تواند بحث انگیز ترین و در عین حال قدر نشناخته ترین شیوه های نقد ادبی باشد. با این همه، به رغم دشواری های کاربرد درست از این شیوۀ روان شناختی در تحلیل تفسیری، این شیوه می تواند جذاب باشد.با این حال لازم به ذکر است که از این شیوه در برخورد با تحلیل های ادبی سوئ استفاده نیز شده و کاربرد غلطی از آن به عمل آماده است. این کژ فهمی ناشی از مکتب فکری خاصی ست که در قرن بیستم به نظریه های روانکاوی زیگموند فروید و پیروانش اشاره داشت و به آن دامن زد و اغلب سوء کاربردها و سوء تفاهم ها در بارۀ شیوه روان شناختیِ مدرن در نقد ادبی هم از همین وابستگی سرچشمه گرفته است.
" سرچشمه سوء کاربردهای این شیوه، شور وشوق افراطی است که به صورت های گوناگون تجلی کرده است.
نخست آن که پیروان شیوۀ فرویدی غالبا مفروضات نقد خود را بیش از حد تحمیل می کنند وادبیات را به زور به بستر نظریۀ روانکاوانه می کشانند ودراین میان سایر مسائل مرتبط با اثر، مثلا کل محتوای درونمایه ای و زیبا شناختی آن را قربانی می کنند. دوم آن که نقد ادبی روانکاوی گرایان افراطی گاه به حد آیین خاصی تنزل کرده که شناخت خود و مصطلاحاتی خاص و انحصاری برای"خودی ها" دارد.سوم آن که بسیاری از آن ها که به مکتب"روان شناختی" انتقاد کرده اند یا پژوهشگران ادبی بوده اند که اصول روان شناسی را به طور کامل درک نکرده اند یا متخصصان روان شناسی بوده اند که ادبیات را به عنوان هنر درک نکرده اند!
بدین ترتیب گروه نخست با ساده کردن های بیش از حد وتحریف حقِ بینش ها فرویدی را ادا نکرده اند و گروه دوم شعور ادبی را لگد مال کرده اند.1"
با این حال تفسیر روان شناختی می تواند سر نخ های عمیق بسیاری برای حل معما های مربوط به درونمایه ونمادهای یک اثر در اختیارمان بگذارد.اما به ندرت می تواند علت تناسب زیبای یک شعر خوش ساخت یا شاهکاری داستانی رابیان کند. هرچند شیوۀ روان شناختی ابزاری ست بسیار عالی برای خواندن" کلمات نانوشته"!اما به معنای کلی کلمه این شیوه هیچ چیز تازه ای ندارد.
"حتی ارسطو در قرن چهارم قبل از میلاد از این شیوه استفاده کرد تا تعریف کلاسیکش را از تراژدی به عنوان ترکیبی از احساس ترحم ووحشت برای ایجاد تخلیۀ هیجانی به دست دهد.
آقای تمام عیار رنسانس انگلستان سر فلیپ سیدنی، با اظهاراتش در بارۀ آثار اخلاقی شعر در واقع ادبیات را "روان شناسانه" می کرد، درست مثل شعرای رمانتیک چونکالریج، وورد زورث وشلی، با نظریه هایی که دربارۀ تخیل مطرح می کردند. پس ازاین لحاظ هر منتقد ادبی ، زمانی با روان شناسی نوشتن یا واکنش در برابر ادبیات سرو کاری داشته است.2"
" بهروز شیدا" یکی از این پژوهش گران ادبی ست که در اثرخویش به نام "می نویسم:توقف به فرمان نشانه ها" از شیوه های گوناگون نقد،از جمله شیوۀ "روان شناختی" برای نقد وبررسی آثارادبی استفاده کرده است و در کاربرد صحیح تفاسیر روان شناسی از دیدگاه ادبی ــ پژوهشی موفق بوده است.عامل این موفقیت اما دراستفاده وکاربرد هر اثر ادبی از سه اصول روان شناسی فروید است.یعنی:1ـ نهاد، که مخزن لیبیدو(انرژی جنسی) است.2ــ خود، که عامل اداره کنندۀ منطقی روان است.3ــ فراخود، که بخش اعظم آن ناهشیاراست و محل سانسور اخلاقی ست و جایگاه وجدان وغرور.**
در این اثر،"چشم های حیرانِ عکس های کهنه می پرسند*"؛خدا در کدام سوست؟ در آسمان یا بر زمین؟ در دل آدمی یا در کتب مذهبی؟
حقیقت در کجاست؟آیا در آسمان ریشه دارد یا از طریق ادراک دست یافتنی ست؟
آیا راهی برای تمرین دمکراسی میان مردمی که به استبداد خوگرفته اند،هست؟
آیا جهان آرمانی در آینده تحقق خواهد یافت؟
جهان بیرونی و جهان درونی چیست؟ و خط زمان از کجا پیدا ودر کجا ناپیدا می شود؟
به سوالاتی از این دست در آثار نویسندگانی چون احمد طالبوف تبریزی،دانیل دفو، هانری بیل استاندال، محمود دولت آبادی،ویلیلم فاکنر،آلن رب گریه،هوشنگ گلشیری،دونالد بارتلمی، رضا براهنی می توان دست یافت.
نویسنده"بهروز شیدا" با آمیزش آثاری نه همگن وهم شکل در آفرینش، بل که در موضوعی یگانه سعی دارد به سوالاتی از این قبیل که در بستر فلسفه و مکاتب فلسفی غرقاب می خورد ذهن خواننده را مشغول کند. او بی آن که به دادرسی و یا داوری در اثر بپردازد ویا پاسخی از پیش آمده به طرح سوالات مندرج دهد، به بازگشایی هر اثر می پردازد واز منظری متفاوت به آن می نگرد.گاه اثر را این سویه می کند وگاه آن سویه و آن را می کاود تا جان سخن ازآن بدر آید.
اما جان سخن چیست؟شاید گریز به کجا از بازی ی بی گریز* باشد.
مرورش می کنیم:
شاید بحث انگیزترین وبرخورده ترین وجه نقد روانکاوانه گرایش آن به تفسیر تصویرها براساس مسائل جنسی باشد.
در نقد روانکاوانه، به پیروی از فروید در تعبیر رویا، معمولا همۀ تصاویر مقعر(برکه ،فنجان ، گلدان، غار وگودی) را نماد زنانگی یا زهدان، وهمۀ تصاویری را که طولشان از قطرشان بیشتر است(برج ،قلۀکوه، چاقو، نیزه وشمشیر) نمادهای نرینگی یا آلت رجولیت می بینند وشاید آن چه برای برخی حتی بیش ازاین قابل اعتراض باشد، تعبیر فعالیت هایی چون رقص،اسب سواری وپرواز به صورت نمادهای لذت جنسی است.
برای مثال،"ادگار آلن پو":تفسیر روانکاوانه، پرنسس ماری بناپارت شخصیت سایکی را در "یولالومی" شخصیت مادری دوسوگرا تعبیر می کند، هم مادری که پسر آرزوی وصلش را دارد و هم مادر به عنوان فراخودی که پناه به پسرش در برابر غرایز زنای با محارم می شود، ودر پایان با این نظر حیرت انگیز نتیجه گیری می کند که:"بال های آویزان سایکی که به دنبالش کشیده می شوند در این شعر، نماد ناتوانی جنسی اند"3!
لازم به ذکر است که نماد "پرواز" از نظر روان شناسی نماد ناخودآگاه عمل جنسی محسوب می شود ودر عهد باستان آلت رجولیت را اغلب به صورت افراشته و بالدار نشان می دادند.
نویسنده از این بازی بی گریز محملی می سازد برای دستیابی به نهاد آدمی.او با نگاهی به روان شناسی مدرن با درج تئوریِ "تامس.ا.هریس"به بازگشایی شخصیتی می پردازد که در رمانِ "آداب بی قراری یعقوب یادعلی" انسجام بخشیده شده است.4
نویسنده با بهره گیری از مفاهیم واصطلاحات روان شناسی مدرن دراین مبحث شخصیت رمان " کامران خسروی" را می کاود."کامران"اما مردی ست که از" زندگی" می گریزد.از"عشق" می گریزد.از"کام جویی ولذت خواهی" می گریزد.از داشتن "هویت" می گریزد. واین همه را برای" تسلیم "در برابر زنی می کند که اورا دوست می دارد. اما اوآن قدر شیفته وعاشق است که از حضور"فریبا" نیز می گریزد تا در کامِ رویا به خذف "هویت" خویش بپردازد و در وجود معشوق مستحیل شود.
گریز از "عشق" اما بیهوده است و او را به کام می کشد، آن هم دربستری که "مرگ" حضور دارد.
"اکنون که میل به"تسلیم" وجود دارد تفاوتی ندارد که آدمی بمیرد یا گوسفند یا مردی که عابر پیاده است"؟*
منتقد در این مبحث با طرح این سوال که:کدام از جنبه های وجود در کارند، "والد" یا "بالغ" ویا"کودک" خواننده را به بازخوانی مجدد اثر دعوت می کند.
روان شناسی مدرن اما بی آن که در این راستا فریبِ حضور بی وقفۀ بیولوژی " بلوغ" را بخورد، شخصیت کامران را کودکِ سرخورده معنا می کند.سرخورده از بازی زندگی، بازی تقدیر وتختِ نرد عشق!
سرخورده از نقاب و"تن سپاری به ارزش هایی کسانی که هم از توبره می خورند وهم از آخور"*. سرخورده از "تسلیم" و"وظیفه".سرخورده از"معنا"ی زندگی ومفاهیم گسترده درآن.سرخورده از"عادات وارزش ها"،"هنجارها وباورها". سرخورده از گریزی نا گزیز!
درتصویری از رقص آفرینش، نگاه منتقد تغییر می کند و از متن تحلیل روان شناختی به شیوۀ نقد مبتنی بر "اسطوره شناسی وکهن الگوها" می رسد.
بدین ترتیب خواننده در می یابد که با منتقدی چیره دست روبروست که نگاهش، نه به کل وکلان، بل که به خُرد وجزء نیزهست.
لازم به ذکر است که بین نقد" اسطوره شناختی" و"شیوۀ روان شناختی"، ارتباط کاملا نزدیکی وجود دارد.زیرا هردو نوع این نقد با انگیزه های زیر بنایی رفتار انسان سر و کاردارند.تفاوت دوشیوه، تفاوت در قرابت هاست.
روان شناسی بیشتر تجربی وتشخیصی ست وارتباطی نزدیک با علم زیست شناسی دارد واسطوره شناسی بیشتر ذهنی وفلسفی ست وبا مذهب، مردم شناسی و تاریخ فرهنگ قرابت دارد.البته تفکر روان شناس بزرگی چون "زیگموند فروید" بسیار فراتر از مطالعه تجربی وبالینی بوده وتا قلمرو اسطوره کشیده شده است و" کارل یونگ" که زمانی شاگرد برجسته او بود، بدل به یکی از برجسته ترین روان کاوان و اسطوره شناسان زمان ما شد.با این همه این دو شیوه مجزا هستند و اسطوره شناسی عرصۀ وسیعتری را دربر می گیرد.روان شناسی می کوشد چیزی را دربارۀ شخصیت فرد آشکار کند.در حالی که بررسی اساطیر ذهن و مختصات یک ملت را فاش می نماید.بدین ترتیب همان طور که رویاها بازتابی از امیال و اضطراب های ناهشیار فردند،اساطیرهم فرافکنی های نمادین امیدها، ارزش ها، ترس ها، وآرزوهای یک ملت است.5
با این تفاضیل، منتقد نگاهی به غول فوتبال و مافیای نهفته درآن می اندازد و نقش آن را دربستر سرمایه داری واقتصاد باز می گشاید تا تصویری ارائه دهد از "رقص جنون" در استادیوم برنابئو."تا از مرد بودایی سخن بگوید که در نیروانای خویش نیز دنبال تور وتوپ بوده"، تا برسد بر نمایشنامۀ بلندی که "بازی فوتبال"نام دارد.
بازیگرانی که مدار اصلیِ نقش آفرینی خود را در"بُرد" خود و"باخت"آن دیگری قلمداد می کنند. هدف اما برای هردوشخصیتِ میدان بازی ،باخت آن دیگریست.باخت اما به نفع قدرت سرمایه داری باید رقم بخورد تا حضور پیچیدۀ آن همواره در سطوح مختلف اجتماع برقرار بماند.تا پرچمِ سیاهِ سیاست برفراز باشد!
چه"ایبراهیمُویچ" که لبخندش مردم سوئد را به وجد می آورد اما مدل لباس هایش ویترین ها را تسخیر نمی کند*.
چه "توتی" که امید یک سرزمین ایتالیاست*.
چه" رونالدینیو" هنرمندی که گران ترین آرم تبلیغاتی ی جهان است*.
چه "لمپارد" که برای فداکاری در زمین بازی متولد شده است*.
وچه"هانری" که ستارۀ فیلم های تبلیغاتی وشیقتۀ چه گواراست، همه شخصیت های نمایشنامۀ بازی فوتبالند. اسطوره یک ملت اند*.
"بهروز شیدا"دراین مبحث از دستاورده های بشری به نفع هنرِنگارش افاده می گیرد تا پهنۀ وسیع آن را برما هویدا کند و نمایان سازد که عرصه نقد محدود به هنرهای زیبایی ودامنه ادبیات نمی شود، بل که از آن می توان درفن ورزش نیز بهره مند شد.این نگرش اما تازه وبکراست؛این که "بازی فوتبال" را به عرصه ادبیات کشاند و آن را به منزلۀ نمایشنامه ایی تصور نمود که بازیگران آن نقش آفرینی نمی کنند بل که، بازی می کنند.
این مطلب اما حاکی از نگاهی ست جستجوگرانه و پرسش گر، برهنه وکنجکاو، سمج و غریب. نگاهی درعین پیچیده گی، ساده وروان.
در زبانِ نقد بهروز شیدا "قضاوت" حاکم نیست.او در مقام قاضی القصات ادبیات نمی ایستد. حکم صادر نمی کند.چوخۀ نفی دیگر قلم زنان را فراهم نمی آورد.بزرگ گویی وکلی گویی نمی کند. در نگاه او و قلمش خوبی وبدی.کاستی وفزونی. خوش آمد یا بدآمد، کیفیت وکمیت، درشتی وخردی نیست. اثراست وبازگشایی آن. اثراست وتوضیحِ خوانشِ صحیحِ آن. به عبارتی در نگاه منتقد، شخصِ نویسنده نقشی را در نقد عهده دار نمی شود بل که شخصیت ها و فضاسازی یک اثر مَد نظر منتقد قرار می گیرد.بدین ترتیب خواننده به بازخوانی مجدد اثر درنقد است که دست می یابد و از دریچه ایی متفاوت ودرعین حال همگون به آن چشم می دوزد. روش این گونه نقد مجالی ست به خواننده و تاملی ست در اندیشه نویسنده. واین شاید تصویری از رقص آفرینش* باشد.
درپرده ی خونین وآواز مست*،کل گفتار، کل هنر، کل اندیشه به استفاده های مختلف از نمادها قابل تحویل
می شوند.زبان به گشت و گذارهای تفنن آمیز لغوی نمی پردازد، بل که در جست وجوی سرشت معانی یک اثرهنری یا رسم وآیین، یا نحوه ی زندگی اجتماعی ـ سیاسی است.
برای فهمیدن هر کتاب یا اثری هنری به بصیرت مستقیم نیاز است،به درک کردن مولف،به فهم زمانه اش،نیاتش و جهانی که درآن به سر می برد."فهمیدن واندیشیدن" اما درامی ست که نامش خلق کردن وآفرینش است و هنرمند و نویسنده در عین مختاری به بازی این درام درمی آیند تا آفرینشگر آرزوها وآرمان های دست نیافتنی اشان باشند.
ازاین رو دراین مبحث،"بهروزشیدا" وارد درام سینما و رمان دهۀ چهل می شود.برای او تحلیل وبررسی سینما ی دهۀ چهل همان اندازه اهمیت دارد که رمان آن زمان. وضعیت سیاسی همان اندازه بر این دوشاخۀ هنری سایه می افکند، که وضعیت اقتصادی واجتماعی آن دوران.
دهۀ چهل، تصویر دراما تیک تنش ها و سرآغاز مبارزاتی در جهت انقلاب امید است!
با این امید اما هنرمندان و نویسندگان در فرهنگی مشارکت می جویند که راه را به روی تحقق آرزوها وآرمان هاشان، حکومت حاکم بسته است.
ازیک سو"هنرمند" در مقام کسی که در جامعه ای ایستا مدافع و حامل فرهنگی ست پویا، گرفتار کشمکش حیات درونی و بیرونی ست. از آن سو روشنفکر راه هایی جدید و ابتکارهایی برای رهایی و خروج از انزوای خویش می جوید و میان اندیشه و حیات سیاسی و اجتماعی سرشتی ماجراجویانه و تراژدیک می یابد!
ازسویی دیگر، کل سنتِ محافظه کارِ افراطی دستاوردهای عاطفی و روانی اندیشه و هنر رمانتیک را که می توانست بخش وسیعی از قدرت و ابتکار لازم را برای تحقق برنامۀ بازسازی اجتماعی تولید کند، نفی می نماید.
منتقد" برای ره یافت به رمان وسینمای این دهه از نظریه ی" لوسین گلدمن" و "آندره بازن" سهمی می گیرد.
موتیف های اصلی برای این ره یافت" اعتراض و پذیرش" است.
"سنگ صبور" نوشتۀ "صادق چوبک"، اعتراضی ست به سنت اسلامی وتجدد سرکوب.
"گنج قارون"، به کارگردانی سیامک یاسمی و گدایان تهران به کارگردانی محمد علی فردین"پذیرش وضعیت موجود است.
"قیصر" و "رضا موتوری" به کارگردانی مسعود کیمیایی ستیز میان سنت وتجدد است.
"شوهر آهو خانم" نوشتۀ محمد علی افغانی پذیرش سنت است.
"تنگسیر" نوشتۀ صادق چوبک، به کارگردانی امیر نادری اعتراض است.
بدین ترتیب میان چها رمان نام برده وشش فیلم از دهۀ چهل، ستیز میان سنت وتجدد حاکم است.
ازحبس تصویرها،تا چشم عقل دیدِ خدایی دارد، ازمی نویسم: توقف به فرمان نشانه ها،تا حسرت اصول تا آتش تهدید،از راه مزارِ شمشیر کجاست،تا چشم به صفحه با شما نگرش منتقد دیگر نه نقد"روان شناختی"ست ونه شیوۀ مبتنی بر"کهن الگوها واساطیر". بل که نقد "تاریخ اندیشه ها" و ادغامی از نقد" جامعه شناختی" ست.
در پایان اما واکنش نهایی منتقد، چند گانه والتقاطی ست واین کمال مطلوب اثر ودرعین حال نگرش او به آثارادبی ست.
"بهروز شیدا" با علم به این که یک اثرادبی تجسم یک تجربۀ بالقوۀ انسانی ست، وهرتجربه در فرایند خود چند بعدی است، خواننده را به راه های مختلف برای نزدیک تر شدن وخوانش مجدد اثر نزدیک می کند وبدین ترتیب تحقق تکرارتجربه را فراهم می آورد.
در واقع این شش مبحث ادامه وتکامل منطقی مباحث پیشین است. به عبارتی پلی ست بین این شش فصل و آن دو فصل پیشین.بدین ترتیب صناعتِ خواندن دقیقِ آثار که مورد تا کید است با شیوه های دیگر نقد هماهنگ و همگون شده است.در نتیجه خواننده توانایی این را می یابد که به درون هستۀ اصلی اثر یا آثار دست یابد و به قلمرو دیگری هدایت شود.
او با دنبال کردن نمادها وکلمات وترفندهایی که دریک اثر تکرار می شوند یا مایه های دیگر در به روی کلیت اثر می گشاید.
دراین مبحث روش ِشناسیِ خواندن دقیق با روش نقد"روان شناختی"همراه شده و به آن کمال بخشیده است وبه همراه آن نشان داده شده است،غنایِ تجربۀ ادبی نیز مثل خود زندگی ترکیبی است از عناصر متعدد که هر کدام می تواند به دیگری منجر شود.
باری، یکی ازویژه گی بارز این فصول همان طور که متذکر شده است، التقاطی بودن آن است.
ویژه گی بعدی، عدم غفلت از محیط اجتماعی هر اثر است.به عبارتی در هر بخش از جهتی مشخص و معین به اثر یا آثاری نگریسته شده است.چیزی از تاریخ زمانه گفته شده و نقاط مشترک اثری با اثر دیگر مورد بررسی و مقایسه قرار گرفته شده است.
ازآن جا که ادبیات بیان هنرمندانه وکلامی انسان به وسیلۀ انسان است، با همۀ غنا، عمق، وپیچیده گی ای که این مفهوم در بردارد، نقد ادبی نیز می تواند ترکیبی از راه های متعدد در رسیدن به آن تجربه باشد.
"بهروز شیدا"،منتقد وپژوهش گر، در اثر تازۀ به چاپ رسیده خود به نامهفت دات کام، یک وبلاک فرضی نه شیوه نقدی را بر می گزیند و نه آهنگِ قلمش را تغییر می دهد،بل که "خلاقیت" می آفریند. ابداع می کند.اما چگونه؟
او با طرح یک وبلاک فرضی، با هفت مبحث درون آن را به شکل یک"کتاب" خلق می کند. وبلاک تبدیل به کتاب می شود تا به دنیای تکنولوژی تلنگری بزند و به نفی حضور کتاب که با ظهور کامپیوتر کم وبیش به آن دامن زده شده، پاسخی متفاوت بدهد. بدین ترتیب او با این "خلاقیت" نظاره گر ناخودآگاه خود در عین کار می شود.
نقش فرایندهای ناخودآگاه در تفکر خلاق خارج از سنت فرویدی،ازسوی henri poincare مورد تاکید قرار گرفته است و از همین روست که می توان جهت متمایز ساختن با نگرش کلاسیک فروید،این فرایند را"ناخودآگاه شناختی" نامید.
او براین اعتقاد بود که افکار خلاقانه از طریق ترکیب افکار مربوط به گذشته در ناخودآگاه وطی فرایند"تکوین" پدید می آید. طبق این نگرش، انجام ترکیب های متعدد هیچ تاثیری در خودآگاه اشخاص ایجاد نمی کند.درصورتی که یک ترکیب بالقوه سودمند روی دهد،متفکر به یک روشنگری illumination دست خواهد یافت وبه آن واکنش نشان می دهد وپس از ظاهر شدن ناگهانی این واکنش است که شخص فکر جدید را در ناخودآگاه خود همراه می کند.با این حال هیچ شیوه ای برای روش منطقی افکار جدید ویا بازسازی منطقی این فرایند وجود ندارد. هر کشفی در بردارنده یک عامل غیر منطقی و یا شهود خلاقانه است.
"بعضی از افراد در یک دوره کاری بلند مدت آثار نبوغ آمیز متعددی را پدید می آورند؛عده ای در همان دوره یک یا دو اثر بزرگ را پدید می آورند وکسانی نیز هستند که هیچ اثر توجه برانگیزی را پدید نمی آورند.با توجه به نگرش نبوغ آمیز بخشی از تفاوت های موجود در بهره وری و تاثیر کار، ریشه در تفاوت های شخصیتیdifferences in personality دارد.به عبارتی مجموعه ای از خصوصیات روان شناختی وجود دارد که امر خلاقیت را تسهیل می بخشد وافرادی آثار بزرگ و متعددی را پدید می آورند.6
در این اثر همان گونه که نویسنده در مقدمه کتاب اعلام می دارد، ما با هفت هراس آدمی روبرو هستیم.
هراس از مرگ.
هراس از جنگ.
هراس از فقر.
هراس از تنهایی.
هراس ازنادیده شده گی.
هراس از دشمن.
هراس ازرقیب.
اما مفاهیمی که برای هر فصل نام گذاری شده است چندان ارتباطی با محتوایات آن ندارد. واین گویی از آن جهت است که ترس ها و واهمه ها به زبانی وطرحی دیگر به آدمی خاطر نشان شود.خاطر نشان شود که ما همان اندازه از تنهایی می هراسیم که از مرگ، واز جنگ همان قدر گریزانیم که از فقر، وازنادیده شده گی هم آن قدر تنفر داریم که از حضور رقیب! و دشمن چیست؟ دربرابر هراس از دشمن چه موتیفی ایستاده است؟ دشمن همان مرگ است و همانا تنهایی، دشمن همان فقر است وهمانا جنگ،دشمن همان نادیده شده گی ست و همانا حضور رقیب.
و بیان این نوع نگرش در زبان نوشتاری یعنی نبوغ، یعنی خلاقیت، یعنی سبکی در نگارش.یعنی ابداع ونوآفرینی،یعنی یک کار غیر منتظره.
تفکر خلاقانه مرزهای دانسته ها را درهم می شکند واستمرار در تفکر به آن ساختار می بخشد.
در بخش نخست، یعنی هراس از مرگ نکته ایی که مد نظر می آید ترجمه آزاد یک جستار، نوشته لین شارون شوارتز تحت عنوان "درمورد استفاده از زمان مضارع"است. با طرح این مطلب سوال پیش آمده این است که چرا در کنارهراس از مرگ ،استفاده از زمان مضارع در متن اثری گنجانده شده است؟به عبارتی زمان مضارع در نگارش اثری چه ارتباطی با هراس از مرگ دارد؟پاسخ در متن نهفته است؛" باور به وجود زنده گی" *

یک نویسنده یا هنرمند با طرح آفرینش هنری خود، در لحظه است که حضور کتمان ناپذیر "مرگ" را نفی می کند.
عطش به جاودانگی عامل اصلی خلاقیت است. تا بدین سان اعتقاد به بی مرگی را بارور سازند وسایۀ مبهم مرگ را دور نمایند.
اقلاطون در مکالماتش در" باب جاودانگیِ" روح، سخن از اطمینان بخش نبودن و قطعیت نداشتن آرزوی جاودانگی بشر، واین که این آرزو ممکن است عبث باشد ؛سخن گفت وسپس ازژرفنای روحش این ندا را برکشید:
"چه شکوه مند است خطر کردن! این خطرکردن وقتی به شکوه است که روح ما نمیرد.
"شرطیۀ" پاسگال نیز از این جمله افلاطون برخاسته است.7
انسان در برابر راز هولناک مرگ و میرایی اش رو در روی این ابوالهول راه ورفتاریهای گوناگونی پیش می گیرد تا خود را از اندوهِ زادن و به جهان آمدن تسلی دهد.آن گاه به ذهنش خطور می کند که این زندگی را مشغله ومشغولیتی بیش نداند.
اگر کسی مدعی باشد که به خاطر دلش می نویسد یا نقاشی می کند یا مجسمه می سازد یا آواز می خواند و یا به شیوه های دیگر هنری دست می ساید، و سپس هنرش را به دیگران ارائه می دهد واسم وامضایش را در پای آن می گذرد، بی شک دروغ می گوید وکتمان خویشتن می کند،چرا که دست کم می خواهد به این وسیله رد پایی را پس از مرگش از خود برجا بگذارد.
از آن سو اما هنگامی که"شک" برما هجوم می آورد و آیینۀ ایمانی را که به بی مرگی روح داریم تیره می کند، خواهش سوزان وعمیقی، نگرانی ما را برای بقای نام ونشان مان، ودست کم شکار سایه ای از جاودانگی، تشدید می کند وتلاش وتقلایی که برای تفرد بخشیدن به خودمان، وبه نوعی باقی ماندن در یاد دیگران وبازماندگان داریم از این جاست. واین تنازع وتلاش، هزاران بار شدیدتر از تنازع بقای روزمره است، که رنگ ولحن وحالتش را به جامعه امروزیمان بخشیده است،جامعه ایی که ایمان قرون وسطایی به جاودانگی روح درآن پژمرده است.
تلاش پی گیر، برای جاودانگی، عطف به گذشته نیز هست؛گذشته ایی که می خواهد بر آینده چیره شود.ما زندگان با رفتگان پنچه در پنچه می افکنیم،چرا که ما را در" سایه" نگه می دارند.
انسان با آگاهی که دارد، راضی به این نیست که در جهان تنها باشد، یا صرفا پدیدار عینی دیگری در میان پدیدارها جلوه کند،بل که می خواهد ذهنیت حیاتی وشورمند خود را با نسبیت دادن حیات به روح ، درجهان حفظ کند.
شور عظیمی که درما هست یکی همین بی تابی است که می کوشیم، اگر ممکن باشد نام ویادمان را از هجوم فراموشی حفظ کنیم.از این شور وبی تابی است که رشک زاده می شود و انسان برای"جاودانگی" خویش نه تنها"زندگی"، بل که سعادت خود را نیز قربانی می کند.
از این روست شاید که سایۀِ مرگ در کنار" خلاقیت ونبوغ" کم رنگ می شود.
واما ختم کلام از متن این وبلاک فرضی، کتاب حاضر است:
"مهم ترین چیزی که یک نویسنده باید داشته باشد صبوری ست. نویسنده ی معروف دیگری از پشت کار نام برد و من اضافه می کنم؛"جسارت"، جسارت با جرئت، که نویسنده برای این که قلم بر کاغذ بگذارد به آن نیاز دارد، تفاوت دارد. واژه ی جسارت نوعی بی پروایی را باخود حمل می کند؛ نوعی کند و کاو در چیزی که خطرناک اما در عین حال هیجان آورست؛ یک ویژه گی ی شجاعانه.
آدم های جسور شجاعت شان هم چون شجاعت یک متجاوز نیست.جسارت نویسنده به این معنا است که ویژه گی های خود را داشته باشد و به جنبه هایی از ماهیت انسان نگاه کند که ما اغلب سعی می کنیم نادیده بگیریم؛ نگاه کند برای این که درک کند ودرک کند برای این که به آن ها روشنی ببخشد.
آگاهی به تجربه های انسانی ای که دریک داستان گنجانده می شوند باید از ورای واژه ها هم چون هاله ی نور پرتو بیفکند.این هاله ی نور آگاهی ست که به آثار بزرگ توان جادویی و روشنایی می بخشد.کمال یک اثر کمال نویسنده را باز می تاباند.*
کاری که محقق و پژوهش گر"بهروز شیدا" در کلیه آثار خویش، منجمله این اثر بر ما بازتابانده است.
در دریای اشک گریه ی ماهی ها زنگ تنفس آب است.*

1ــ مبانی نقد ادبی. ویلفرد گرین. لی مورگان. جان ویلینگهم. ترجمه فرزانه طاهری. انتشارات نیلوفر .تهران
2ـ همان منبع
**به جهت پیچیده گی سه مبانی اصول روانکاوی فروید، از توضیح این اصول در این مبحث چشم پوشی شده است.
*جملاتی که با این علامت نشانه گذاری شده برگرفته از متن اثر است.
3ــ برای مطالعه بیشترمراجعه کنید به: رویا وتعبیر رویا.ارنست اپلی. ترجمه دل آرا قهرمان .
4ــ تامس.ا. هریس وامی.ب. هریس در کتابی به نام I’am ok- You’re Ok که به فارسی "وضعیت آخر"ترجمه شده است،نهاد آدمی را به سه اصل تقسیم می کند که در وجود هر انسانی نهفته است.این سه اصل شامل "کودک"،"والد" و"بالغ"است. این سه اصطلاح روان شناسی درمکتب اریک برن ، به فشردگی وظرافت مبانی اصول فروید است.، بااین تفاوت که او به تغییر وتحلیل رفتار انسان معتقد است و نگرشی ست به روان شناسی مدرن وسیستمی برای"تحلیل رفتار متقابل".
"تحلیل رفتار متقابل" یک عقیده نیز هست که در اثر نام برده به تمام و کمال تعبیر وتفسیر وتوضیح داده شده است.لذا در این مبحث به علت فشردگی مبانی آن از توضیح اصطلاحات روان شناسی صرف نظر شده است.برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به دواثر از این نویسنده.1ـ وضعیت آخر2ـ ماندن در وضعیت آخر. ترجمه اسماعیل فصیح. نشر فاخته.
5ــ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: مبانی نقد ادبی. ویلفرد گرین. لی مورگان. جان ویلینگهم.ترجمه فرزانه طاهری. انتشارات نیلوفر. تهران
6ــ برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: خلاقیت فراسوی اسطوره نبوغ. نوشته رابرت وایزبرگ. ترجمه مهدی والفی. تهران.انتشارات روزنه.
7ــ رجوع کنید به: تاریخ فلسفه شرق وغرب.تالیف سروپالی راداکریشنان.ترجمه خسرو جهانداری.
ویا: فلاسفه بزرگ تالیف آندره کرسون.ترجمه کاظم عمادی.
pdf