۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

درهم تنیده گی چند تصویر؛ شعر؛استثمار واژه ها تحلیل زبان شعری "مهرداد عارفانی" کتایون آذرلی


وفادارترین شیوه ی خوانشِ  یک متن شعری ، شیوه ایست استوار بر نظریه های بیان و عناصر و نظم در آن.  
شالوده ای ادبی که خوانشِ متن را فراهم می نماید تا در خدمت فهم درست درآید و جهان پشت پرده ها ی توی در توی را از منظری فراتر بر ما بگشاید.
استواره ایی به تمایزهای شناخته شده ی در کلام و متن ادبی ، که بهترین و درست ترین و کارآترین شکل خواندن اثر ادبی را  در" آن " و از " آن " می توان جست و جو کرد.
با این پیش ـ فرض  مروری داریم بر متن ِشعری "مهرداد عارفانی":
متنی که زبان  در منش ِ استعاری اش با زبان هر روزه مشترک می شود، چرا که زبان در بنیان خود استعاره ی است. اما استعاره جانشین نشانه ای دیگر می شود و معنای نهایی را برنمی گزیند و از چیزی که یقین مسلم ِ عموم است سخنی به میان نمی آورد. متنی که نتیجه نمی گیرد. واگزاری و واداری ندارد و خبر نمی دهد که چه چیز درست است و چه چیز غلط. شعر مرور می کند. مرور می کند اشیائ را،حوادث در کمین نشسته و یا روی داده را، جغرافیای ذهن در بند و بدوی را.

هر متنِ شعری همان جا که می کوشد: نکته ایی را اثبات کند، یا خواننده را نسبت به چیزی متقاعد سازد، این گوهر ناراست را هویدا می سازد...گوهری که شعر "مهردادعارفانی" از آن دل کنده و جدا شده است.
متنِ شعری اما بیش از هر متن ادبی، مبهم است. چرا که آگاهانه از دلالت معنایی فاصله می گیرد. درک این نکته که ادبیات استوار به ساختارهای مجازی است،منش منحصر به فردی به متن ادبی ـ شعری می دهد: آگاهی به فاصله با واقعیت.
و همین بنیان ِ ساختاری متن ادبی، یعنی مجازهایِ نظریه ی بیان، ما را نیازمند " باز زنده کردن"  این نظریه ی می کند. رویدادی که در شعر "مهردادعارفانی"روی می دهد.یعنی؛ بیان حقایق ساده.

پُل دمان در مقاله ی مقاومت نظریه بر این عقیده پافشاری می کند که:" به کار گرفتن حقیقت در زبان، هم ضروری ست و هم امکان ناپذیر."1
زبان بی شک، در بیان حقایق ساده به کار می رود. آن چه زبان را در این راه آماده می کند، منش ِ مجازی و تکیه اش بر نظریه ی بیان است، که خود بر اساس فاصله ای با حقایق ساخته شده است.رویارویی این  بیان ساده را در اغلب اشعار او می توان یافت .
این نظریه به طور مداوم ،نظام تجریدی دستور زبان و منطق را ویران می کند.

ادبیات که منش اصلی آن تکیه به نظریه ی بیان است و به گونه ایی " خودنما" این را آشکار می کند، همواره با سخن های دیگر سر ناسازگاری دارد.زیرا جنگ بر سر شالوده شکنی ست.
و ما در شعر عارفانی با این جنگ ساز و کار داریم و با شالوده شکنی روبرویم.
با خوانش متن ِ شعری ست که به درون آن راه می یابیم، که در گام نخست با ما بیگانه بود و به شکرانه ی ادراک از آن ِ ما می شود، اما این ادراک خود بیان ِ معنایی فرامتنی ست و این تبدیل در گستره ی معناشناسی رخ می دهد و از متن شعر، کلی واحد می سازد:
وقتی کلید می شوی در جیب زندانبان بیشتر دوستت دارم
عاشقت می شوم
آن قدر که سپیدی موهایم را فراموش می کنم
بیست ساله می شوم
عکسی از تو بر بخار  شیشه می کشم شبیه تفنگ
تکه .تکه های تو را قسمت می کنم
با این که دوستت دارم قسمتت می کنم
صدای شلیک می آید و شیشه ایی اما نمی شکند

نه خرده های نئون
نه گاز اشک آور
ناخن در رویا فرو برده اند

در جهنم
در بهشت
ساعت پنچ صبح در اوین
روی تمام چهارپایه ها
چرثقیل
تیرک اعدام
و چوخه ها
تمام مرگ ها
زندگی ها
به خاطر نان
به خاطر خنده و اشک
شادی ها
ترانه ها
اشکال هندسی روی بخار شیشه ها می کشم
اما هیچ کدام تو نمی شود
بدون شکل
بدون هندسه
ریاضی محض دوستت دارم
وقتی بیست و دو می شوی بیشتر دوستت دارم
عاشقت می شوم
می رقصم
دیوانه ات می شوم
هر روز کشته می شوم به خاطر تو
هر روز به دنیا می آیم بخاطر تو .
                                           " شعر آزادی "

در خوانش متن ِ شعر، راوی از "آزادی"،در بیان مجاز به نفع  ماهیت معشوق سود می جوید، آن گونه که اگر نام شعر را مد نظر نیاوریم ، گمان می رود که مدح معشوق می کند.
شاعر به " آزادی" ماهیت و فرم می بخشد. هویت نمایی اش می کند تا به چیزی دست یابد فراتر از بیان مجازی.

شعر "مهردادعارفانی" مملو از تخیل است،همان تخیلی که "کوله ریچ" آن را ابزاری کارآمد در شعرِ استعدادی مطرح می کند.2
لازم به ذکر است که مبادین افتراق بین خیال و تخیل کاملا متفاوت از یکدیگر است:
تخیل از نبوغ سر بر می آورد. خیال از زاویه ی استعداد!
نبوغ، آفرینش نو است. استعداد،تکرار مکررات!
خیال فرایندی ترکیبی ست، اما تخیل فرایندی خلاق ست.
تخیل از تجربه و ادراک حسی طرحی نو می آفریند، خیال تنها یک حالت حافظه است که صور حسی را بدون رعایت بافت و مضمون اصلی، تداعی یا تکرار می کند.
بنابراین از قید زمان و مکان آزاد است.
خیال، تاثیرات ِ " ثبات ها و قطعیت ها" را طبق قواعد مختلف پیوند، تقسیم یا ترکیب می کند و بی آن که به بازآفرینی بپردازد، واحدهای معنایی تخیل را مجددا از طریق گزینش گردآوری می کند و به هم متصل می نماید به طوری که هیچ رابطه ی معقول و پیوسته ایی بین عناصر آن نمی توان یافت.
ولی در تخیل، ذهن در حال رشد است و عناصر آن به طور سازمانی در هم تنیده شده اند.
تخیل درون ذات تمام قوه ها ست و نه تنها خرد را با حس و فهم متحد می کند، بل که از طریق جذب اصلی ترین انگیزش های عاطفی و فطری انسان، به یک آگاهی و شناخت دست می یابد که صرفا با ترکیب خودکار تاثرات، که کار خیال است به وجود نمی آید.

مرور می کنیم تخیل را در شعر درخت و برف:
اکنون که بی هم نشسته ایم
نوشتن بر بخار شیشه چیزی از وقت را نشان می دهد
درخت و برف

هم چنان که می روم و چرخ در زنجیر
نگاهم به رو به روست
پشت سر ـ جاده را بسته اند
باید از راه های دیگر به خانه بازآیم
با شهرهایم که در دل کردم
برایتان کمی مردم
کمی صدا
و بسیار خبرهای تازه سوغات می آورم
دروازه را باز بگذارید
کلید اتاق را کنار گلدان در ایوان
که به لک. لک های مهاجر نگاه می کند و آه می کشد.

بند نخست و پایانی شعر از ترکیب تخیل فراهم آمده اند. "درخت و برف "ترکیب هندسی از زمان است که حکایت از  فصل زمستان دارد و ریزش سرما. "کلید" سنبل اندامواره ی وحدت اجزاست در قبالِ بی قواره گی مهاجرت.
حس مشترک اما سپیدی برف است و تن لک. لک ها که هر دو تمیز و شفاف اند و روشن که زینت دهنده ی روح مفعول است یعنی؛ شعر.

آن چه گاه به کرات در متن شعر او اتفاق می افتد مفهوم "دیگر بودن" است، نکته ایی فلسفی که میخائیل باختین مطرح می نماید و در نظریه نئو کانتی موج می زند.
این نظریه مبنی بر ادراک پدیده ها توسط ذهن آدمی، که شرایط زمانی و مکانی خود را بر پدیده ها تحمیل می کند، راه گشای تعامل ضروری و غیر قابل اجتناب ذهن آدمی و جهان است.
پایه و اساس این "دیگر بودن" استوار بر رابطه ی بین خود و دیگریست. عملی که در شعر "نوستالژی"، "ژوتم"، "فاصله"،" این خانه دیگر به من نمی آید" و...و...  سر می زند و در اغلب  معنای شعری او به چشم می آید و کاری زیبا شناسانه و تکامل یافته ایی از رابطه ی خود و دیگری را نمایان می سازد.3

اثر زیباشناختی، نه بازنمایی واقع گرایانه ی زندگی توسط شاعر است و نه یک الگوی قراردادی ی تحمیلی بر واقعیت زندگی از جانب او، بل که نتیجه ی نهایی ست که از پیچیدگی های رابطه ی بین این دو به دست می آید.
بدین معنا که هنرمند از طرفی با " منیت خود" متمایل است و برداشتی خاص را به اطراف خود دیکته می کند، و از سویی دیگر دست در گریبان "غیر خودی بودن" یا "دیگر بودن" واقعیات اطراف خود است، و در صورتی کارش در زمره ی هنر زیبایی شناسی رقم می خورد که پس از رویارویی این دو روند و به تعادل رسیدن نهایی این دو نیروی جدلی، متنی مکالمه ایی ارایه شود:
 شماره ها که بر سینه ها آویخت
آسمان چهره در هم کرد و ماه غرقه در چشم ها ی خیره گان بسته ماند
هیچ کس زمان را نفهمید.

بدون ساعت
بدون مرگ و زندگی
سکوت تنها دریچه شد به پستوی رویاها
از آن پس صدای کلید بود و فرود سرـ خوش ِ یال اسب ها

آن گاه که  بر قله ها شکفت بنفشه
دست در دست یارانِ کوهستان
و آبشار سرخوش از پژواک خاطرات مقدس
سرود رفیقان تندر وعشق
گریست بر صخره های فرو دست و سنگدانه ها درخشیدند
در هم آوایی نور و فلس ماهیان در صبح
گفتند خورشید در پس آهن و قفل به ملاقات است.
                                                             بخشی از شعر"نوستالژی" 
بند نخست درک مشترک آغاز تاریخِ حبس و بند و زندان را در نظام دیکتاتوری موجود ایران به تصویر می کشد.حبسی که هر زندانی با دریافت شماره اش بر سینه، هویت نوین خویش را در  فضای رعب و وحشت،مرگ و زندگی، میان سلول انفرادی می پذیرد، جایی که ساعتی نیست تا پرچمدار گذر زمان و یا بازیابی آن باشد.
انفرادی،حضور سکونتِ سکون است و  زوال  و بی فریادی از دادی که به بیداد ره می پیماید.
بند سوم اما اشتراک در خاطره های جمعی ست با ادغام شدن در اندیشه ی یاران کوهستان که سرود "جنگل" را به روایت باز دمیدن صبح آزادی زمزمه می کردند.صبحی که خورشیدش میان ناله های مادران چمپاته می زند و در عزای عزیزان و قربانیانبه مِه گونی رنگ می بازد!
شاعر در متن شعری از نقطه نظر یک بیگانه ، یک راوی، خود را به منصه ی ظهور می رساند.

بدیهی ست که هر شاعری  زبان، نقطه نظر و نظام مفهومیِ متفاوت از دیگری را داراست.اما برقراری ارتباط انسانی با شکستن مرزها، رها کردن قالب خودی، و خود را در جای دیگری فرض کردن، محقق می شود. یعنی همان نظریه ی باختین که به مفهوم " من برای خودم" و " من برای دیگری" یا " دیگری برای من" اصرار می ورزد، دستاورد شگرد رابطه ایی بین جهان پدیده ها می گردد.

باختین، احساس و درکی که انسان از خصوصیات و توانایی های درونی خویش، توسط ضمیر خود آگاه دارد را با مفهومی که دیگران به عنوان افراد بیگانه از شخصیت او دارند، با هم مقایسه می کند و همواره بین مفهومِ " خود" و " دیگری" فاصله ای قایل می شود.این نظریه بر خلاف نظریات فاصله گذاری، نه تنها انزواآفرین و ملال آور نیست، بل که به طریقی پویا اهمیت نیاز به دیگران را گوشزد می نماید. لازم به تاکید است که نظریه ی فاصله گذاری تکیه بر ناتوانی انسان در برقراری ارتباط با دیگران دارد.

" خود" بهنجار ، سالم، همواره توانایی خویش را برای گفت و گو و مکالمه با دیگران حفظ می کند.اگر " من بودن" یا " دیگر بودن" بر طرز فکری یا کاری حاکم شود،نتیجه آن است که در خزانه ی واژگان، تک گفتاری وجود ندارد، بل که تقسیم اراضی واژگان است و ادراک روح جمعی.

" مهرداد عارفانی" از مصالح دیگری چون موسیقیای شعر نیز بهره مند می شود و از آن استفاده می کند و از واژه ها کاربردی هنرمندانه می گیرد که ضمنی اند و پوشیده .

واژه های ضمنی و پوشیده احساسات را بر می انگیزد تا خواننده را به وجد آورد. همان عملی که در علم موسیقی با افاده از نُت ها امکان پذیر می گردد در ادبیات با واژگان میسر می شود.

 این شگرد در بسیاری از اشعار او نمایان است و به سختی می توان گفت که کدامیک از دیگری برتری و قوت دارد.
به عنوان نمونه در شعر " ژوتم" واژه ها دو معنی یا چند معنا دارند که چنین دریافت می شود به دو یا چند چیز متفاوت اشاره دارد. کنایه ؟ تصویر؟ یا تعبیری که از نگاه شاعر برمی تابد؟
انتخاب به خواننده واگذار شده است نه به شاعر. وظیفه ی او در بیان شعر تکلیف روشن کردن برای خواننده نیست. بل که آشنا زدایی از اشیاء ست و این یکی از شُکرانه های شعر است؛ ابلاغ حسی از جهان پیرامون و هر آن چه در آن موج می خورد.
شعر کاری به معنای دقیق و محدود واژه ها ندارد. اطلاع رسانی نمی کند و نباید هم بکند.
شاعر نیز، حقیقت بیانی را درباره ی دنیای واقعی بازگو نمی کند، بل که تصویری از یک دنیای آرمانی را ارایه می دهد که ما را ترغیب می کند بکوشیم از آن بهره مند شویم.
 ادبیات اما حاصل ترکیبِ واژه هاست.
ادبیات، استثمار واژه هاست.
و قدرت یک متن ادبی،(خاصه در این مقال شعر)، بیشتر در چند پهلویی  معنای آن هاست.
به عبارتی شعر، ادبی ترین شاخه ی ادبیات است که بیشتر از شاخه های دیگر به استثمار واژه ها می پردازد و نهایی ترین وجه را سود می جوید.
از این رو می توان نوشت که مهرداد عارفانی در استثمار واژه ها چیره دست است.
متن شعری اش از مواد لازم گردآورنده ی " تخیل" و "بیان" سرشار است.
نگرش نوگرایی و پسانوگرایی اش به شعر، حاصل عواطف و احساسات درونی اش به جهان مرئی ست.
لذا: برای به رسمیت شناخته شدن نوگرایی اش لزومتی نمی بیند از واژه های منحوث به نفع رهایی از قید و بند به نمایش دلقک واری دست یازد.
 شعرش شالوده شکن است.اما در این شالوده شکنی هژمونی ایی4 را طلب نمی کند.
این مقال را با جمله ایی از باختین به پایان می برم که نوشت:" نویسنده (شاعر) کسی ست که می داند چگونه با زبان کار کند، در حالی که خارج از آن می ایستد."5







1ـ برای مطالع رجوع شود به متن مقاله.
ROSSO. An Interview with Paul de Man. Critical inquiry.12.1986
 و یا : افلاطون و جمهوری، ترجمه دزموندلی، انتشارات پنگوئن.1974

برای مطالعه رجوع شود به:
2ـ دیوید لاچ، پس از باختین، راتلیج، لندن 1990
و یا : ماری بریجانیان، فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعی، ویراسته: بهاء الدین خرمشاهی، تهران. پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.1373

3ـ برای شنیدن اشعار با صدای شاعر به یوتوپ مراجعه فرمایید.

4ـ واژه ی هژمونی در فرهنگ های مختلف با تعابیری چون برتری طلبی، تسلط، تسری، استیلا و پیشوایی همراه بوده است و با مفاهیمی نظیر فرهنگ و ایدئولوژی تفاوت های بسیاری دارد.
هژمونی یک ساختار یا سیستم مشخصی نیست. بل که تلفیقی از تجارب، ارتباطات و فعالیت هایی ست که در چهارچوبی معین طبقه بندی می شود. این واژه در قرن بیستم وارد حیطه ی ادبیات شد.
برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به: فرهنگ  علوم سیاسی، علی آقا بخشی، چاپ نگاه 1366
و یا :دایره المعارف علوم اجتماعی، دکتر باقر ساروخانی، چاپ موسسه ی کیهان1370
و یا : مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، بابک احمدی، نشر مرکز،1374

5ـ دیوید لاج، پس از باختین، راتلیج، لندن 1990

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

روایت ممنوعه ها

آن جا که حرف و حدیث از یک متن اروتیک ( شعر .نثر) به میان می آید و یا در برخی از آفرینش های هنری ( مجسمه سازی ـ نقاشی) به چشم می خورد ، چاشنی عشق هم به آن افزوده می شود و بدین ترتیب با حضور عشق به ناچار رویکردی سوی تعاریف مختلفی که از آن به میان آمده افکنده می شود.

این تعاریف و تعابیر ازعشق اما " رهرو را به مقصد نمی رساند و چه بسا از دستیابی به کُنه مطلب و موضوع نیز دور و جدا سازد. مثل تعاریفی از این دسته تقسیم بندی ها : عشق اجتماعی .عشق سیاسی .عشق حماسی .عشق تهییجی ـ تبلیغی .عشق فلسفی .عشق محض .عشق ایثاری . عشق اروتیک .عشق نامه نگار . و در انتهاء عشق معنوی و الهی .

بر این قصد نیستم تا "عشق" کاوی کرده و به آن بپردازم ، چه این که از آن بسیار گفته و نوشته و خوانده ایم و هر یک فراخور اندیشه و افکار و نیازمندی هامان به آن پرداخته و آن را تجربه کرده ایم.

باری اما می گویند؛ کوچه ای هست به این نام که سر می شکند دیوارش !
...و آن جا که تمام ارزش های انسانی فرو می ریزند این گیاهِ هرز رشد می کند و سرها را بر" تن تنتا یا هو" می برد.
کجا می برد نمی دانم ! اما حس می کنم " سرزمین هرز" الیوت بیهوده سروده نشد و فغان از مرگِ ارزش ها که عشق یکی از آن هاست بیهوده به میان نیامده است.
آیا الیوت در این شعر بلند به ستایش مفاخره آمیز آدم های سرخورده و فضای ملال آور پرداخته که فرایند جامعه سرمایه دار یست؟ یا نقطه ی عزیمت این شعر را باید تاسف بر دفن بسیاری از ارزش های انسانی به ویژه عشق دانست؟

ادبیات کلاسیک پارسی آمیخته با اوصاف جنسی است .متعادل ترین نوع آن اوصاف اعضاء بدن است که شاعرانی چون حافظ و سعدی و مولانا و مهستی گنجوی و خواجو کرمانی و فردوسی و فروغ فرخزاد و... به آن پرداخته اند.

 برای نمونه از مولانا به همین چند بیت از دفتر ششم مثنوی اش اکتفا می کنیم:
نواختن سلطان ، ایاز را که نگران کوچکی کیرش نباشد ، مهم صدق و هوش اوست که بزرگ است!
ای ایاز بر نیاز صدق کیش
صدق تو از بحر و از کوه است بیش
نه به وقت شهوتت باشد عثار
که رود عقل چو کوهت کاه وار
مردی این مردیست نه ریش و ذکّر
وَرنه بودی شاه مردان ، کیر ِ خر
روسپی باشد که از جولان کیر
عقل او موشی شود شهوت چو شیر
                                           مثنوی معنوی \ مولانا جلال الدین بلخی \ چاپ نیکلسون \ ص1024

و...از فردوسی به هنگامه ی کام گرفتن رستم  از تهمینه :
چو انباز او گشت با او به راز
نبود آن شب تیره تا دیر باز
چو خورشید روشن ز چرخ بلند
همی خواست افکند مشکین کمند
ز شبنم شد آن غنچه تازه پَر
 یا حقه لعل شد پر ز در
به کام صدف قطره اندر چکید
ما بینش یکی گوهر آمد پدید.
شاهنامه فردوسی \ چاپ مسکو \ ص 179

باری ... هر خواننده ایی ، همواره با درون مایه های یک اثر ادبی کار دارد و می خواهد بداند که به چه طریقی می تواند این درون مایه ها را دنبال کند. "گزاره ها "ی درون مایه ایی در ادبیات بیشتر اوقات تلویحی است نه تصریحی ؛ که شاید تنها دلیلش این باشد که اغلب به مدد قدرت ارتباطی و خاطره انگیزی نمادها و تصاویر بیان می شود نه  به زبان توضیحی.

دنبال نمودن این انگاره های درون مایه ای در کمپوزیسیونی ادبی متضمن این فرض اولیه است که ادبیات می کوشد تا تجربه ی معنی دار را در قالبی جذاب و زیبا منتقل کند یا دست کم آن را به این قالب در آورد.

به عبارتی  در خلق یک اثر ادبی معین ، هنرمند اندیشه ای یا تجربه ای عینی یا تجربه ایی خیالی دارد که می خواهد آن را منتقل کند یا به قالبی بریزد. سپس آگاهانه یا نا آگاهانه ، ابزاری برای این کار انتخاب می کند. در نتیجه وقتی نویسنده و یا شاعری چنین اثری را خلق می کند ، خوانندگان با دنبال نمودن دقیق مایه هایی که برای انتقال آن تجربه به کار رفته ، آن اثر را بار دیگر در می یابند .

 شکفتگی ِعشق در تّجلی ِ جنسی یکی از بزرگ ترین دستاوردهای بشر در سیر تکامل روانی اوست .
زیرا تمام سطوح انسانی و اجتماعی از قوای جسمانی گرفته تا قوای حسی و عقلی و عاطفی و روحی...همه و همه  در این نقطه به هم می رسند و همگرا و هم صدا می شود .

"عشق جنسی ، شکوفایی حیات زیستن است و در دوره ی اوج و اعتلای آفرینش ، گره ی سحرآمیزی است که در آن همه ی اصول عالی و دانی را به هم می رساند.
عشق از همه ی کنش های حیاتی ، شریف تر و از لحاظ امکانات غنی تر است. نوعی درِ گشوده بر مرتبه ای از هستی است و فقط به این جهت از آن چشم می پوشند که عظمتش را در نیافته اند و یا بروز امکاناتی در تکامل ، توانایی پرداختن به آن را نداده است."
این بیانات از روانکاوی به نام " رنه آلندی در اثری به نام عشق به میان آمده است.
او در ادامه چنین می نویسد :
" ما شاهد این موقعیت حقیقتا متناقضیم که عشق در دل ـ مشغولی های بشر، مقامی در مرتبه ی اول اهمیت دارد ، تا آن جا که وسوسه انگیز و مشوب کننده ی ذهن و الهام بخش نُه دهم ادبیات و نمایش نامه ها و هنرهای زیبا و مکالمات و محاورات خصوصی شده شده است. حال آن که همزمان در آن به چشم چیزی شرم آور ، نگفتنی و یا منحصرا جلف و سبک و مسخره می نگرند.
از این تعریف ، گسترده تر و فشرده تر روان شناسانی چون یونگ و اریک فروم به آن پرداخته اند.1

باری...اروتیسم در هنر و ادبیات از سر " نیاز " است. هم نیاز ِ جامعه و زمانه و هم نیاز ِ آفریننده ی آن.
اروتیسم شوری ست که در" رویا و خیال" شکل می گیرد. بازتاب و نمود در "خیال " می یابد و "رویا " نقش آفرینش می شود.

از سویی اما ادبیات اروتیک در یک جامعه ی باز و سالم بوجود می آید و نه در سطح جامعه ایی بسته و بیمار!

امروزه روان شناسی مدرن اروتیسم را یکی از اهرم های بهبودی بیماران روانی و روحی قلمداد می کند و به باورش می نشیند.زیرا به حضور رویا و خیال در ذهن آدمی باورمند است و نیاز را از بدو تولد آدمی به رسمیت می شناسد.  بیولوژی اما همواره آن را از سر نزول و برکات ِ ترشحات غدد هورمونی می داند و حاصل حرکات مولکولی هزاران عصب مغزی.

خاصه  اما من معتقد به این نیستم که در هر اثراروتیکی می بایست رّد پای عشق را جست و یا بل عکس ، در هر عشقی طیف رنگینی از اروتیسم را !
چه بسا عشق هایی که رنگ و بوی اروتیسم را به خود نگرفته ، فقط  مولد زاد بودند و وَلّد ! و بل عکس چه اروتیسم هایی که نه عشق در میانه داشتند و نه ُموّلد پرکار زاد و ولد شدند!

 از سویی هم چنان که اشاره شد در این مجال ، قصد بر این نیست که از مقوله ای به نام عشق سخن و یا تاریخ اروتیسم را در دستاوردهای بشری مطالعه و مرور نمود.
 بل که قصد ، نقد شعریست  در قالب مدرن با نمادهایی اروتیکی به نام " زیر پیراهنت جای من است" با سُرایش مجیب مهرداد شاعر ساکن کشور افغانستان.

این نقد اما فقط از دریچه ی بکارگیری نمادهای اروتیسم منظور است. بدین معنا که از تعبیر وتفسیر دیگر ارکان شعر مثل زیباشناختی ، بدیع و عروضات شعری ، ساختارشکنی ، معنازدایی وغیره...چشم پوشیده شده است.

...و اما متن شعر :

 با بوسه هایم از میان تمام آدم ها 
لبان ترا برگزیدم
و از باغ ها
سیب های سرخ دست تو را
از میان درختان
آنانی که شاخه هایشان در باد کج شده بودند
برای تو از تنگه ها و بلندی های نرفته
و مردان آواره
جایی نمی یافتند که کوله بارها را زمین بگذارند
که سفره ی تو در حوالی نبود
با هی هی ات
و بره هایی که تو را به کوه می کشاند
با پستان هایت که بجنبند روی تپه های خوابیده به رو

این شعرم
گرویده به پایین های تو و بلندی های تواند
روستایی آه می کشد با مادرم که می زیید
با حلقه ی دودهایی که از زمین می رویند

آستین هایت را می گیرم محکم و دستانت هر آغاز واضح اند
و می گردم  و با زمین و شب و روز
و همه گم می شوند در گردش دست در دست تو

چشمانت را می مکد چشمانم
دستانم را می بلعند پستان هایت
و ران هایم را در دهان می گیرند ران هایت
که جهان از هر چیز گرفته ما را
که همه چیز بوی عرق گرفته از ما
که بوی عرق انداخته از ما
باران ها
و بوی عرق در زیر ران های ما

به زمین فرستاده اند ما را که تن ها را شکنجه کنند تن ها
 و زمین تن ما بود که شکنجه می کرد ما را
 و آدمی پیام بر رنج های  تنش بود در جهان

زیر پیراهنت جای من است
و جای من است زیر پیراهنت که گرم است جهان
تو در خون من حل شده ایی
که همه ، خون مرا می جویند
یا گونه های مرا می بوسند  بر سر راه ها
بنگر به من از شیشه ی چشم هایت
که بیرونم حالا
تفاوتت با مارها ، موی بلند توست
که از همه چیزهایت گزیده شده ام
ولی هنوز هم آماس هایت را می گردانم و سنگینم
و رنگینی پوستم را دوست می دارم

دیوانگان زنجیری را بر لب ننهادند که فریادی رهایشان کند
ودیوانگان برای تو زنجیرها را می جوند این همه

دیوانه گان دیوانه اند که به تو تنها نگاه کرده اند این همه
پیش از آن که زخمی از زمین فرا گیرند
تن و زنجیرهایشان را .

در بند نخست شاعر، آغاز عشق بازی را با بوسه ایی بر معشوق اعلام می دارد  و او را این چنین از میان دیگران برمی گزیند تا برود از ران او بر تن ـ سودگی خویش کامی برآرد و برسد به لب و پستانش که جانِ جهان است!
جان ِ جهانی که معشوق در آن گام بر ره دیوانگی می گذارد!

این اما صورت ظاهری متن است ، با کلماتی حاکی از اروتیسم . لذا باید رفت و کاوید و دید که منظور از این کلمات چیست و مقصود چه ؟ چه بسا کاربرد برخی از واژگان، ما را به معنای اروتیسم ارجاع ندهد بل که ظاهری اروتیسم داشته باشد و یا بل عکس!

حضور برخی از واژگان روزمره و معمولی و حتی تصاویرپردازی های از زندگی معمول و رایج ، این شور یگانه گی را در ما برآورد تا به متنی کاملا اروتیسم دست یابیم.در این میان ما نیازمند کاوش و درّایتیم.
برای درک این معما اما ناچاریم به دو دستاورد ادبی وهنری التجا بریم.
نخست : فرهنگ کنایات ادبی
دوم : اسطوره ها
سوم :کهن الگوهای ذهنی ( از  دریچه ایی روانکاوی )

یونگ معتقد بود که لیبیدو( انرژی روانی) صرفا انرژی جنسی نیست. بل که در لایه های زیرین ضمیر ناهشیار، ضمیر ناهشیار باستانی و قومی که در میراث روانی همه ی افراد بشری مشترک است، قرار دارد. این امر شاید گستره ی نظر را به ساخت نا هشیار ذهن در برآمد نمودن برخی از میراث روانی آدمی ، خاصه  گرایش آدمی به مذهب را روشن نماید.

 از این دریچه یونگ به بازگشایی کهن الگوها و نقد اسطوره ای  ونظریه ی حافظه ی قومی پرداخت.او در اثر خویش به نام ساختار پویایی روان1چنین وضیح می دهد:
اگر می شد ناهشیاری را تجسم بخشیم ، می توانستیم آن را انسانی جمعی تصور کنیم که خصوصیات هر دو جنس را ترکیب کرده است، ورای جوانی و پیری ، تولد و مرگ قرار دارد و چون تجربه ی انسانی یک یا دو میلیون سال را در اختیار دارد، عملا فنا ناپذیر است.اگر چنین موجودی وجود داشت، برتر از هر تغییر موقتی قرار می گرفت ، زمان حال برایش بیشتر یا کمتر از هر سالی در صدمین هزاره ی قبل از مسیح معنی نمی داشت؛ به دلیل تجربه ی غیر قابل سنجش اش خواب هایی به قدمت زمان می دید و پیشگویی بود بی همتا.عمد بی شمار فرد،خانواده ، قبیله ، قوم و ملت بر او گذشته واز احساس زنده ی آهنگ رشد و شکوفایی و زوال برخورد دار بوده است.

درست همان طور که حیوانات برخی غرایز را به ارث برده اند ( مثل غریزه ی جوجه برای فرار از سایه ی قوش ) زمینه های روانی پیچیده تر ( حافظه ی قومی ) هم به انسان ها به ارث رسیده است.یونگ ، بر خلاف روان شناسی لاکی قرن هیجدهم ، معتقد بود که " ذهن در زمان تولد لوحی سفید نیست. ذهن هم چون بدن ، مشخصه های فردی از پیش تعیین شده ـ یعنی شکل های رفتار را دارد.

این مشخصه ها در انگاره های کارکرد روانی فرد که مدام تکرار می شوند آشکار می گردند.2
بنابراین نظر عناصر ساختاری  که " اسطوره ساز " نامیده می شوند همواره در روان ناهشیار وجود دارند ، او تجلیات این عناصر را " مایه ها" ، "تصاویر ازلی " یا " کهن الگوها " می نامد و با دقتی به جا توضیح  داده است که کهن الگوها اندیشه ها یا انگاره های فکری موروثی نیستند و بیشتر زمینه ای برای نشان دادن واکنش های مشابه به محرک های معین اند.

" در واقعیت این ها به قلمرو فعالیت های غرایز تعلق دارند و از این لحاظ معرف اشکال موروثی رفتار روانی هستند.
او در اثری دیگر به نام " تاملات روان شناختی 3 مطرح کرده است که این غرایز روانی سالم تر از انسان تاریخی اند  و از اولین زمان ها در عمق وجود آدمی جا گرفته اند و چون زنده ی جاویدند و در همه ی نسل ها دوام آورده و هنوز هم بنیاد روان انسان را می سازد. زندگی به تمام معنای کلمه فقط زمانی میسر است که با این نمادها هماهنگ باشیم .خرد ، بازگشتی به این هاست. "

از سویی اما یونگ نظر به رابطه ی نزدیک رویا و اسطوره و هنر نیز داشت. زیرا هر سه نقش رسانه ای را بر عهده دارند که کهن الگوها را برای ضمیر هشیار دسترس پذیر می کند. به گفته ی او در اثر دیگری به نام انسان مدرن به جستجوی روح، هنرمند بزرگ ـ انسانی است دارای " پنداره ی ازلی " حساسیتی خاص در برابر انگاره های کهن الگویی و استعداد سخن گفتن با تصاویر ازلی که قادرش می سازند تا تجارب " جهان درونی " را به مدد شکلِ هنری خود به " جهان بیرونی " منتقل کنند.

به نظر او چون مواد خام هنرمند چنین ماهیتی را دارند ، کاملا منطقی است که او از اسطوره مدد جسته تا بتواند برازنده ترین بیان را به تجربه اش ببخشد. مقصود این نیست که هنرمند مصالح دست دوم دارد، بل که تجربه ی ازلی سرچشمه ی خلاقیت اوست ، این تجربه قابل وارسی و درک نیست ، و بنابراین شکل دادن به آن مستلزم تصویر سازی اسطوره شناختی ست .

یونگ با ادعای این که هنرمند " انسان " به معنای عالی تر کلمه است ـ " انسان جمعی " و " کار شاعر نیاز معنوی جامعه ای را که در آن زندگی می کند برآورده می سازد، و برای او همان نقشی والایی را قائل می شود که امرسون ، ویتمن ، و سایر منتقدان در قرن نوزدهم برای شاعر قائل بودند.

اکنون از این منظر متن شعر را مرور می کنیم:

 با بوسه هایم از میان تمام آدم ها 
لبان ترا برگزیدم
و از باغ ها
سیب های سرخ دست تو را
از میان درختان
آنانی که شاخه هایشان در باد کج شده بودند
برای تو از تنگه ها و بلندی های نرفته
و مردان آواره
جایی نمی یافتند که کوله بارها را زمین بگذارند
که سفره ی تو در حوالی نبود
با هی هی ات
و بره هایی که تو را به کوه می کشاند
با پستان هایت که بجنبند روی تپه های خوابیده به رو

"بوسه " نماد صمیمیت و رمز عواطف و عشق است.
" سیب " نماد میوه ی ممنوعه و رمز آگاهی و شعور و دستیابی به عشق را دارد.
"پستان" سرآغاز و منبع زیستن در بدّو تولد است.
"درخت " دلالت دارد بر حیات کیهان، تداوم آن و رشد و تکثیر و فرایندهای زایشی و باززایی است .هم چنین نشانه ی حیات زوال ناپذیر است ومعادل است با نماد فناپذیری.

نگارنده در بند نخست به تصعیدی ناب دست یافته است. او توانسته تمامی زمختی انگیزه ی جنسی را با بکارگیری چند نماد اصلی که بازگشت به قصه ی آفرینش دارد ، از متن بزداید.
گوینده با این چشم انداز می رود تا  در ساحتی روشن و گویا به پیوند با معشوق برسد.
بوی عرق حکایت از گرما و حرارت دارد،خاصه اما در تن.

آستین هایت را می گیرم محکم و دستانت هر آغاز واضح اند
و می گردم  و با زمین و شب و روز
و همه گم می شوند در گردش دست در دست تو

چشمانت را می مکد چشمانم
دستانم را می بلعند پستان هایت
و ران هایم را در دهان می گیرند ران هایت
که جهان از هر چیز گرفته ما را
که همه چیز بوی عرق گرفته از ما
که بوی عرق انداخته از ما
باران ها
و بوی عرق در زیر ران های ما



معشوق که همانا در زبان نمادین " زن است و زمین و مادر " در فضایی گرم و خالی از هر پوشیدگی صورت معنا می یابد ، در فضایی که شوق دستیابی اش تن را عرق ریزان می کند. اما همین شوق دستیابی، آگاهی از هستن و زیستن خویش است که آزار دهنده است.

زیرا اساسا خرد حامل رنج است.از سویی اما نماد" مادر . زمین . زن" کهن الگوی مادر کبیر ، اسرار زندگی ، مرگ و تغییر و استحاله است. متداعی با اصل حیات ، تولد ، گرما ،پرورش ، حمایت ، باروری ، رشد و از منظر روان شناسی نماد ضمیر هشیار است.

نماد بعدی حرکت دایره وار دست ها و نماد حرکت مُدّور  خورشید و گذر متناوب شب و روز است که بیانگر مراحل انتقالی چرخه ی زندگی و مظهر خدایان است. از سویی اما کلیت و یکپارچگی را نیز منظور می دارد.

در این جا شاید بد نباشد اضافه کنم که اندک اند نویسندگان و شاعرانی که بتوان آثارشان را از منظر نقد روانکاوانه مورد برسی قرار داد.البته اگر مفروضات را بپذیریم ، مقدار زیادی از آثار ادبی را می توان بر مبنای خطوط اصلی ایی که فروید تعیین کرده است تفسیر کرد.

در این میان شاعران و نویسندگان رومانتیک مستعد تفاسیر فرویدی اند . زیرا چنان که اف. ال .لوکاس اظهار کرده است ، رمانیسم با ضمیر ناهشیار ارتباط دارد ـ در مقابل با کلاسیسم که به دلایل توجهش به خود داری و نظم رو به سوی ضمیر هوشیار دارد ، به ویژه به خود و فراخود.

از سویی اما روح سازنده و شکل دهنده ی تخیل( رویا ـ خیال )، نیرویست که به جهان سرد و زمخت و بی روح عقل حیات و معنا می بخشد. از همین روست که نیروی تخیل یکی از عمده ترین مضامین سیره ی ادبی کاریج را نیز تشکیل می دهد. این تصور از تخیل خلاق ، در میان عوامل و ویژگی های منفرد دیگر ، قابل اعتمادترین معیار برای تشخیص و سنجش رمانتیسم محسوب می شود.4

 به زمین فرستاده اند ما را که تن ها را شکنجه کنند تن ها
 و زمین تن ما بود که شکنجه می کرد ما را
 و آدمی پیام بر رنج های  تنش بود در جهان

 زیر پیراهنت جای من است
و جای من است زیر پیراهنت که گرم است جهان
تو در خون من حل شده ایی
که همه ، خون مرا می جویند
یا گونه های مرا می بوسند  بر سر راه ها
بنگر به من از شیشه ی چشم هایت
که بیرونم حالا
تفاوتت با مارها ، موی بلند توست
که از همه چیزهایت گزیده شده ام
ولی هنوز هم آماس هایت را می گردانم و سنگینم
و رنگینی پوستم را دوست می دارم

پیراهن ـ لباس، نماد نگرش سنتی و بار و غبار عادات و روزمره گی هاست.
خون، رمز حیات.
مار، نماد انرژی و نیروی ناب ،رمز و راز ، خرد وضمیر ناهوشیار  است.
از منظر روان شناسی اما در مقایسه با"  لیبیدو" قرار دارد که مظهر غرایز و شهوانیت و فساد و شّر است.
رنگ ، خاصه در این متن که از رنگ بخصوصی نام برده نشده است ، بیانگر تنوع و دگرگونی متناوب ، عدم ثبات و استحکام درونی ست.

گوینده در پیچش سنت و عرف ، و شاید بهتر است نوشت: یکپارچکی و یک شکلی و همه گانی بودن ، جهان خویش را گرم و آسوده از هر گزندی می یابد ، غافل از این که با ره یافت به سوی معشوق " زن ، مادر ، زمین" به نهایت رنج که همانا منشع آگاهی ست می رسد.
این سکون اما خود ـ سفر است.سفری طولانی و دشوار. آزمون های بلوغ اندوهناک و رشد بی وقفه ی روح و تن .
هدف در این میان اما فقط و فقط جستن و یافتن خویشتن است.
...و معما ، معمای ابوالهول "انسان " است و سر نخ "دیوانه " گی.
...و دیوانگی یعنی فاقد از من و ما شدن ، فنا در زمین شدن و رها ماندن در اقلیم آسمان ، عقل را  به سخره گرفتن و در خردی پنهان، جهان را به تماشا نشستن ، زن را و مادر را و زمین را .

دیوانگان زنجیری را بر لب ننهادند که فریادی رهایشان کند
ودیوانگان برای تو زنجیرها را می جَوَند این همه

دیوانه گان دیوانه اند که به تو تنها نگاه کرده اند این همه
پیش از آن که زخمی از زمین فرا گیرند
تن و زنجیرهایشان را .

" زیر پیراهنت جای من است " ، شعریست عاشقانه ـ اروتیک و از دریچه و تقسیم بندی شعر اروتیک ، بازگشت دارد به اروتیکِ مذهبی که جهان آفرینش و قصه ی خلقت را بهانه می کند و نه  تن پروری و تن خواهی را !

این اما چهره ی ظاهری سروده و شعر است ، در سطحی عمیق تر این شعر با جاودانگی سر و کار دارد که یکی از مایه های اساسی در اسطوره و نگرش مذهبی ست .

آدمی آنگاه که از بهشت برین رهایی یافت ، خود را و هستی را به جمالِ جاودانگی کشید !
و...جاودانگی، زیستن بود و خرد .... و زیستن در جهانی بود که با آگاهی و شناخت ، هم پا و هم راه آمده بود و هست !

شاعر در بند نخست با واژگونگی از رّد دریافت های سنتی به جاوادنگی " انسان " ره می یابد.
 خاصه اما زمین و زن بهانه ی این جاودانه شدگی و چالشِ جاودانگی اند.

بند نخست و دوم این شعر، طنز قدیمی " گریز از زمان " به سوی وضعیتی بهشت گونه در زمین را نمودار می کند  که عشاق  در آن می توانند تا ابد همواره و همدم با هم باشند! دست در دست هم چرخان.

با هم بودن اما نفی زیستن و تجربه ی لیبیدو ( انرژی روانی ) است !

 آن گاه که ضمیر نا خودآگاه را آغشته به تعریف عرف کنیم و عادت... دیگر نفی بهشت معنا ندارد ! ما همه در بهشتیم ! ...وچه خوش که همه امان هم رنگیم همیم و یک دست!

بهشت بی خردی ست ! بهشت بی ارادگی ست! بهشت بی فهمی ست! بهشت تسلیم و عدم گریز از ناگزیز است!
...و این سعادت کامل و ابدی توّهُمی بیش نیست.

در بند پایانی که گویش کاملا تغییرکرده و از شکلِ روایی جداشده ولحنی خطیبانه یافته است ، گوینده تلاش دارد تا  نفی "خرد " کند  و در دستیابی به کام ، پناه به جهان دیوانگان برد...این پناه چه از سر شور باشد و شیدایی و چه از سر رهایی از شّرِ خرد ....تلاشی ست مذبوحانه . چه این که نفی بندهای پیشین شعر را می نماید که همانا بازگشت به آغاز پیدایش است و جهان برّین !

از دریچه ایی دیگر اما  با این نفی ، گریزی به زمان دَوری زده و در نتیجه امکانی برای دستیابی به جاودانگی می دهد.
شاید لازم باشد پای " میر چا الیاه " را به میان کشید که نوشت : یکی از فراگیرترین مایه ها در اساطیر جاودانگی است. یعنی بازگشت به اصل خلقت یا زهدان نمادین حیات ، و این بازگشت از نظر فلاسفه (تائوئیست های چینی ) بازگشت به آتش کیمیاگری و نماد انرژی ست.

قصد این نیست که بنویسم " مجیب مهرداد" با فلسفه ی تائوئیست آشناست و یا به نحوی خودآگاه کهن الگوهای جاودانگی را می شناسد. بل که می خواهم بنویم او از تصاویر و نمادین های استفاده کرده است که پُر از معانی زوال و زایش اند.
شاعر گویی تمام کیمیای عشق را وسیله ای ساخته است برای شکست دادن قوانین زمان طبیعی.
...و عشق (اروتیک) وسیله ای شده است برای شرکت در ـ و حتی تشدید ِ ضرب ـ آهنگ های ِ راز آمیزِ چرخه ی  ازلی ـ ابدی طبیعت.

اگر در باره ی عشق باید ، چنان که برخی از فلاسفه گفته اند ، نه از روی مدتی که طول می کشد و دوام می گیرد ، بل که بر اساس شدت آن  قضاوت کرد. عشق "مجیب " در شدت بلعیدن است.
او دست کم در عشق ورزی ، با " بلعیدن " پا را از قوانین زمان بیرون نهاده ، به نوعی به جاودانگی دست می یابد.
در نتیجه می بینیم نمادها، القاء کننده ی یک بینش ماورای طبیعی اند و بیانگر بازگشت به مهد باستانی و نخستین آدمی.

مجیب مهرداد ، شاعری جوان و توانا و جستجوگر است آن هم با نگاهی انتزاعی و متصل به زیستن.
او این مجال را دارد تا در شعر تجربه کند و از این تجربه ها آثاری را خلق وبه تماشا بگذارد.

ادبیات حاصل ترکیب واژه هاست . ادبیات استثمار واژه هاست و اتکاء شعر بیشتر به قدرت واژه ها ، به معنای چند پهلوی آن هاست.
به عبارتی شعر ، ادبی ترین شاخه ی ادبیات است. بنابراین  بیشتر از شاخه های دیگر ادبی واژه ها را استثمار می کند ، زیرا از واژه ها به بهترین نحو سود می جویند ، این مرتبه از سودجویی اما قرین ِ توانمندی شاعر  از به کارگیری اسباب و لوازم نگارش و کاربرد از واژگان است.

روزگاری بود که شعر فقط نوعی از ادبیات محسوب می شد و نثر را صرفا برای سوابق و قوانین و نظریه های علمی به کار می بردند. امروزه اما چنین نیست. شعر ادبی ترین شاخه از ادبیات شده است. 5

عصر معاصر ناظر تغییرات بنیادین در نگرش ادبیات شعری به زبان و ارتباط  آن با جهان و آدمی ست. به طوری که به سادگی می توان دریافت ، ادبیاتی که خود را جدا از مسائل زبان و زبان شناسی می دانند و بالعکس ، نویسندگان و شاعرانی که ادبیات را در دنیایی فانتزی و تخیلی می بینند که جدا از حوزه ی سر سخت علمی آن هاست ، سخت در اشتباهند.6

مجیب مهرداد واژه باز نیست و در خلق شعر ، با واژگان به بازی نمی نشیند. او" بازی با واژگان " را  وسیله ایی برای آفرینش نوعی هنر نمی انگارد. بل که خرد را محمل ادبیات شعری اش می نماید تا نفی آن کند و از بند آن بگسلد. 7

این گسستن شاید درک مواجه با واقعیت باشد ، واقعیتی که می رود از جهان آرمانی نقبی به رویا و خیال بزند.
باری ...من این شعر را چنین یافتم ، امید که چنین نیز یافته و دریافته شود.







1ـ G.G.Jung.psyche und symbol / Garden City. N.Y.Donbleday.1958
2ـ منبع پیشین ص. ص 350ـ 349
3 ـ Jung. Psychological reflections / New York . Harcourt Brace Jovanovich. N.d first Published in 1933
4 ـ Romantismus / Lilian .R . F urst
5 ـ برای مطالعه رجوع کنید به: بی یرویش . مانفرد . زبان شناسی جدید. ترجمه ی دکتر محمد رضا باطنی . تهران . انتشارات  آگاه . چاپ سوم 1370
6 ـ برای مطالعه رجوع کنید به : محمد رضا باطنی . توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی . تهران . امیر کبیر. 1365.
 و یا : نظریه ی ادبی و نقد مدرن ، ویرایش دیوید لاج. انتشارات لانگ من. 1992
7 ـ  رجوع کنید به نظریه ی های بازی ، بازی آزادانه . فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی . از افلاطون تا عصر حاضر. دکتر بهرام مقدادی . تهران انتشارات فکر روز . 1378

pdf