۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید -اثر: منتقد و نویسنده : اسد سیف / ویا تحلیل و بررسی شکل مدارانه

                       



نقد ادبی در حیطه و حوزه فرهنگی و ادبی ایران ضیف و گاه سبکسرانه و با شتابزدگی ست . این ویژه گی نا متعادل ،به پاره ایی از قلم به دستانی اختصاص دارد که بیشتر نظرات فردی و شخصی خود را با معیارها و قضاوت ها و گاه غرض ورزی ها ، عاری از آگاهی بر این فن عرضه می کنند و بی هیچ بیم و هراسی دعوی دانش دارند .
از این سو ، اما هستند تک شماری از نویسندگانی که با علم و آگاهی به هنر نقد ، دست به قلم می برند و چنان می نویسند که شا یسته اثر و یا آثار است .یعنی : بدون قضاوت شخصی و  فاقد معیارها و ارزش های فردی .
لازم به ذکر است  : همان گونه که شاعران و نویسندگان در ابداع و آفرینش آثار خویش روش ها و شیوه های مختلف داشته و دارند ، برخی از نقادان و سخن شناسان و سخن سنجان نیز در فهم و شناخت آن آثار ، مبادی و اصول گوناگونی داشته که تکیه بر دانش  دارد.
بدیهی ست که نقد و نقادی، شناخت نیک و بد و تمییز بین سره از ناسره است ودر همه حوزه های هنری ودر بسیاری از علوم ومعارف بشری وجود داشته و دارد و مختص به آثار ادبی نیست . اما نقد آثارادبی این ویژگی و مزیت را بر سایر هنرها و فنون فرهنگی دارد که به یک تعبیر ،از همه آنها مفهوم تر و روشن تر ست و گاه مجهول تر! آثار ادبی برای همه مردم و برای تمام طبقات ، به یک نوع و بر یک درجه ارزش ندارد وچه بسا هر خواننده ایی در آن اثر یا آثاری معانی دیگر بجوید و بیابد که دیگران آن چنان معانی را در آن آثار نمی یابند و این سبب می شود که در تعالی و ارزیابی  بر آثار ادبی اختلاف سلیقه پیدا شود که بعضی مبتنی است بر "لفظ" وبرخی مبتنی ست بر" متن " و بعضی نیز مبتنی اند بر" معنا " ، و برخی هم نظرات شخصی اند و بیش ازاین نیست
 .      .
باری ، از آن جا که نقد و بررسی لازمه اش قضاوت در بارۀ آثار ادبی ست ، و قضاوت در باره آثار ادبی نیز بستگی دارد به معرفت و شناخت درست و واقعی آن آثار ،ناچار باید اصول و قوانین آن تبیین شود تا امکان بررسی نیز فراهم آید. اگر انتقاد در میان نباشد وبررسی آثار ادبی مورد سنجش فن نقد در نیاید ، ارزش واقعی یک اثر آشکار نمی شود . اگر خط سیرذوق و هنر در هر زمان ، معین و مشخص نشود به تدریج ادبیات و هنر گرفتار وقفه و رکود می گردد ودر پیچ وخم کورۀ راه تقلید وسنت فرو می ماند . اگر در این شهره بازار پر مشتری که گزافه گویانی دکان هنر گشوده اند و کالای کم ارج و بی بهاء خود را به جویندگان هنر عرضه می کنند ،منتقدین هوشیار نباشند، بی هنران یاوه گو ... خر مهره های ناچیز را به جای جواهر ثمین ، قالب می زنند و زر مغشوش ناسره را به چالاکی و قلابی وزیرکی تمام عیار عرضه بازار می نمایند .
منتقد بصیر و بی غرض که از ذوق سرشت و فهم نکته یاب بهره مند است ، به مدد علم و منطق و اخلاق، در ترقی و رشد هنر و ادبیات وظیفه مهم و موثری را برعهده دارد . بدیهی ست چنین نقادی در کارخویش موظف است که بین نویسنده اثر ادبی با خواننده واسطه شود و لطائف و دقایقی را که در آثار ادبی ست برای عامه مردم معلوم نماید و اگر به آن نکات اشاره نکند چه بسا که مخاطبین از آن غافل و بی نصیب بمانند و اگر معایب ونقایضی در آن آثار هست ، آشکار کند . قدرت تحلیل و منطق چنین منتقدی اجازه نمی دهد که هنرفروشان ادیب ماعابانه از شهرت و قبول سهل انگارانه ایی بهره مند شوند و هنرمندان و نویسندگان بی ادعا درظلمت و زاویه گمنامی بمانند.
" ادبیات شکلی از هوشیاری ، و نقد ادبی ، تحلیل این شکل در انواع گوناگون آن است . هر چند ادبیات از واژه ساخته شده ، اما این واژه ها وضعیتهای ذهنی و روانی نویسندگان و هنرمندان را تجسم می بخشد و آنها را در دسترس دیگران قرار می دهد. فهم ادبیات فرایندی- به قول گابریل مارسل ،بین الاذهانی ست. نقد اما بیش از همه مستلزم این استعداد مشارکت، و توانایی گذاشتن خود در زندگی روانی وذهنی نویسنده و هنرمند است . اگر ادبیات شکلی از هوشیاری ست، وظیفه منتقد همانند سازی خود با ذهنیتی ست  که در کلمات و توصیفات بیان شده است . دوباره زیستن آن اثر در درون است ، واز نو ساختن و پرداختن آن در نقدش . ( رخت بر بستن خدا ص9 ) "   
  " ادوارد کوربت " در پیشگفتار بسیار مفیدش برمجموعه ایی از تحلیل های معانی و بیانی با توجه به سیر تحول ادبی می نویسد : نقد معانی وبیانی ، نوعی نقد درونی است که برکنش های متقابل اثر و نویسنده و مخاطب می پردازد . از این رو، به محصول، فرایند ، و تاثیر فعالیت زبانی توجه دارد ، چه این فعالیت از نوع تخیلی باشد چه ابزاری . نقد معانی و بیانی در بررسی ادبیات خلاق به اثر بیشتر به صورت ابزاری با ساختار هنری برای ارتباط می نگرد تا از زاویه عینی با مقاصد زیبا شناختی ." 1
فن نقد از درست خواندن و برخورد کردن حادث می شود . بر این مفهوم که منتقد ، ذهن خموده را بیدار و فعال می کند وبه تفکر و حرکت وا می دارد و این رفع خمودی ، روشنگری وبینشی را پدید می آورد که درک و فهم مسائل پیرامون پیامد آن است .
در این اثر " عشق در ادبیات داستانی ایران در تبعید  " به قلم نویسنده و منتقد ،" اسد سیف " ،ما با نقدی " شکل مدارانه "2 روبرو هستیم . او در این فن به  " آشنایی زدایی " می پردازد . پرده عادت را از برابردیدگان مان بر می دارد و واقعیت اثر را به گونه ایی تازه برخوانندگان نمایان می سازد. پوشیده گویی نمی کند و می خواهد یک اصل اخلاقی و نیاز انسانی را از طریق عقل و منطق      به              مخاطبان خود تفهمیم کند و آن  " عشق  " است ، همان نیروی فعال بشری است که     آدمیان
 را به یگدیکر پیوند می دهد و براحساس انزوا و جدایی چیره می سازد ، با این حال به انسان فرصت این را نیز می دهد تا " خودش " باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند . در عشق همواره اما ، تضادی ما بین عاشق و معشوق روی می دهد و آن وصل در عین جدایی ست .3
" عشق پدیده ای خود جوش است که می توان از آن آموخت . عشق موجی ست که از درون آدم بر می خیزد ، موجی غیر قابل کنترل. عشق رنج و خوشبختی را با هم دارد . اگر چه بروجود آدم چیره می شود ، اما می توان سمت و سویش داد. پژمردن و یا بارور کردن آن به عاشق مربوط می شود . اگر برآن کار و فکر نشود ، در حرمان رهایمان خواهد کرد . عشق سرنوشت محتوم نیست که بیاید و آن چه که بخواهد ، با آدمی بکند و برود . عشق را باید یاد گرفت . چنانچه عشق ورزیدن را . آگاهی برعشق در پویایی و اعتلای آن نقش دارد . چشم آگاه برشگفتی های عشق گشودن ، همانا خود شناسی انسان است . من با دیدن خویش در معشوق ، خود را کشف خواهم کرد، خود را خواهم شناخت . چنان که معشوق در من . ستایش معشوق در عشق ورزیدن ، ارزش بخشیدن به خود است . عشق را باید ارج نهاد ، اگر انسان را گرامی می داریم . "4 
نویسنده اما برای پرداختن معضلات عشق، به آنچه نویسندگان در آثار خود به آن پرداخته اند        اکتفانمی کند. از آن جا که شناخت کافی و جامع از اسطوره های ایرانی و یونانی دارد ، چشم اندازی به قدر کفایت به آن می اندازد و سپس برای باز گشودن این راز سر به مهر به دوران ایران باستان و در متون ادیان قبل از اسلام و آثارنویسندگان آن زمان به جستجو و کنکاش می پردازد . تضادها و کاستی ها و ناهماهنگی ها یی راکه در متون مختلف  به این مضمون  پرداخته اند باز گشایی می کند .
                               در بخش بعدی ( اسلام و جنسیت ) به مقوله عشق،  نگرشی ست ویژه که خاصه برگرفته شده از نظرات اسلام نسبت به زن و عشق ورزیدن به آن است . زن مطرود و عشق به او گناه کبیره است. اما  " حضرت محمد خود در لذت جنسی فردی سیری ناپذیر بود . نه زن عقدی و عده ای کنیز در اختیار داشت . آیاتی که او در رابطه با جنس زن آورده ، با زندگی شخصی وی در رابطه بودند . جذاب ترین بخش بهشت نیز که  پیامبربه پیروانش نوید آن را داده ، در جنسیت خلاصه می شود . هر مرد مسلمان می تواند صاحب حوریان بی شمار شود و حوریان همیشه باکره اند . مرداگر اراده کند  "غلمان " نیز در اختیار او هستند . زن اما از چنینی مواهبی برخوردار نیست وبه شوهرش خواهد پیوست . " 5
 در بخش چهارم ( عشق در ادبیات ایران پس از اسلام  )  عشق و معشوق  بیرونی می شوند ! و فاقد چهره و هویت ، اما برانگیزنده شور شهوت و دلبری و ساقی گری و مهمنوازی های شبانه و سحرگاهانه !
" در ادبیات ما عشق و دلبر خارج از خانواده ، خود را می نمایاند . بردلبر نتوان دست یافت . اگر چنین شود ، دیگرعشق، نیست می شود . در دوری و فراق است که عشق و دلبری معنا می پذیرد . در فرهنگ ما عشق و عشق بازی با ازدواج مغایرت دارد . ازدواج برای تولید مثل است و عشق بازی با غرایز جنسی در رابطه است . تمام فانتزی های جنسی مرد ایرانی ، نه در برابر همسر، بلکه در معشوق نمود پیدا می کند . زن در خانه به کار تولید مثل مشغول است . پس عشق را باید خارج از خانه جست . به همان اندازه که حضور زن در خانه طبیعی و مشروع است ، حضور معشوق در خارج از خانه رسمیت دارد . عشق همیشه با تابو و ترس آمیخته است . چه بسیار عشق هایی که خیالی هستند و غیر قابل دسترس ." 6
 مبحث پنچم اختصاص دارد به "معشوق بی نام " که  از برکت ا سلام در ادبیات مردسالارانه رخ می نماید ! دراین مبحث به قدر کافی و لازم نمونه هایی از این بی نامی و بی هویتی معشوق آورده شده است .  اگر نام های معشوقان  پس از اسلام با صفاتی چون "نگار " و " دلبر " و  " عزیز " . " محبوب و محجوب " و...و... بکاررفته و می رود  ، امروزه جای خود را به اسامی مستعار بخشیده است و گاه این مستعارات در مستهجن ترین نوع خود بیان و نوشته می شود . مثل جیگر ، خوشگله ،  نمک چین ،  ناکس ، بی مصب ، .... ودر شکل محترمانه اش اگر نام گذاری اصلی نشود از تشبیهات اندام جنسی سخن به میان می آید . مثل " گلدیس " برای آلت جنسی زن که اخوان ثالث آن را بکار برده و در نهایی ترین شکل آن " طاووس " نام گذاری اش کرده است . 7
اسماعیل خویی هم در منظومه کوتاهی، نامی از معشوق زیبایش نمی برد اما برای آن که احقاق مرام عاشق پیشگی را تمام و کمال سروده و به جا آورده باشد مینویسد " من زیر چاک ناف ترا دوست دارم."
اکنو ن در عصر اتم،  تمامیت عشق ورزیدن از سوی عاشق به معشوق بسنده شده است به پرنوگرافی . لازم به ذکر است که این شعر در سایت شخصی ایشان تا مدتی پیش موجود بود اما با سانسور گری خویش از سایت خصوصی اشان برداشته شده است !!!!
جسارت وجسوری قالب خود را می طلبد  ، اما سانسور خود و آن چه نوشته شده است گاه به حماقت گرایی بدل می شود !
خاصه، اما در دیگر بخش های فصل نخست این اثر، نویسنده ( اسد سیف ) با چیرگی به تاریخ ادبیات و شناخت جامعه وفرهنگ و به ویژه روان شناسی عمومی ، روی تابوها قلم می کشد و گسست ها ،  خصلت ها وگرایشات فرهنگ ایرانی را باز گشایی می کند  ، و نواندیشانه تلاش کرده تا" ذهن های در بند" را در فرهنگی" در بند تر" از اذهان ...نه رها ، که هوشیار نماید و در این مسئولیت موفق بوده است .
بررسی مقوله " عشق "  جزیی از فرهنگ است  و باید با تاملی در رسوبات بازمانده  ، از جنبه نو اندیشانه به آن توجه کرد . با بررسی هر مقوله در فرهنگ ، این ما خود هستیم که مورد سنجنش و بررسی قرار می گیریم ، از این رو فرهنگ ما در تمام عرصه ها و زمینه هایش نیازمند چنین تحلیل ها و بازنمودهاست .
در بخش دوم این اثر، منتقد و نویسنده (اسد سیف ) به نقد وبررسی اندیشه و قلم نویسندگان می پردازد ،نویسندگانی که در تبعید
قلم فرسایی می کنند و می آفریند و خلق می کننند و به مقوله "عشق " می پردازند. اما نقد او (اسد سیف ) با "مچ گیرها " و " پنبه زنی ها" و "  نفی کردن های کلیشه ایی " و مبتذل و بازاری آغاز و پایان نمی گیرد و همگان را " به نرخ حقارت های روزمره " تبدیل نمی کند . هندوانه به دست هم نیست تا در زیر بغل ما نویسندگان ،  هندوانه ایی دیگر، بهر نام و نام آوری بگذارد تا بر بارمان افزون کند ! چه این که : نه در مقام نویسنده و منتقد است و نه در شان حضور نویسندگان .
او به رغم تجربه و آگاهی ، به اثبات حضور همواره نفی شده " عشق "در فرهنگ و جامعه ایرانی انگشت اشاره می گذارد ودرپی بازشناخت وضعیت ذهنی طبقه نویسندگان و مخاطبان چنین  مقولاتیست .
بنیاد و طرح معرفت و اندیشه را در داستان نویسی توصیه میکند و نه امر محتوم شخصی خود را !   نگارش در  باب "عشق " را در هر قالب و فرمی و سبکی که آکادمیک باشد می پذیرد . و...مابقی را واگذار می کند به تجربه ها و نقطه پرش سکوی هر نویسنده ایی . بدین ترتیب این نویسنده ومنتقد پر, کار، تله ها و بی مایگی ها و جنون وددمنشی آدمی را در برابر "عشق " که زاده اش نیاز  آدمی ست برما می نمایاند و معضلات فرهنگی و مذهب ناخواسته امان را در نقدی اجتماعی –فرهنگی و روان شناسی و فلسفی برما نمایان می کند .
در پایان برای حق و حرمت  "عشق " مریزاد دستی باید گفت به اسد سیف و ناشر این اثر ، انتشارات فروغ و مدیر محترم آن حمید مهدی پور .




 1- برای مطالعه رجوع کنید به مبانی نقد ادبی : ویلفرد گرین ، لی مورگان  ،ارل لیبر و جان ویلینگهم . ترجمه فرزانه طا هری
2-فرهنگ اصطلاحات  نقد ادبی از افلاطون تا عصر امروز – دکتر بهرام مقدادی
3- رجوع کنید  به هنر عشق ورزیدن – اریک فروم
4- از اثر نا م برده اسد سیف
5همان ماخذ
6 –همان ماخذ
7-رجوع کنید به کتاب ، زندگی می گوید اما باید زیست ودر حیاط کوچک پاییز در زندان

  
    


یادداشتی بر «با درّ، در صدف» اثر ناصر زراعتی

این اثر فرم یک داستان بلند را دارد؛ داستانی که ابتدا ساختار و نحوهی نگارشش مد نظر میآید و سپس محتویاتی که خواننده را در متن به اصلِ موضوع میرساند.
اما متن یک داستان چگونه خوانده میشود و از کدام منظر تحریر می یابد؟
آیا این اثر متنیست تاریخی ـ اجتماعی، یا فردی و روانشناختی؟
پاسخ این سؤالات در متن نهفته است و آنچه از تولید کلمات و تصورات بر خواننده نمایان میشود.
در این متن، روانشناسی فردی حاکم است. همان حکمی که متن را از دایرهی تاریخی بیرون میکشد و بر حضور راوی تأکید میکند تا بدین وسیله خواننده به جهان بیرونی رجوعی نیابد. در اینگونه متن، همهچیز در درون راوی اتفاق میافتد و از دریچهی روح و روان او به جهان بیرونی تلالؤ مییابد. این جهان، جهان «خودگویی و محاکات» است.1 بهعبارتی، جهانِ اعمال است که با صدای راوی بیان میشود و به گوش خواننده میرسد.
متن، «جدل پنهان» است که راوی نه تنها به یک شیء در جهان خارج رجوع میکند، بلکه همزمان، به آن پاسخ میدهد، با آن رقابت میکند و یا با آن به مصالحه میرسد.
در این متن، همهچیز در یک مسیر خطی به وقوع میپیوندد و مرکزیتِ حضورِ خیال و رؤیا، گاه آرزو و حسرت نمایان میشود.
ساکنان این متن دو سایهاند: یکی نویسنده که در نقش راوی نمایان میشود و دیگری معشوق ازلی یا اثیری که راوی او را از پس قوهی تخیل میآفریند؛ آفرینشی برحسب نیاز، نه برحسب زیبایی.
واژگان متن نیز همه در گرو بیان این نیازند تا راوی آن را نمودار سازد، عقدهگشایی نماید، سنگینی و کرختی لحظات و گذر سایهی عمر را بر معشوق نمایان سازد، از جداییها بگوید و از غم دوری، از نیاز به «شدن» حرف بزند و از نماز «گشتن»:
«شما هستید و روز زیباست. شما هستید و شب زیباست. همهچیز زیبا و دوستداشتنیست، زیرا شما هستید. اینگونه که شما بر زمین میخرامید، زمین زیبا میشود. اینگونه که شما هوا را نفس میکشید، محیط و فضا پُر میشود از عطر و لطافت.» ص58
راوی تاب بیقراریی که در جانش افتاده را ندارد. از این رو، با اندوختهی واژگان، تا آنجا که در توان دارد، به مدح و ستایش معشوق میپردازد، بیآنکه در متن، اشارهای کوچک به این چرایی کند!
گویی این عشق، عشقیست افلاطونی. لذا همهچیز، حتی رابطهی عاطفی، دربیان غلّو نمایان میگردد.
«بیایید روی زمین بنشینیم، براین گلیمِ خوشنقش، و به این پشتی زیبا تکیه بزنیم. نه، شما تکیه بدهید و پاهاتان را دراز کنید. اجازه بدهید سرم را بگذارم روی دامنتان و چشمانم را ببندم. مطمئنم همین حالا هر آرزویی از دلم بگذرد، برآورده خواهد شد.»
و در ادامه:
«من اما هیچ آرزویی ندارم جز اینکه سر بر دامنتان بگذارم، لحظهای چشمانم را ببندم، شما لبخندزنان نگاهم کنید، من چشم بگشایم و چهرهتان را بالای سرم ببینم، شما بر سرم دست نوازش بکشید و اجازه بدهید انگشتان کشیده و زیباتان را ببوسم.» ص60
حال این سؤال پیش میآید: در عصری که معصومیت و پاکی در آن جایی ندارد، چگونه باید در یک متن ادبی، حقانیت عشق را نشان داد بدون اینکه گرفتار تکرارهای رایج در متنهای نازل یا حتی غیرنازل هنری گردید؟
بهقول خود نویسنده، در مقام راوی در این متن، «هیچچیز بدتر از ابتذال نیست. بدبختی اینجاست که آدم بیآنکه خودش بفهمد یا احساس کند، مبتذل میشود و پس از مدتی، چنان در ابتذال میغلتد و غوطه میخورد که آن را عادی و طبیعی میپندارد.» ص56

عشق پاک! «اگر فرهاد است شیرین را از آن جهت میپرستد که چشمانش را به روشنایی عشق گشوده است و به او درس افروختن و سوختن آموخته و هرگز در خیالش هم نمیگذرد که از محبوب جز محبوب تمنائی داشته باشد و اگر شیرین است از آن روز که دل به خسرو بسته با هیچ وسوسهای از راه برنمیگردد.» 2
بهعبارتی، معشوقِ راوی همهچیز و همهکس است.
معشوق گاه درمقام یک خاطره ظهور میکند، گاه در مقام یک حسرت و آرزو، گاه در مقام مادر، خواهر، دختر، زن، دوست، رفیقِ شفیق.
گاه این معشوق در مقام یک آرزوست؛ آرزویی که در خود، همه را داشته باشد و تمام سایهها را از وجود خویش روشنی بخشد و کمرنگ یا حتی بیرنگشان کند.
«نمیدانم برایتان گفته بودم که خواهر ندارم؟ حتماً میدانستید... حسرتِِ نداشتن خواهر همیشه در دل و جانم بوده و هست.» ص 76
و یا:
«چقدر آرزو داشتم دختری میداشتم! اما انگار سرنوشت با من لج کرده، مادرم را زود از دست دادم. خواهر نداشتم و ندارم. فرزندانم هر دو پسرند.» ص77
عشق افلاطونی یا افلاکی، فرایند دم مسیحی شمسالحق تبریزیست با زبان فصیح عاشقی وارسته و سخنسرایی گسسته از قیود... که بیاعتناء به دنیا و مافیهاست، نگاهیست رو به عالم بالا، و شاید بهخاطر همین نگرش است که معشوق زمینی نیست و اگر هم باشد، نباید او را با فضائل دنیای خاکی ستود؛ باید به او فضائلی در خور بشر نداد! باید به ایهامش خواند. باید با اشاراتی باطنی و خطابههایی ازلی، او را ستود و با ضمیر احترامبرانگیز «شما» از او نام برد.
حال از چهرهی معشوق هم آنچه بر ما عیان میشود فقط چشم و چهره و «صورت» و گاه بی«صورتی» معشوق است؛ چهرهای در مه، چهرهای در سایهی آفتاب، ابهام چهره، ایضاح چهره!
باری، معشوق در این متن، موجودی نیمهآرمانی، نیمهواقعیست که مبین انسان کامل است و راوی در جستجوی آن.
لذا چنین مینماید که معشوق موجودی «دستنیافته» است. اما آن چه ساحت او را چنین والا نگاه میدارد تا عاشق سر به عالم قدس بساید، همین خاصیت دستنیافتنی بودن اوست.
بهعبارتی، راوی نه خود، بلکه عدم امکان وصول به او را میستاید و بزرگ میکند.3
گاه در خوانش متن، این گمان پدید میآید که ستایش معشوق از این روست تا راوی خود را به «محاکات»* بکشاند:
«همهمان صورتک بر چهره میزنیم و از خانه بیرون میرویم. من هم ناچار صورتکهای مختلفی برای خودم ساختهام و بنابه ضرورت، یکی از آنها را بر چهره میزنم. میگویم، میشنوم، میخندم، شوخی میکنم، بحث جدی راه میاندازم، می نویسم، چاپ میکنم و در جریانهای فرهنگی و هنری و اجتماعی شرکت میکنم. همه گمان میکنند عجب آدم پُرکار و پُرتحرکی هستم! فکر میکنند امیدوارم و با امید فراوان، کار و زندگی میکنم. اما فقط خودم میدانم و شما که اینها همه ظاهر قضیه است. در برابر شما، هیچ صورتکی بر چهرهام نمیماند...» ص96
و یا:
«شما هستید و این برای من کافیست. شما به من جرأت و جسارت بسیار دادهاید.»
این محاکات شاید از روی خودباختگی در برابر معشوق است، شاید هم حاصل آن جنونیست که اعمال آدمی را در برابر خردستیزی مینشاند؛ همان خردستیزی فلسفی که ابداع بورژوازیست که می کوشد تا به بحرانهایی که با آن روبرو میشود، پاسخ توجیهآمیزی دهد.4

وقتی جامعهی سرمایهداری مبادلهی سودبخش مهارتها، دانشها و... را در صدر برنامههای یکسانسازیهای اجتماعی خود قرار میدهد و زندگی از این منظر، اصلی جز مبادلهی عادلانه و لذتی جز مصرف کردن ندارد، پردهای میان انسانها و همچنین خویشتن آدمی با خود میافکند تا مانع رؤیت یکدیگر و خود شوند و بهتدریج، آدمهای بامعرفت و باشعور تبدیل به رباتهای بیشر و شور میشوند.
در جریان متن اما پاسخ این محاکات آشکار میشود، آن هم در شانزدهمین تکهی اثر، یعنی صفحهی 98.
راوی پس از به محاکات کشیدن خویش، اعتراف میکند که این حرفها را همه از سر تنهایی و حسِ غریب آن به زبان میراند:
«تنهایم و احساس تنهایی سخت آزارم می دهد.» ص 96
و... درست از همین نقطه است که متن نوشتار با زبان راوی سرِ آشتی می گیرد، راوی نیز با حس تنهایی خویش مأنوس میگردد و اکنون فقط از خود میگوید و از جهان بیرونی که چشمانداز کوچک اوست.
با اُنس با خود است که زبان متن بهناگاه، از مدح ملحون به وصف تنهایی میرسد و راوی از خود میگوید.
دیگر سخن نه بر سر آرزوست، نه بر سر خیال و حسرت، نه داغ جدایی و شوق وصال، که اکنون حضور ساده و صمیمیِ تنهاییست:
«می خواهم از خیال شما سفر کنم که عطر شقایق یادآور مرارتهاست.
میخواهم از خیال شما کوچ کنم که اشتیاق، خُردهخُرده، جانم را میکاهد.
میخواهم از خیال شما کوچ کنم که چلچلهها صدای سرد زمستان را شنیدهاند.» ص101
و... آنگاه که این تنهایی را میپذیرد و از هجوم آن هراسی ندارد، واژهها شُستهرُفته میشوند و متن از زبان مدح به زبان تکگویی حس میرسد و از میان آن، شاعری ظهور میکند در لباس نویسنده که «ساده بودن، ساده دیدن، ساده اندیشیدن، ساده زیستن، و از همه مهمتر ساده بیان کردن و ساده نوشتن و ساده آفریدن را عیب نمیداند و این بزرگترین حُسن است.»*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ این اصطلاح برگرفته از «فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی» است.
برای مطالعهی بیشتر، رجوع کنید به: فرهنگ اصطلاحات ادبی \ از افلاطون تا عصر حاضر \ دکتر بهرام مقدادی.
2ـ عبدالمحمد آیتی \ مقدمهی داستان «خسرو و شیرین» نظامی \ ص28
3ـ نگاه کنید به «تاریخ ادبیات در ایران» \ دکتر ذبیحالله صفا \ جلد چهارم، ص189
و یا به «آواها و ایماها» از محمدعلی اسلامی ندوشن/ ص260
* این واژه برگرفته از نظریهی افلاطون در موضوع شعر است، در بیان اعمال با صدای تقلیدشدهی شخصیت یا شخصیتها.
لازم به ذکر است که نباید مفهوم ارسطویی «محاکات» را با مفهوم گستردهتری که افلاطون از این واژه در نظر داشته، اشتباه گرفت.
برای مطالعه، رجوع کنید به: «افلاطون و جمهوری» \ ترجمهی دزموندلی \ انتشارات پنگوئن \ 1974\ ص151
4 ـ برای مطالعه، رجوع کنید به: «هرمونیک مدرن» \ گزینهی جستارها \ بابک احمدی
* نقلِ قولها برگرفته از متن اصلیست، گاه با افزودن چند کلمهی ربط .

نامه ای به وطن - بهار 1388



به نام آینه و خورشید. به نام لالایی و لبخند. به نام "بابا آب داد"،"مادرنان"!
به نام "سارا نان دارد"، "دارا آّب"!
به نام تمام مدرسه های ویران و دختران قطعه . قطعه شده!به نام شیرخوارانی که در لالایی آتش به خواب رفتند!به نام پدرانی که با سوغاتِ جسد از سفر ِ آوار برگشتند! به نام مادرانی که تنها یادگار کودکانشان یک جفت دمپایی ست!
 به نام ایران و ایران زمین که من این نامه را برای تو و به همه ی آدرس های جهان می نویسم.

سلام بر بهار دل ها، سلام  بر تو ای ایران تن ها!
 که هزاره ی بهار بار دیگر رسید و من از پسِ این هجرت ناخواسته، از پسِ این غربت بی پایان و این جداییِ مکرر، به تو نرسیدم!
 من هنوز از تو دورم  و تو بی خبر از من!
من مثل پرنده ایی  که  بر آشیانه ی ویرانش نشسته باشد، خموش و غمین، من مثل آهویی سرگردان در واحه ها،
 من مثل صلیبی در گورستان خاطره ، من مثل ستاره ایی فرو مرده  و خاموش، ابری بی آسمانم بی تو ای وطنم.
بی تو در هر بهار شده ام  تابوت آرزویی که بر شانه های لحظه ها سنگینی می کند.
این جا من ایستاده ام بی تو ، نه حماسه ، نه شعر. این جا من مانده ام  خیره بر تو!

ایران من
بی تو قدر مصاحبت پونه ها را در ضیافت نهرها نمی دانم.بی تو ابری دربدر و آواره ام که از سرزمینی به سرزمینی کوچ می کند. بی تو من، سرنوشت سایه ایم  در غروب بدرود ، محکوم !
بی تو من آفتابی تاریکم که به بی سرانجامی سرنوشت تابان خویش حیران مانده است.بی تو من نگاهی سرگردانم، آهی خانه بر دوشم.

ایران من
 در هر بهار.... بین ما سرگردانی وادی هاست و غربت واحه ها. در هر بهار بین ما،ابدیت سایه هاست و ویرانی سده ها!
...و در هر شبِ زخمی تو، خون ستاره ایی می چکد، نعش درختی می افتد، پرنده ایی پُر بال و پر، بی بال و پر،  پر. پر می شود.
جوانه ی هر لاله ایی ، اسیرِ اسارت خار می گردد، و... در منظرِ نگاه ِپریشان وسرگردان من،
میان این همه بهار سال های گرفته در ابر، میان این همه رگبار خشم و خشونت، میان این همه نی لبکِ جوانه ها در این مرداب تنهایی و درد، به تو می نگرم و با تو هستم .... تو!

من  از دامان ِ گریز تو ای ایران من
بر خلاف سر نیزه ها سخن گفتم و چشمان هیچ عاشقی را با ابریشم  تُرّدِ  گیاه نبستم!
من به هراس کبوتر از ترس قفس، لبیک نگفتم!
من به شلیک زمان، در سلول گیاه علامت توقف دادم!
 دام از دامچه ی بچه آهو گرفتم! و بی تو ای ایران ِمن،به دست هر صیاد، به دامِ هر قفس افتاده اسیر گفتم: اسارت، ممنوع!

ایران من
 تو را هنوز به یاد دارم در سپیده دمانِ دماوند، در ستیغ الوند، در گستره ی البرز، در پسِ
این خاطرها ی پر حسرت ،و هم چنان می روم  تا انتهایِ این بیابان تنهایی ، و با یادت تن خکشیده ام  را سبز می کنم!
تو را به خاطر می آورم در خرمن گاه هر گندم، در مرداب هر نیلوفر،در شبانگاهانِ دود آلوده ی کوچ آمیزی که با هم از فلات های خشک گرسنگی می گذشتیم.

 تو را به یاد دارم در قحط ـ سال هایِ تهی انبار خرمن هایِ سوخته ی ناباوری به گاهی که انگشت های خسته ات در پیچ و تاب دوک های بیهودگی گره می خورد و آن گلیم ناتمام آویخته بر درگاه بُهت و آن آینه ی زنگار گرفته که ما را به غلظت کدورت خود می برد.

تو را به یاد دارم در آن آینه ی اوستایی، شورانگیزتر از سرودهای زردتشت، رنگین تر از نگاره های مانی در حالی که
دستت در اشراق شبنم می سوخت و چشمت به منتهی الیه آفتاب می نگریست.
تو را به یاد  دارم در بارگاه کسرایی که یک دستت در زنجیر و دست دیگرت بر رباب آویخته بود و خسرو به یاد شیرین، به تو می نگریست!
تو را به یاد دارم در آتش سوزی تالارها و قهقهه ی مقدونیان، در التماس کراسوس و تبختر شاپور، در حالی که پیکرت تقارن کاشی ها و پیشانی ات تلاقی حجاری ها بود!

ایران من
 در این بهار،غنچه های تاریخت شکفتن را آغاز کرده اند، گویی... پروانه های تبعیدی به فلات و جلگه های اجدادی اشان باز خواهند گشت وهر شاخه ای پذیرای شکوفه ها و هر گلبرگی میزبان قبیله ی پوپک ها خواهد بود و بادها ،نسل گیاهان را تا دور دست های بیابان ها خواهند برد و به شکرانه ی مقدم بهار، جویباران، بوسه بر لب های خشک کرت ها خواهند نهاد.
با سر آغاز این بهار، مادرانم بیابان خاوران را به دشت شقایق ها بدل خواهند کرد.پدرانم،پنچره ی بزرگ اوین را خواهند گشود و دروازه های این بن بست مرگ را به شاهراه های زندگانی و رهایی خواهند گشود.خواهرانم گیسوان مخملیشان را از زیر مقنعه ی پیچک ها باز خواهند نمود و به دست باد خواهند سپرد و برادرانم ساعت آفتابگردان را در نیمروز استوایی قرار خواهند داد و دیگر طایفه ی بنی صاعقه در زیر آسمانمان سکنا نخواهد داشت و اوراق هویت مان در بازداشت ناخودآگاهی نخواهد بود و ما را به جرم "حیرت" دستبند نخواهند زد و یک عمر در خیابان های هراس زندگی نخواهیم کرد و رگ هایمان در همسایگی شمشیر نخواهد بود و یک عمر گونه هامان را با سیلی شیون سرخ نخواهیم کرد  و به دست کوکانمان تن پوشِ سرخ و خونین پدرانمان را نخواهیم داد.
می دانم فردای آینه ی این بهار از آنِ من و ماست."سهراب" کنار ماست،"کاوه"کنار ماست،"ندا"کنار ماست.
بهار آزادی برای ماست. 





نامه ای برای تو - تقدیم به ایمان شیر علی

به تماشا سوگند وبه آغاز کلام که:
صدایت را از کوچه هایِ بن بست دلتنگی ودرد می شنوم واز منتهای این اندیشه وصدا به بام پیوند واتحاد می رسم وبا نگاهی تلخ اما آشنا باتو ازهوایِ استبدادِ این سی دهه عبورمی کنم وسوگند می خورم به موسیقی صدایت که رستاخیز عشق وآزادی وبرابری وعدالت اجتماعی را ازدریچۀ نگاه تو تماشاگرم.


به تماشا سوگند که:
پیراهن سپید لحظه هارا پوشیده ام وبه سمت "آه"تو پیوسته ام تا در آینۀ زمانه به دردهای ممتد انسان در دوزخِ ظلم وستم بیندیشم ودر ایلغاره های ظلم وداد به سرافرازی قامت آدمی بنگرم.

ایمان
من از دریچۀ اندیشۀ توست که به آیندۀ بشر که توامان باعدالت وآزادی وبرابری وعشق است،می نگرم.
من با بُهتی به بغض آمیخته، وسخت درسکوتی تلخ ودیرینه،چونان غریبه ایی درپشت لحظه های کبودِانتظار نشسته به تو می نگرم.
آه ...ازاین درکِ دل گزا،که نهایت سکوت به صدامی رسد ودرانتهای صداست که فریاد شگفته می شود.

ایمان
درسرزمینی که سیم های خاردار مرزهایش را تسخیر کرده ودر هر محله زندانی گسترده شده است، تواز راهی نمی روی که بوی اسب وشمشیر،تفنگ وداردارد.
باورکن،فانوس ابدی لاله برمزار تنهاترین شقایق ها روشن خواهند ماند ،آن قدر روشن وشبتاب تا وادی خاموشان وظلمت پرستان را روشن کند وخط بکشد روی مرگ وبرگ"، خط بکشد روی قانون خشم وخشونت.خط بکشد روی مرگ رازقی.

ایمان
آن جا که تویی...شهریست با معماری "دار"و"گلوله" و"حبس"و"بند" و"زندان" و"تجاوز" و"قتل".
این جا که منم،شهریست با خانه های سفید تمدن که درزیر آسمانش قانون ناموزون حیات جریان دارد و بُغرنج های عصرِتحول،نگاه اشباحِ آدمگون را خسته وچهره هارا شگسته است.اما راز استحالۀ من وتو در تابوت دردها ورنج هایست که بردوشمان سنگینی می کند.

باورکن ایمان
بربرهای خداشناس، روحمان را درتاریکخانۀ قلبشان ارّه کرده اند.اما ما با تکه .تکۀ تنمان قد می کشیم سوی آزادی وعشق وبرابری وعدالت اجتماعی.
بربرها همه جا حضوردارند وبا دندان هایشان که وحشیانه سفیدند به لت وپارکردن گوشت وپوست انسان پرداخته و می پردازند.اینان در پشت خلنگزارسرنیزه ها به چشم اندازهای وحشت می نگرند ولبخند می زنند ودر پنچ قاره جهان طاعون توطئه وجنگ وچپاول را وسعت می بخشند. اما سلطه گرایی یگانه فلسفه"فاشیست" گستر ِآنان است.آنان مُلّبس به کسوتی پلید وهویتی اهریمنی اند.
اینان گاه در هیات قصابان،اجاق های آدم سوزی اختراع می کنند واز گیسوان زنان برای مزدوران خود پتو می بافند وگاه ازقتلگاه جانباختگان گلوبندی برگردن دختران تجاوز شده می بندند.
این انبوه چنگیزیانِ مهاجم،روزی تن ها را تنپوش تاول ها می سازند وروزی درهر شهر فوارۀ قرمز رگ ها را به آسمان می دوزند.
این خونخواران،حریق ولولۀ درد ایجاد می کنند وریسمانی ازسقف هرخانه تا حنجرۀ هرمبارز آویزان می کنند ونیمی ازآزادیخواهان را درگور ونیمی دیگررا به غل وزنجیر گرفتارمی کنند و
آنان را به جرم یک فریاد ازحنجره مثله می سازند ودراعلامیه اعدام،اعلام می کنند:
دست بی زنجیر دراین سرزمین انداختنی ست.
اینان هرجاده را به گورستان ختم می سازند وبه محاکمۀ آفتاب می نشینند وبرای زندانی کردن نور،بازداشتگاه می سازند ومی خواهند با توطئه های ضدبشری خود،پایان هرسیاهی را،آغازتیرگی دوباره رقم زنند و انسان ها را ازهیبت وقدرتِ هراس انگیزِخود بهراسانند وهرکجای خاک را به بندیانِ قلعه های خوف تبدیل سازند وبا نمایش تازیانه های خود کام مردمِ مبارز را زهرین ومرگین کنند.
اما باورکن ایمان
بلوغ خورشید ازسمت تو می تابد نه ازجانب آسمان،که تو نه شمشیر به دستی ونه "دار"بست افراز.

به تماشا سوگند وبه آغاز کلام که :
دوست داشتن تو زخم خای مرا التیام بخشیده است، واگرتونبودی..."زادگی واژه" هایم نبود.
واگرتونبودی...یادِ یارانم به شفافیتِ شرقیِ، بادهانی برای انتشارِهزارفریاد ظهورنمی کرد.
اگرتونبودی...ازاستخوان پدران ومادرنمان که بر رویش شهرصنعتی ساخته اند،فریادی برنمی خاست.

ایمان
تودرست گفتی
هوا به درد نمی خورد وقتی درجهانی زندگی می کنیم که مرگ مشکل نیست!
تودیدی...آن هایی که دردالان های دراز جهل،زیرپای ستم پوسیدند وجمجمه اشان یگانه جایگاهِ خواب بود،باصدایت باورکردند؛فصل پرتقال نزدیک است.به شرط آن که از ژرفنایِ غارهایِ قیرگون ِغفلت سربیرون آوریم وبنگریم؛
آسمان کجایش آبی تراست
وکدام سو به دریا می پیوندد.

ایمان
امروزهرکه ازکنار رود آمل می گذرد اعتقاد دارد تو قطره ایی از موجِ حقیقت هستی.
ومن ....اگر روزی به آمل ِ توسفرکنم
باخود شاخه گلی پارسی خواهم آورد تا هنگامی که با روح پدرت قدم می زنم، در معبد بزرگ تنهاییم
انسان را به انسان تقدیم کنم.
آن روز توخواهی دید تصویرما چون مهتاب بردریای شمال خواهد افتاد وبا گونه ایی اشک آلود خواهیم خندید ودریا به دریا در ساحل عشق وآزادی وبرابری قدم خواهیم زد.

حال ایمان به من بگو
"آن چه اکنون می گذرد درشأ ن کیست؟
وآن چه ازاین معنا بازمی یابیم شایستۀ کدام الفاظ است؟"
بگو تابنویسم
"روی خاک به اندازۀ ستاره ها،گام هایی روان بوده است وهم چنان روان خواهد ماند."
بگو تا بنوبسم
ا"ین سرزمین به گام هایی فرومانده نیز می اندیشد واندیشیده است."
بگو تا بنویسم
"این سرزمین حافظه اش می انبارد ومی انبارد وخطی می شود در فرصت شهاب،
که سنگ از ستاره های فروریخته به نجوا می افتد وباسنگ یا استخوان که فرومی رود در خاک
وذره .ذره حکایت را باز می گویند،" سخن بسیار گفته ام.

ایمان
بگو تابنویسم
که صدایت به آوازِ کم رنگ آزادی وعدالت اجتماعی وبرابری وعشق اعتبار بخشیده است.

با مهر
کتایون آذرلی
شهریور 1388


جملاتی که در گیومه آمده است نقل به مظمون از شاد روان محمد مختاری است.

مسخ اندیشه یا موسیقی - کتایون آذرلی


در دنیای مدرن گونا گونی نگاه به هستی در عرصه هنر،رویکرد اختلاف فردیت های خلاق است. گرایش معرفتی، هنری و همچنین علل فردی و اجتماعی آن را می توان در روان‌شناسی شخصیت هنرمندان تبیین کرد .
هر فرهنگ در عین تجانس در درون خود نامتجانس است، علت آن هم وجود لایه های مختلف و متضاد اجتماعی است که با اهداف، گرایشها و منافع دگرسان در "نا همگونی و ناهمزمانی"‌ست. ناهمگونی و ناهمزبانی یکی دیگر از مشخصات جامعه و فرهنگ ایرانی است.
فرهنگ ایرانی همواره گرفتار"ناهمزبانی" و"ناهمزمانی" گسترده و عمیق میان بخش‌های مختلف لایه‌های اجتماعی،وفرهنگی بوده وهست.این موقعیت فرهنگی،هنری،اجتماعی وروان شناختی اما مشخصه دوران "گذرا" جامعه ایست که دچار تا خیررشد فرهنگی ست ودر جدالبا سنت ومدرنیته،در ستیز با گذشته و اکنون استکه این جامعه در برزخ گرفتار آمده.‌

ازین رو محمل و محل گفتار و کردار و پندار فرهنگی نیز در چنین جامعه‌ای ناهمخوان و نامتوازن است. این ناهمخوانی و عدم توازن از دوران مشروطه تا به امروز در تمام عرصه‌ها و لایه‌های اجتماعی و فرهنگی و هنری وجود داشته و تا کنون نیز نتوانسته به سامان برسد. این معضل را می توان در قلمرو هنر موسیقی و ترانه‌سرایی ملموس‌تر و نمایان‌تر به نسبت دیگر عرصه‌ها یافت.
در ایران امروز، یک نوع از موسیقی محبوبیت عام دارد. این نوع از موسیقی اما محصول زایش طبیعی جامعه ما نیست. «به طور کلی در عرصه هنر، بحث موسیقی مسئله روز است. موسیقی اصیل، ملی، محلی و فلکوریک، موسیقی جهانی، غرب و….رئوس مطالب هستند ولی با تمام قدرت و نفوذی که این فرزند ناخواسته دارد ، کسی از آن نمی گوید و نمی نویسد. همه بدون استثناء براین باورند که این نوع از موسیقی مبتذل است و علتِ اشاعه‌اش رژیم سابق. براین فرزند ناخواسته نامهای گوناگون نهاده‌اند: مبتذل، کاباره‌ای، سبک، لاله‌زاری، کوچه‌بازاری، مطربی، ضربی، درباری و……اخیراً لوس آنجلسی و……» 1
در این مقال اما، خاصه بحث پیرامون موسیقی "لوس آنجلسی" و مشخصات آن است که باز تولید آن به فاصله چند روزاز خارج از کشور در بازارهای داخل ایران سر بر می آورد و نقل و نبات مشتریان جامعه «بی چرا» می شود. این نوع از موسیقی که ترانه‌سرایان و خوانندگان آن پشتیبانی و حامیانی قدرتمند دارند که به تولید آن می پردازند به زعم خود در پی سکوی پرش به سوی نوآفرینی‌اند، متأسفانه همچون تجربه‌های فرهنگی و هنری دیگر راه به ناکجاآباد می برد. متأسفانه نه نقدی بر آن نوشته می شود و نه شکی بر آن وارد. پس همچنان یکه‌تازی می کند، بی آن‌که گامی به پیش بردارد و گره‌ از مشکلی بگشاید.
موسیقی "لوس آنجلسی" در پاسخ به یک نیاز، بیشتر به بازار نظر دارد و کسبِ سود بیشتر هدف اصلی آن است. در نتیجه به جای آن که برغنای هنر موسیقی بیفزاید از رشدش کاسته و همچنان می کاهد. به طور کلی، اختلافی اساسی میان عرصه، گرایش، روش، تفکر و تخیل لازم برای سرودن ترانه‌ای امروزین با عرصه، گرایش، روش، تفکر و تخیل دیروزین وجود ندارد.
اگر دیروز ترانه "دختر همسایه" با صدای افشین به گوش می رسید و بر زبان‌ها جاری می شد، امروز از افشین دیگری همان موضوع را آبکی‌تر از گذشته می شنویم:
دختر همسایه شبای تابستون گاهی می اومد روی بوم
هر دفعه یک گلی پرت می کرد این ور خونه مون
یعنی زود بیا لب بوم دلش نمی گرفت آروم ( خواننده: افشین دیروزین )
و اکنون:
یه ماچ داد و دمش گرم … بابا دمش گرم . ( خواننده : افشین امروزین )
و یا از همین خواننده امروزی ترانه شیطونک :
ش له له . ش له له ..له له له
دختر کوچه بغلی، ابرو کمون، چشم عسلی
بد جوری عاشقت شدم با اون نگاه اولی
کوچولوی آتیش پاره ، می دونی دلم دوست داره
این پا و اون پا کردنت ، کلاه سرم نمی زاره
شی ..شی .. شی .. شیطونک ( نام ترانه : شیطونک . ترانه سرا ؟ )
(ترانه نخست حال و هوای شهرهای سنتی ایران را دارد که مردم تابستان‌ها بر پُشت بام‌ها می خوابیدند. خیابان‌ها از تردد اتوموبیل‌ها خالی بود و در سکوتِ شب می شد بر پشت بام خوابید. در ترانه دوم اما خواننده هنوز فرق بین ماچ و بوسه را نمی داند. انگار مادری بر گونه پسرش ماچ می نشاند. ماچ رفتاری یک‌طرفه است. بوسه عاشقانه کُنشی‌ست دوجانبه. از آن گذشته به زعم خواننده و یا ترانه‌سرا زن هنوز سمبل شیطانی‌ست که می فریبد و مرد را به دام عشق گرفتار می کند. حال خواننده باید حداقل به خودش پاسخ گوید که چرا نخستین ترانه که در ایران چهل سال پیش سروده شده، حداقل از نظر فرهنگی پیشرفته‌تر از ترانه‌ای است که در این سال‌ها در غرب سروده شده است.)
با این تفاضیل ، کم نیستند ترانه سرایان و خوانندگانی که در سرودن ترانه و ساختن موسیقی بر آن، هنوز میان "هیچ‌سرایی" و ترانه سرایی فرقی نمی بینند. شاید هم از آگاهی لازم در این عرصه از هنر برخوردار نیستند. اغلب آنان حتا از آموزش ابتدایی این رشته از هنر بی بهره‌اند. زمان را درنیافته‌اند. در روزمره‌گی زندگی می کنند و نگاهشان ناآگاهانه به گذشته است. مخاطبان این گونه از موسیقی نیز در کلیتِ خویش جوانانی هستند سراسر شور و احساس که متأسفانه از همین ویژگی آنان دارد سوء استفاده می شود. هدف این است که فکر و احساس مصرف‌کنندگان تسخیر شود، امری که متأسفانه به وقوع می پیوندد.
(سانسور سراسر بلاهت است. ابزاری در دست رژیم اقتدارگرا تا از آن در تحمیق افکار توده‌ها استفاده کند. هدف پرورش افراد جامعه با فکری واحد است. همه چون هم بیندیشند و یا بهتر آن‌که هیچ نیندیشند، زیرا رهبر به جای همه خواهد اندیشید و توده را راهبر خواهد بود. سانسور یعنی تعیین تکلیف برای جامعه که چه بخواند، چه گوش کند و چه رفتاری از خود نشان دهد. در جامعه خفقان‌زده که سانسور حاکم است، هنرمند می کوشد تا با استفاده از سمبل‌هایی به ابهام‌نویسی روی آورد تا شاید بدینوسیله برای سخنان خویش اجازه نشر دریافت دارد. در چنین جامعه‌ای چه بسا تشخیص هنر از ضد هنر مشکل باشد. آنجا که هنرمندان با استعداد امکان عرصه آثار خویش ندارند، تولیدات دیگری به جای هنر می نشیند و شبه هنر رواج می یابد. چنین روندی در جامعه ایران واقعیتی ملموس است. اما استفاده از ابهام‌گویی و پیچاندن مفاهیم در اثر هنری در خارج از کشور سئوال‌برانگیز است. هنرمند چه لزومی می بیند تا به سمبل‌هایی غیر هنری توسل جوید. ساده این‌که؛ اگر هنرمند حرفی برای گفتن و سخنی برای نوشتن دارد، چرا باید به لفافه پناه ببرد و ابهام‌گویی را برگزیند.)
گروه "بلک کت" یکی ازتولیدکنندگان چنین موسیقی‌ست که خوانندگان خود را نیز خود پرورش می دهد. کار آنان به هنر شباهتی ندارد. نه از شعر آگاهی دارند و نه ترانه را می شناسند. در کار آنان نباید نوع‌آوری جُست. هدف دستیابی به سرمایه است. در این راه " شعار" را مفیدتر از همه یافته‌اند و در همین راه گام بر می دارند. چند نمونه از شعارسرایی که جای ترانه‌سرایی نشسته است:
برای نمونه : ترانه قدغن ، ترانه سرا : شهریار قنبری .خواننده (؟)
آبی دریا ، قدغن \ شوق تماشا ، قدغن \ عشق دو ماهی ، قدغن \ با هم و تنها ، قدغن \
برای عشق تازه ، اجازه بی اجازه \
پچ پچ ونجوا، قدغن \ رقص سایه ها ، قدغن \ کشف بوسه بی هوا، به وقت رویا ، قذغن \
برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه
در این غربت خانگی ، بگو هر چه باید بگی \ غزل بگو به سادگی \ بگو زنده بادبه زندگی \
برای شعر تازه ، اجازه بی اجازه \
از تو نوشتن ، قدغن \ گلایه کردن، قدغن \عطر خوش زن ، قدغن \ تو قدغن ، من قدغن \
برای روز تازه ، اجازه بی اجازه. \

انگار ترانه سرا در ایران نشسته و دارد زیر تیغ سانسور حاکم می سراید. زحمت وزارت ارشاد اسلامی را هم کم کرده، هر آن چه را که خود می خواهد مجاز می شمارد و هر آن چه را که مجاز نمی داند قدغن می کند !
نمونه دیگری از این شعارها که جانشین شعر و یا ترانه شده‌اند، به قلم همین ترانه سرا، شهریارقنبری !
منم که جنگلی بی زمین بودم \ به جرم کشف گل در اوین بودم \ ترانه مال مردم ، نت به نت پیدا ولی گم بود \ تمام حیرت من بوی گندم بود \رویا خود بیداریه ، کار تو زخمی کاریه \ کار تو بالا رفتنه \رها شدن کار منه \ این کار من بود \ این راه من بود \
خواننده: داریوش، از آلبوم راه من
در موسیقی "لوس‌آنجلسی" نباید انتظار داشت که بین عقل و احساس همآهنگی و تناسبی برقرار باشد. می توان هر سخن بیهوده‌ای رابه خورد مردم داد. خواننده نیز ازآنجا که آگاه به موضوع نیست، طوطی‌وار، آن‌چه را که شنیده، تکرار می کند. هنر آوازخوانی نیز در این عرصه به بازار نظر دارد. درست همان کاری که بساز و بفروش‌ها در امر ساختمان‌سازی پیش می گیرند.
در این گونه از موسیقی، ابزار، واژه‌ها، تعابیر مدرن و معاصر به شکلی کاسبکارانه از واقعیت خویش تهی می شوند تا به خدمت سنت درآیند؛ چیزی به ظاهر مدرن ولی در باطن سنتِ ناب. چیزی که در چنین فضایی پدید آید، نه این است و نه آن. چیزی بیهوده و مسخره. افیونی که می خواهد مسکن باشد. معجونی قابل هضمِ همگان، برای مزاجهای معتاد و راحت‌الحقوم‌طلب آنان. برای ذهن‌های آسان‌پسند. در واقع مدرنیته تعدیل می شود تا کهنه از آن نرمد! در دستان ترانه‌سرایان این نوع از موسیقی، بر کف دستی پدیده‌های نو موجوداست و در کف دستِ دیگر نگاه کهنه و نمور و قرون وسطایی. آنان این دو را چنان کش می دهند تا به هم نزدیک شوند. وقتی هم که به هم نزدیک ویا مخلوط می شوند آش شله‌قلمکاری بوجود می آید که "برادران کامران و هومن" آشپز آنند و سر آشپز هم گروه "بلک کت".
ترانه "بیست" از این نوع دستپخت‌هاست:
تو خودت نمره بیستی\ تو مثل هیچکسی نیستی\ کسی مث تو ندیدم\ توی قصه‌م نشنیدم\ نه قدیما نه تا حالا\هیچکسی نیست اون قد بالا \ کسی مث تو بلد نیست که هم یک باشه و هم بیست\ تو رکوردهارو شکستی\ توی هر قلبی نشستی\ تو خودت نمره بیستی\ تو مث هیچکسی نیستی\
و یا از همین دو برادر ترانه من تورو می خوام:
نمره بیست کلاس‌رو نمی خوام\ بهترین هوش و حواس‌رو نمی خوام\ دختر خوشگل شهر پریون\ اون که جاش تو قصه‌هاس‌رو نمی خوام\ چشای یک کمی شیطون\ موهای خیلی پریشون\ عشق مخفی، عشق پنهون\ آره تنهام ولی مهمون(؟)\ من تورو می خوام، تورو می خوام، اونارو نمی خوام \ نفسم تویی، هوا رو نمی خوام.
اما علت استقبال جامعه از این نوع از موسقی را باید در رگه‌های آشکار فرهنگی-روان‌شناختی جامعه‌ای جستجوکرد که فکر نمی کند، نمی پرسد، شک را نمی شناسد و گرفتار فرهنگ "بی چرایی" خویش اند. 2
فرهنگ "بی‌چرا" ، ریشه تفکر انتقادی ندارد. کسی نمی اندیشد که چه می شنود. آن‌چه به گوش می رسد، هذیان‌های خواننده است و یا کابوس‌های جامعه‌ای خفقان‌زده.
بحث برسر موسیقی درباری وسنتی و یا روحوضی و غیرو نیست، بحث بر معضل جدیدی است که درموسیقی و ترانه‌سرایی پدید آمده که نه فقط ترویج کننده فرهنگ "بی‌چرایی"ست، بلکه مروج خصوصیات روان‌پریشی-مازوخیستی- سادیسمی نیز هست. برای روشن‌تر شدن موضوع بر مواردی مشخص، به عنوان نمونه، انگشت می گذارم.
خصوصیات و نشانه‌های ترانه و موسیقی "لوس آنجلسی":

1-ترویج روحیه مازوخیستی – سادیسمی
مازوخیسم، در روان شناسی اصطلاحی ست برای کسب لذت جنسی که از طریق درد به جسم و روان اطلاق داده شده است . از این منظر ،مازوخیسم با رفتارهای دردناک که درروابط بین فردی روی می دهد همگونی دارد . مازوخیسم از نام داستان نویس اتریشی " لئوپولد فون ساخر مازوخ" برگرفته شده است که در داستان های خود ارضا جنسی را از طریق تحمل درد توصیف می کرد . تحمل درد می تواند به گونه تمایل به کتک خوردن ، فحاشی شنیدن ، به زنجیر یا طناب بسته شدن ، شلاق خوردن برارگانها ی جنسی و به صورت سمبولیک مورد تحقیر قرار گرفتن نمایان شود . " آزار طلبی لذت زا " ، یکی از چند انواع اختلاط روحی وروانی ست . " آزار طلبی کلامی " ، حالتی ست که در آن شخص مشتاق شنیدن توهین و تحقیر است . " منش آزار طلب " با رنج کشیدن ، شکایت ، تحقیر نفس و محبت جویی افراطی مشخص شده است . در برابرمازوخیست ، سادیسم قرار دارد . سادیسم ، به معنای دیگر آزاری جنسی ست . این اصطلاح ، پس از " مارکی دوساد " ، نویسنده فرانسوی که در داستان هایش افرادی را توصیف نموده که برای کسب لذت جنسی، خشونت بیرحمانه ایی را نشان می دهند . سادیسم ، از طریق شکنجه وایجاد درد جسمی و روحی برای دیگری یا دیگران ازاطلاق داده شده است . 3
بخش دیگری از انواع سادیسم و مازرخیست، " آزاراجتماعی " است که از توضیح آن صرف نظر شده است . زیرا به بحث موسیقی ارتباط ندارد.
لازم به توضیح است که این دو واژه روان شناسی (مازوخیست – سادیسم ) کاربردی عامیانه و اجتماعی به خود گرفته است ودر نمودارهای تحلیل جامعه شناسی وفرهنگی نیز مورد استفاده قرار می گیرد .
دو نمونه به عنوان مشتی از خروار :
ترانه نجاتم بده و چه خوبه با صدای گوگوش و ترانه سرا شهریار قنبری :
همین حسی که دارم وقتی از تو دورم ، تلخ و بیمارم ، چقد خوبه
همین بس که می دونم خوبه خوبی ، خوابه خوابی ، من که بیدارم ، چقد خوبه
همین بغضی که دارم \ همین ساز شکسته \ دلیل از تومردن ، از تو رفتن \ تاتو برگشتن \ چقد خوبه
همین اشکی که لغزید \ همین دستی که لرزید \ همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من ، چقد خوبه \ چقد خوبه که هستی ، اگه حتی بد بد \ اگه حتی غریبه مث سایه \ پا به پای من \ چقد خوبه
چه بی نوره ستاره \ همین که تو بخندی \چه بی رنگه اقاقی \ پیش لبهات \ وقت شگفتن \ چقد خوبه
همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پر باشه ، چقد خوبه
همین وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه ، چقد خوبه .
در یک رابطه مازوخیستی – سادیسمی، کنش هست و واکنش. به عبارتی ، یک رابطه مکمل برای آزار دیدن و آزار دادن! یکی باید باشد تا آزار دهد و شرایط را برای لذت‌جویی فراهم آورد، یکی هم باید باشد تا آزار را تجربه کند و از آن لذت ببرد. هر دو سر و تن به رنجی متقابل می سپارند. معشوق هر قدر بیشتر آزار ببیند، اوج لذت جنسی و شور و شعف عاشقانه‌اش گل می دهد. عاشق هم هر قدر آزار دهد لذت بیشتری می برد و معشوق در نگاهش، عاشق‌ترین عاشق‌ها جلوه می کند و از این رو... روحیه مازوخیستی و سادیسمی با تمارض می کوشد تا به وسیله ایجاد و پذیرش بی قید و شرط آزار و رنج روحی و جسمی ، تمایلات روان پریشی را در دیگری پرورش داده، تحریک نماید تا هم خود لذت ببرد و هم به دیگری لذت ببخشد.
روحیه مازوخیستی – سادیسمی از روابط اضطراب‌آور وخشونت‌آمیز لذت می برد و از همین رویکرد است که نسبت به کسی احساس وابستگی و تعلق می نماید و براین حس نام عشق می نهد و تا آن حد پیش میرود که هر گونه رفتار و کنش و واکنش خشونت‌آمیز و تحقیربار را در معنا و مفهوم ایثار می یابد و در برابر هر تلخکامی عابد درگاه رنج است و منفعل در برابر اراده معشوق! در برابر چنین روحیاتی همواره باید کسی یا چیزی وجود داشته باشد تا ایجاد هیجان کند و حس آزار را برانگیزد و اگر یافت نشود، خود به آزار خویشتن می پردازد. رفتارهای هیستریکی از این گروه واکنشی روحی و عاطفی‌اند.
بدین ترتیب هر قدر این احساس عمیق‌تر باشد و آزار گسترده‌تر، لذ تش گوارتر و دلچسب‌تر و خوبتر!
...و اما ترانه نجاتم بده از همین ترانه‌سرا با صدای گوگوش، کلکسیون کاملی از تناقضات روحی‌ست. این ترانه را به دو بخش تقسیم کرده‌اند تا ضدیت هر دو بند آشکار و تناقض، گویاتر شود. در بند نخست ترانه سرا چنین می سراید:
از این سفره سرد و خالی \ از این سر پناه خیالی \نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد \ از این فکر باید ، نباید \ نجاتم بده
از این صحنه پر هیاهو \ تو از ترس چاقو در آهو ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده \ از این ضجه‌های زننده \ نجاتم بده
اگر فرض محال را بگیریم که چنین نجات دهنده‌ای وجود دارد تا از آن چه که در سطور بالا از آن به عنوان خواهش و تمنا و آرزو سخن به میان آمد و او یا آن نجات‌دهنده توانایی این را دارد تا منجی باشد و تکلیف حدیث آرزومندی را کامل کند، به ناگاه در بند دوم همه چیز وارونه می شود و نجات‌دهنده بلاتکلیف می ماند و بالاخره نمیداند که آیا باید این بی‌پناه را نجات بدهد یا به حال خود رهایش کند. آیا دست به یاری دراز شده را بگیرد و از آن سفره سرد و خالی نجاتش دهد و یا چنین نکند؟ زیرا در بند دوم از قرار معلوم هر آن‌چه را که دستِ به یاری دراز شده طلب نموده، به ناگاه پذیرفتنی و خواستنی می شود و دنیا بر وفق مراد می گردد و تمام بدی‌ها و زشتی‌ها و ترس‌ها فرو می ریزند و ضجه‌ها پایان می گیرند و سفره خالی و سرد هم پُر می شود!
بند دوم :
نباید بزاریم ستاره بمیره\ نباید دل شادی ما بمیره\ نباید که این ترس دوری بریزه\ همین وحشت از تو مردن عزیزه\ همین نم‌نم غم کناره تو خوبه\ چه خالی چه پر\ مث شعر نو خوبه\ جهان با تو سر ریز و لبریز رنگه\ کنارتو آوارگی هم قشنگه\
حدیث مفصل را از این مجمل به خوبی می توان دریافت.
این گونه ترانه‌ها روند تقلیل روحیه سرسپردگی و" تناقضات روحی"را وسعت می بخشند. همان ساده‌پنداری‌ها و کلیشه‌گویی‌هایی را که مقبول همگان است، تولید و پخش می کنند.
ما همواره با چنین تناقضاتی در تمام عرصه‌های فرهنگی و هنری روبرو بوده‌ایم و خود را با آن منطبق کرده‌ایم، در نتیجه بسیاری از مسائلی که می توانند مانع و رادعی در راه رشد و اعتلای هنر تلقی شوند برای ما به صورت اصول، عادات، خُلقیات و ارزش‌های بدیهی در آمده است. همواره نیز اعتراض‌کنندگان به این گونه روحیات و خلقیات، از هر جنبه و نظرگاهی مورد خشم قرار گرفته، مطرود و مردود و ملعون و....و.... و.... تلقی شده‌اند.
2-لمپنیسم
تعریف عمومی و اجتماعی – روان شناسی
یعنی : طرفداری و پیروی از لمپن ها .
لمپن ها اما کیستند و چیستند ؟ لمپن ، به عقب مانده ترین و وازده ترین افراد جامعه از قبیل دزدان و اوباش که معمولا در تحولات اجتماعی نقش منفی را بازی می کنند و تخریب کننده روابط انسانی اند ، اطلاق می گردد .
" در تعریف عام ، به عناصری از افراد جامعه که در تولید اجتماعی نقشی ندارند ، لمپن می گویند . در فرهنگ فارسی مشکل بتوان واژه مترادف با لمپن یافت . لات ، ولگرد ،جاهل ، لوطی ،اوباش ،اراذل، انگل، مفت خور، و...هر کدام گوشه ای از خصوصیات لمپن را در خود دارند، ولی معادل کاملی نیستند . "
"لمپن ها آدم هایی متزلزل هستند و به قول خودشان باد به پرچم، سریعا کارفرما و رهبرعوض می کنند .هرجا احساس خطر کنند،سریع تغییر جهت می دهند . "
"بی محتوایی و تبلیغ لمپنیسم ، بیشتر به آن دسته ترانه هایی تعلق دارند که دارای کلمات و جملات نا مفهول و بی محتوا هستند . در بسیاری از ترانه ها کلماتی فاقد مهنی و جملات نا مفهول تکرار می شوند . در کل هیچ تفکر و اندیشه ایی را در پی نمی گیرد .هیچ مصرع، پاره یا بندی ، ارتباطمفهومی با بعد و قبل خود ندارد .تبلیغ لمپنیسم به زبان و کلمات نیز سرایت کرده است . بلبشوی حاصل ، نه برای ترانه سرا و نه خواننده مفهوم است و نه برای شنونده . در این ترانه ها نه حرفی برای گفتن و نه احساسی ، که حداقل بتوان نامل بر آن.جود ندارد . ذهن آشفته ایست که در قالب کلمات نیز نمی گنجد و فقط در جنب موزیک تکرار می شود . " 5
ترانه: لات با صدای قیصر، ترانه سرا ؟از این نمونه ها ست :
توی شهر بی حساب ما\ از همه لات ها من سرم \ با شاخ و شو نه هام که شده \ دل میدم و دل می برم\ دو رنگی توی کار ما نیست \ عشق و صفا پیشه ماست \ با این همه دوز و کلک \ "خدا " در اندیشه ماست \بچه ناف ونگم \ خوش تیپمو با نمکم \ پا بزارم روی دلکم \ خودم یه پارچه کلکم \ لات . لات . لاتم من .\ خاک زیر پاتم من . \لات . لات . لاتم من\ تا آخرش پاتم من \ لوطی اگر حساب کنی\ از همه سر ترش منم \ توی بد و بد بیاری\ اول و آخرش منم \ هیچ زد و بندی نداریم\ خط و نشون کار ما نیس\ با این همه که ما لاتیم وشوخ \ نامردی توی کار ما نیس \
حدیث این مجمل را هم بخوانید از دو ترانه دیگر که سر فهرست آن آورده شده است !
نام ترانه : حرف بزن ، با صدای سیمین ، ترانه سرا مسعود امینی (مردم من از عشق تو مردم ، حرف بزن )
3- عدم مطابقت آهنگ با ترانه ( موسیقی شاد با متن غم آلود و حزن آور و یا برعکس )
ترانه : برو . با صدای شیلا ، ترانه سرا ؟ تو منو می ترسونی با صد هزار نقش و نشون\ منو آزارم می دی با این همه زخم زبون \ منو آتیش می زنی میری با یار دیگری\ میگی تنها می مونم من با غم دربه دری \ برو برو برو برو برو برو برو برو یارت نمی شم \ گرفتارت نمیشم \مث تو\ واسه من \ فراوونه فراوونه \اگه تو نباشی\ شب من چراغونه چراغون \
این ترانه در دیسکوتک ها ی خارج از کشور و در داخل ایران ، در مجالس چشن نامزدی و عروسی و پارتی های عاشقانه,و دوستانه شنیده می شود و با آن ساز و سوری دارند ، بی آن که توجه کنند با چه متنی و نغمه ایی تن می لرزانند ،شوق می کنند و پای می کوبند ! نمونه دیگر : ترانه : نپرس ، با صدای ابی ترانه سرا ( ؟)
ریتمی شاد در برابر متنی غمگین :
یه قاصد خبرم داد\ که آفتاب لب بومه \ نوشتم رو تن شب \ که خوشبختی تمومه\ نه من مونده و مایی \ نه حرفی نه صدایی \ هزار دفعه شگستن \ عجب حادثه هایی\ نپرس از شب و روزم \که توی چه حالم توی چه حالی\ به مستی شب و تاصبح\ خرابم چه خرابی \ به شب زل زده بودم\ به این عشق\ که شب مهتابی میشه \ نگاهم به هوا بود\ به این عشق\ که روز آفتابی میشه\ بهار پشت زمستون\ پس از تو برام قصه غم داشت\ نبودی و ندیدی بهارم ترو کم داشت \
نمونه دیگر : ترانه گلاب با صدای شهرام شپره
تو که بی وفا نبودی \ رفیق نیمه راه نبودی \ منو دنبالت کشوندی\ منو کلی سوزوندی \ منو به چه روزی نشوندی\ بس که هی غصه تو رو خوردم \بس که هی اسمت رو بردم \ به هر جایی که رسیدم \ یادگاری از تو دیدم \ دیگه راس . راسی بریدم \ وغیره.....

4- بی محتوایی متن با تکیه بر قافیه و هجا

کلیه ترانه های شماعی زاده
برای نمونه : ترانه گیتار، با صدای شماعی زاده . ترانه سرا: خواننده
وقتی داری می ری سفر \ هرچق دلت می خواد ببر \ گیتارو با خودت نبر \
نمونه دیگر از همین خواننده ، دختر مردم :
دختر مردم \ پکرم کرده \ امسال از هر سال عاشق ترم کرده \ تو ی گوشش خوندم منو دوست داره یا نه \ازش پرسیدم بگو یا آره یا نه \بگو آره یا نه\
در این بخش شایان توجه است نگاه و مروری به دو متن از ترانه ، با در نظر گرفتن دو زمان کاملا متفاوت ، در سرایش آن بیندازیم . به این ترتیب می توانیم حدس بزنیم که سرشت موسیقی ایرانی چگونه در حال به اتمام رسیدن است و جه بسا که گایان نیز گرفته است . نخستین ترانه ، کاری ست از شاهکار بیژن پژوه واثر بعدی کاریست از شهریار قنبری .
نخستین ترانه را مرور می کنیم که با صدای شاهکار بیژن پژوه است ، ترانه سرا (؟)
نام ترانه : تهدید
هی منو تهدیدم نکن که میرم\ یه چیزی ام دستی میدم نباشی \ چکار کنم که قهر کنی دوباره \چکار کنم که بی خیال ما شی \هی منو تهدیدم نکن که میرم \ چقد بدم بری بدون فریاد\ فکر می کنی نباشی من میمیرم \ برو بینیم بابا ،بزار باد بیاد \ گفته بودم دوست دارم ببخشید \حالا ما یه روز یه دروغی گفتیم \تو هم دیگه اینقده جدی نگیر\ حالا ما یه وقتی یه چیزی گفتیم \ اینا اونا نیس ،عزیزم لو لو برد \ دوره تازوندن تو، سر اومد \ لگام تو به گردنم نچسبید \کم زده بودی چسبشو ور اومد .
ترانه سرا و خواننده ، مخاطب (معشوق ) را کالایی می سنجد که تاریخ مصرفش تمام شده وحال به هرگونه که هست باید از اوصرف نظر کرد! معمولا این گونه رفتارو بیان کلمات را با قشر درمانده و وازده ( خاصه ، نمی گویم فاحشه گان) اجتماع انجام می دهند و بیان می کنند ، نه نسبت به کسی که می توانسته تا به دیروز عاشقش ، و امروز از چشمش افتاده باشد . تحقیر و توهین بیش از هر چیز اما دامان گیر خواننده و ترانه سراست . زیرا خود را در برابرمخاطب " یابویی " بیش نمی بیند که باید برای مهارکردنش به گردنش لگام بست !
ترانه دوم به نام "گستاخی " ست ، که با صدای خواننده : گیتی و ترانه سرا : شهریار قنبری سروده و اجرا شده است . تاریخ سرودن این ترانه به سال 1355 است که بنا به گفته ترانه سرا در آن دوران ، از سوی هواداران برابری زن و مرد ، ( فمنیسم ) مورد اعتراض قرار گرفت . مرورش می کنیم :
آره راسته\ این درسته\ دست من \ دست کنیزه \شما صاحب اختیاری\ دست هاتون برام عزیزه \ شما معصوم \ شما صبوری\ شما انگار خود نوری\ همه جا هستی و نیستی \همیشه فقط یه جوری \ میدونم جسارته اسم شما رو بیارم \ اگه گستاخی نباشه نفس هام مال شما \ تا چشام می بینه \ مثل سایه دنبال شما \ شما عشق لایزالی \ شما ذات بی زوالی \شما حاضر \ شما غایب \ شما ممکن و محالی \ شما رمز شعر حافظ \ شما رازهر قصیده\ شما شعری نسروده \ شما طرحی نکشیده\ شما صاحب یقینی\ شما گردش زمینی\ شما علت ، شما مقصود\ شما پاکیزه ترینی\ شما پیدا \ شما نایاب \ شما اول\ شما آخر\ شما بیداری هر خواب \ من کنیزم\ شما سرور\ شما از ستاره بیشتر\ شما مومن \شما صوفی \ شما درویش و قلندر\ شما از جنس سپیده \ شما ابریشم شعری\ شما علت نخستین \خلقت مبهم شعری \شما بهترین شبانی \ شما قدیس و فرشته \ کاشف حرف و صدایی\ کاشف خط و نوشته \چه تماشایی دست های شفابخش شما \ چشم های بسته ی این خسته کنیز و واکنه \این یه میلاد دوباره س \ متبرک و عزیز \ وقتی سرورمنو با اسم کوچیک صدا کنه \ کاش می شد رخت شمارو بو کنم \ کفش و از پای شما در بیارم\ پشت در کفش شما رو جفت کنم \پایین پای شما سر بذارم \
پس از این دو نمونه به خواننده دیگری نیز باید اشاره کرد که ترانه هایش از بی محتوایی سرشارند . یک نمونه از مشتی خروار ! نام ترانه :برو، خواننده : آرش ، ترانه سرا (؟)
روزی . روزی عاشق تو بودم \از دست تو خیلی راضی بودم \اما بعد تو شیطونی کردی (؟!) نزدیک من نیا تو \ برو برو.دلم ترو ترو نمی خواد \ دیگه . دیگه نمیخوام ببینمت \ برو . برو .دلم دیگه . دیگه جای دیگه هست \ نزدیک من نیا تو \این دو خط بی محتوا، سه دفعه با ملودیی شاد که اختلاط موزیک عربی با هندی است ، تکرار می شود و سپس به پایان میرسد کلیه ترانه های این خواننده نوظهور به همین منوال است !
5- ترویج فرهنگی که جمهوری اسلامی نماینده آن است
ترانه : خلیج فارس با صدای سیمین ترانه سرا ، مسعود امینی
چشمشو در میارم هرکی بخواد خلیج فارس رو ، خلیج عرب صداش کنه (به مفاد )
ترانه : عروسک کوکی با صدای سیمین ترانه سرا ، مسعود امینی
ترانه : امام رضا با صدای شهره، ترانه سرا، ژاکلین
یادش بخیر . یادش بخیر\ که خوونه مون توی وطن بود \ زیارت امام رضا \همیشه کار من بود\ با چشم گریون اومدم \ یه شب برم به خوونه\ دیدم یه گدای پاپتی\ کفشامو برده بی جک و چونه\ و...غیره
ترانه : یارب با صدای هایده ترانه سرا ، ؟
بگو یارب\ چه بد گفتم \ چه بد کردم\ که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم \ به جز عشقی که دردش را به من دادی\ به من یارب \چه بخشیدی که رد کردم\ فقط در عاشقی یارب \مدد گفتم \ شدم عاشق\ تمنای مدد کردم\ به حرفم گوش کن یارب\ به دردم گوش کن یارب \اگر بیهوده می گویم \ مرا خاموش کن یارب\
ترانه : کبوتر عشق ، خواننده لیلا فروهر ، ترانه سرا : مسعود فردمنش
تو کاری کردی که کافر نکرده\ به هرکس گفتمش باور نکرده\ تو همچین کفتر عشق رو پروندی\ که تو هیچ آسمونی برنگرده\ تو کاری کرده دشمن نمی کرد\ که دشمن سهل اهریمن نمی کرد\ من اون قد باوفا بودم \که جز تو کسی ظلمی چنین با من نمی کرد\ . چوبه داررو بستی\ پای دار ما نشستی\ طناب داررو بافتی\ کار دل مارو ساختی\ هزار دفعه شمردم\ با هر کدومش مردم\ نیومدی تا آخر ترو به خدا سپردم \
تضاد در معنا ، میل به شکنجه ، عدم مصابقت فاعل با فعل \ احساس مازوخیستی ، ترویج روحیه قصاص ، تکریم و کرنش و بخشایش آن کسی که آزار می دهد، در این ترانه با ریتمی شاد و عشوه های آبکی خواننده موج می زند . فرض را می گیریم معشوق جنین می کند . به عبارتی چوبه دار را فراهم وخود نیز زیر چوبه دارمی نشیند تا نفس آخر فیصله بگیرد ، اما ناگهان قربانی به کرنش می نشیند و " کافر" را که معشوق بی وفایی ست، به دست باری تعالی می بخشاید ! براستی این چگونه عشقی ست ؟ این موسیقی و ترانه تلطیف دهنده کدام بخش از روان سالم آدمیست ؟
"ترویج روحیه خشونت" ، که یکی دیگر از ابزارها و دست آوردهای جمهوری اسلامی است در بسیاری ازمتون ترانه ها موجود است . برای نمونه : ترانه ،برو با صدای روزبه ، ترانه سرا (؟)
بی شرف خودتی\ ، من می خواستم که با تو باشم\ بمونم تا همیشه\ اما تو رفتی و نگفتی\ عاقبت این دل من چی میشه\ حالا \چرا برگشتی میگی بی تو نمیشه\ نمی خوامت برو گمشو\ برو از جلوی چشام واسه همیشه \ و ...و...غیره
در روان شناسی مدرن ، خشونت (aggression) را به واکنش و کنش متقابلی تعریف کرده اند که فرد به چند منظورمشخص ،انجام می دهد 1- به دلیل ترس و احساس جدایی ویا موقعیت های جدایی آفرین . 2-میل برای ایجاد ترس یا گریز دیگران 3- میل به ایجاد ترس و وحشت برای پیش بردن عقاید و علائق و اهداف از پیش آماده شده . 4- به منظور تسلط بردیگری .5- پرخاشگری ، ناشی از حرمان و جدایی یا ابطال اهداف ، ناشی از خشم .
آنچه به عنوان نمونه، ازاین ترانه نام برده شد، دارای چنین ویژگی ها و ترویج روحیه مورد نظر است. از این دست ترانه ها فراوانند .
نمونه دیگر : ترانه ، برو باصدای افشین ، ترانه سرا (؟)
سایه ات رو بردارو از این جا برو\ نمیخوام ببینمت دیگه ترو\ سایه ات رو ور دار و از این جا برو\ که دلم طاقت درد رو نداره\ برو که چشای دوره گرد تو\رو دلم درد بی درمون میذاره \ و..و...و غیره
نمونه دیگر : خواننده : بیتا ، ترانه سرا (؟)
از سر رام درت میکنم \ پیش همه بدت می کنم \ تماشا کن ببین چه جوری\ حالا دست به سرت می کنم\ گفتم یه وقت خطا نکنی\ یه وقتی اشتباه نکنی\ پیش منوو خدای دلم\ مواظب باش گناه نکنی\ گناه کردی سزاش رو بده \بهای اشتبات رو بده\ جواب حرفای دلم رو\ جواب روزگار رو بده \ با تو دیگه کاری ندارم \حتی دیگه دوست ندارم \میرم و با رفتنم \می دونم ترو به زانو در میارم .\
این تمام متن ترانه است که سه بار تکرار می شود تا از زمان طبیعی، با ریتم و پر کردن فضای خالی آن جلوگیری شود تا به این ترتیب به گوش شنونده زیبا جلوه کند ! اما خصوصیات وویژگی این ترانه، جز ترویج روحیه خشونت چیز دیگری هم هست ؟
"ترویج روحیه دعاگویی و خرافات و نفرین "
چه در زمان حکومت پهلوی وچه دردوران دیکتاتوری اسلامی ایران ، همواره ترانه هایی به گوش می رسید ومی رسد که حاکی برپناه بردن به خدا و یا دعا و شانس و خرافات و نفرین و آه وناله وزاری بر پیشگاه" باری تعالی" بوده . اما در این سالهای اخیر در لوس آنجلس ترانه هایی سروده و پرداخته می شود که دست دوران پیشین ترانه ها را ازپشت بسته است ! ان قدر معنا و مفهوم دارند و هربندش با بند دیگر در رابطه ، که باید باشنیدن آن بر روی چیزی به نام خدا و دعا و ..و..و..خط کشید !!
نمونه : ترانه شانس ، خواننده ، لیلا فروهر
من که تموم عمرم\ دل به کسی نبستم\ من که توی کنج خوونه\ شب تا سحر نشستم\ حالا که توی این غریبی\ یاری رو پیدا کردم\ طلسم من شگسته\ عشق و بهوونه کردم \ یه یاری دارم زرنگه\ با دل من دو رنگه \ توی کنج سینه قلبی\ داره که مث سنگه\ بخشکی شانس بخشکی \ بخشکی شانس بخشکی \
این نیز تمام متن ترانه است . همین و بس !
نمونه دیگر : نام ترانه : شکوه ، ترانه سرا : همامیر افشار
از تو باتو شکوه کردم\ نازنینم درد دل هامو نوشتم\ شب سحر شد من هنوزم\ قصه دل از تمام لحظه های سرنوشتم می نوشتم می نوشتم \ من ترا بربرگ گلها می نوشتم\ من ترا برموج دریا می نوشتم \ من ترا با این نفسها عاشقونه\ بر دل غمگین وتنها می نوشتم \ دونه دونه نامه هامو پاره کردی\ تو منو از شهر خود آواره کردی\ بعد من هرگز نپرسیدی او کجا رفت\ از کسی هرگز نپرسیدی چرا رفت\ رفتم و دیگر زمن نامی نبردی\ دل به عشق دیگری بی من سپردی\ بی تو من با عالمی بیگانه بودم \هرچه بودم عاشقی دیوانه بودم \بعد من با هر که بی من می نشینی\ آرزو دارم گل شادی نچینی\ تاکه هستی روی خوشبختی نبینی\ روی خوشبختی نبینی . \
عشق های شرقی و ترانه هایش اینچنین اند . معشوق ، روزی عاشق سینه چاک است ، روزی دیگر نفرین کننده و به دام طلسم و جادو گرفتار و انتقام جو! از قرار معلوم حد تعادلی هم در روابط و احساسات عاشقانه در فرهنگ ما نیست ! یک ترافیک عمومی ست . هر کس بوق بیشتری بزند ، راهش زودتر باز می شود و عبور از تونل و جاده عشق ، ساده تر !
6- بی‌هویتی ( جایگزینی ضمیر سوم شخص جمع " ما " به جای ضمیر اول شخص مفرد " من " )
کاربرد این اصطلاح روان شناسی ، در ادبیات و شعر و ترانه سرایی ، به این منظور است که : هویت و شخصیت انسان در برابرفرد دیگرو یا مفاهیمی عاطفی، نا معلوم و مجهول و اغلب منفعل می گردد . " فردیت فر د "، به پای دیگری و به نام "عشق " ، بی معنا می شود و حضورش ناپیدا ، و فقط وقتی حضور فردی اش معنا می یابد که معشوق اراده کرده باشد . سر سپردگی بی چون وچرا معنای واقعی عشق های شرقی است . نه معشوق جای خود را دارد و نه عاشق ! محل اعراب هیچ یک مشخص نیست !
اما کم انتظاری ، از سوی ترانه سرایانی ست که حامل اندیشه و پرچم دار روشنگری اند.
بیشتر شنوندگان به ترانه " شام مهتاب ،عنایت دارند. این ترانه زیبا سروده شده است . اما به نا گاه در متن، ضمیر سوم شخص جمع " ما " ،به جای ضمیر اول شخص مفرد " من " تبدیل می شود . استدلالی در میان نیست، وزن وریتم ترانه نیز تغییر نمی کند ، اگر از ضمیر اول شخص مفرد " من " بهره گرفته می شد . متن را مرور می کنیم.
ترانه ، شام مهتاب .خواننده داریوش . ترانه سرا :ایرج جنتی عطایی
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی \عجب شاخه گل وار به پایم شگستی \رقم زد نگاهت به نقش آفرینی\ که صورتگری را نبود این چنینی\ پریزاد مهر و مه آسا کشیدی \خدا را به شور تماشا کشیدی\ تو دونسته بودی چه خوش باورم من\ شگفتی و گفتی از عشق پر. پرم من\ تا گفتم کی هستی\ تو گفتی یه بی تاب \تا گفتم دلت کو\ تو گفتی که دریاب \قسم خوردی بر "ما "\ که عاشق ترینی\ توی یه جمع عاشق \تو صادق ترینی \ همون لحظه ابری \ رخ ماه و آشفت \ به خود گفتم \ ای ... وای \ مبادا دروغ گفت \ هنوزم توی شبهات اگه ماه و داری \ من اون ماه و دادم \ به تو یادگاری.
ترانه : عسل بانو با صدای ، سیاووش قمیشی ترانه سرا (؟)
نمونه دیگر : ترانه ، عسل بانو با صدای ، سیاووش قمیشی ، ترانه سرا (؟)
عسل بانو هنوزم پیش" مایی" اگر چه دست تو\ تو دست " من " نیست \ هنوزم با توام تا آخرین شعر\ نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست\ و ..و..و..و غیره
در این شعر ، عسل بانو، یک نفر است که معشوق ست و عسل بانو نام دارد ، عاشق هم یک فرد است که خیال می کند اگرچه معشوق در نزدش نیست اما دستهای او در دستهایش هست . در این خیال و تصور خصوصی به ناگاه عاشق چند تن می گردد و ضمیر جمع " ما " بکار می رود ، آن هم در برابرمن عاشق که یک نفر است ! پاسخ آکادمیکی زبان فارسی در دست نیست ، جز ذهنیت بت پرستی و شهرزاد خواهی و خدای بانو صفتی !!!
در مواردی استثنایی ، گاه ترانه سرا به گونه کلاسیک می سراید ، کاربرد این گونه ضمیرها ، براساس قالب شعر کلاسیک قابل پذیرش است ، اگر چه استفاده از آن دیروزین و غیر مدرن است !
موسیقی مدرن ، واژگان مدرن را می طلبد . اما این به منظور کاربرد ناموزون وناهماهنگ واژه ها با متن نیست .

7- وطن‌پرستی
به همراه جنبش مشروطه ناسیونالیسم به فرهنگ ما راه یافت،وطن پرستی و وطن دوستی در ادبیات شکلی دیگر به خود گرفت.این بار وطن "مادر"شد وخاک وطن تقدس یافت. خون نیز تقدس یافت. فرهنگی پا گرفت که می شد در راستای عشق به وطن، در راه آن جان فداکردوبرخاکش خون ریخت."آزادی" را خون لازم بود وجان های شیفته.شاعران و نویسندگانمبلغان بی دریغ"عشق به وطن"شدند.گذشته ناشناخته ما آینده آرمانی ما را می بایست گسترش می داد! جنبش مشروطه به آرمان های خویش دست نیافت.حکومت برآمده از آن ناسیونالیسم برای استحکام خویش بهره برد.رضا شاه برای متحدالشکل گردانیدن کشور به عظمت ایران باستان نیاز داشت.وطن پرستی با تاجوتخت شاهی گره خوردوشاه باردیگر "سایه خدا"برزمین شد.حکومت اسلامی ناسیونالیسم را در "امت اسلامی" باز یافت و از آن همان استفاده ای را کردکه سلف او. وطن این بار سر از مذهب برآورد ودر ظاهر از ناسیونالیسم حتی فراتر رفتو "اخوت اسلامی" را در بعد جهان هدف قرار داد.در باطن اما حکومت اسلام در ایران مهم بود و حفظ آن بیشتر!آن چه را که جمهوری اسلامی در این عرصه تبلیغ کرده و می کند،پس از سال ها از خارج از کشور نیز سر برآورد .در ترانه های "لوس آنجلسی" پدیدار گشت.حضور وطن دوستی در ترانه ها و اشعار جنبش ناسیونالیسم ایران، یعنی جنبش مشروطه،اگر چه نفش انقلابی و مثبت داشت،اکنون جز خدمت به ارتجاع چیزی نیست. نشانی ست از ذهن های کور که نه شناختی از وطن در دوران معاصر دارندو نه جمهوری اسلامی را می شناسند.جالب این که فریادیست از دور که می بایست ایران دوستی ترانه سرا و خواننده را نشان دهد. اما به راستی این وطن پرستان ایراندوست حاضرند در این برهه از زمان جان فدای وطن کنند؟
ترانه : ایران من با صدای افشین ، ترانه سرا ؟
ترانه : ایران با صدای هنگامه ، ترانه سرا ؟
ترانه : تهرون با صدای ویگن ، ترانه سرا ؟
ترانه : وطن با صدای داریوش ، ترانه سرا ؟
و غیره ..... اما از همه شنیدنی تر، ترانه" شناسنامه من" با صدای گوگوش و مهرداد آسمانی ست . ترانه سرا ، شهریار قنبری .
مرور این ترانه فرصتی ست برای درک بی واسطه عشق به وطن و باز هم تناقض سرایی :
وطن چیه ؟ وطن کیه ؟ لالایی بچه گیه\ وطن تویی ، وطن منم ، منم که پر . پر می زنم \
زبان مادریمونه\ مارو به هم می رسونه\ جای همه تجربه ها \ عطر غریبی در هوا \
اصالت خاطره ها (؟) \ ، فرصت آزادی ما (؟)\ پنچره ای روبه سکوت (؟)\ تنهایی کویر لوت (؟)\ دل ضربه های هر چه بد (؟) \ تجارت تن با قلم (؟)
پنچره ایی به پنچ دری (؟) \ با مردم خاکستری \ رو به حیاط بچگی \ سرخوردگی ، دلمردگی \
وغیره .....
براستی؛ می بینید که ترانه‌سرا چه می سراید و خواننده نیز طوطی‌وار چه تکرار می کند؟ اگر وطن پنچره‌ای رو به سکوت و حیاطی رو به دلمردگی و سرخوردگی و تجارت تن با قلم و دل ‌ضربه‌های هرچه بد و آب دشمن‌خوست، دیگر این همه آه و فغان سر دادن برای چنین وطنی از چه روست؟!
موسیقی "لوس‌آنجلسی"، موسیقی‌ست مملو از شکایت و ناله و فاقد معنا و مفهوم. مولد دلهره و فغان. کابوس زندگی و دربه دری. عاری از لطافت عاطفه و تضعیف کننده روحیه بارور. مسخ اندیشه و اشاعه شعارهای خالی از عمل. حدیث مکرر نفرت و خشم و انتقام .طردجهان . دستاویز شدن به آسمان . پرداختن و رجوع به دنیای پوچی . پیشتاز و پیام آور رنج و اندوه. ارجاع اراده آدمی به آن سوی آسمان ویا چیزی به نام شانس و بخت و اقبال و ترویج خرافه و دلی دلی‌های شبانه و سحرگاهی.
این نوع از موسیقی، بیانگر ستیز و تضادهای درونی و بحران فرو ریختن ارزشهای انسانی‌ست.
فلسفه جوهری این گونه ترانه‌سرایی حکایت این ضرب المثل‌ست: "پس از ما جهان را گو آب بگیرد".
ساده نگاری و سهل اندیشی و هیچ‌ سرایی به آسانی مقبول همگان می افتد. بنابراین لزومی ندارد تا ترانه‌سرایان به خودزحمت فکر دهند ونغمه‌ای بسرایند دلنواز. همان بس که با بکار گیری قافیه‌های کلیشه‌ای و ضربی،آهنگی بسازند و بزن و برقص و‌بشکنی راه بیندازند. این تمامیت مسئولیت ترانه‌سرایان امروزی است: راحت‌طلبی و ساده‌اندیشی و بیهوده‌سرایی.
آهنگ سازان سبک مورد نظر ما یعنی "لوس‌آنجلسی"، در مرسوم‌ترین ترکیب و فرم آن، می کوشند تا قسمت "کرشندو"6 را با ضعیف‌ترین و یکنواخت‌ترین اصوات آغاز می کنند و صدا را تا مرحله قویترین و درهم‌ترین صداها بالا می برند و با همان اصوات "آرپجلو"7 را درتمام "او کتاوها" 8 به همراه آلات موسیقی تکرار می کنند و یک نوع هارمونی می سازند که از پا تا به سر، با آن‌چه که طبیعتنا از موسیقی ناشی می شود، متفاوت است. این عمل از آن جهت انجام می گیرد تا اصوات غیرمنتظره و نامأنوس، شنونده را تحت تأثیر قرار دهند. در نتیجه با ایجاد اصوات نا مأنوس در شنونده، تحریک حسی – شنیداری ایجاد می کنند که اغلب به این گونه از موسیقی گفته می شود: خوب، قشنگ، جالب، که نه این است و نه آن و نه می تواند میزان ارزش هنری محسوب شود و وجه مشترکی با آن داشته باشد. چنین موسیقی‌ای قادرنیست یک اثر هنری واقعی را بوجود آورد، زیرا نیازمند کمال و تناسب است. یعنی: شکل و محتوا باید دست در دست یکدیگر دهند و واحد کاملی را بوجود آورند.
آهنگسازان در ملودی، اصوات را متراکم می کنند، در هم می آمیزند و گاه بر قوتشان می افزایند و گاه نیز از شدتشان می کاهند و با این اعمال در شنوندگان تأثیری فیزیولوژیکی بوجود می آورند و شنونده ناآگاه نیز این تاثیر را به جای هنر موسیقی قلمداد می کنند. تاثیر این موسیقی بر فرد، احساس زیبایی‌شناسی او را به حداقل می رساند، سیستم اعصاب او را درهم می ریزد و در نتیجه روان او را بیمار می کند. این تاثیر در بیشتر موارد مخرب روان و اعصاب آدمی است.9
هنر موسیقی و ترانه‌سرایی ایرانی روز به روز از لحاظ مضمون فقیرتر و از نظر شکل و محتوا نامفهوم‌ترمی شود و در آخرین تجلیات خویش خصا ئل هنری را از دست داده وجای خود را به شبه هنر سپرده است.
ریشه و نهاد موسیقی همانی ست که بود ، فقط شکل‌ها و فرم‌ها تغییر کرده‌اند. مضامین ترانه‌سرایی نیز محدودتر و تکراری‌تر و یکنواخت‌تر شده است و سرانجام به مرحله‌ای رسیده که در نظر ترانه‌سرایان ممتاز انگار از قرار معلوم همه چیز گفته شده و حرفی نمانده تا گفته نشده باشد . ترانه‌سرا با آهنگساز به اصطلاح خبره‌ای دست در دست هم می گذارند تا با عباراتی نامفهوم که تا کنون به کار نرفته، به زعم خویش سبک و سیاق و فرم و ترکیب جدیدی ارایه دارند و از آنجا که مورد استقبال مردم عامه و ساده‌پسند نیز قرار می گیرد، دنیا بر وفق مراد می گردد!
مخاطبان این موسیقی در داخل و خارج نیز انگار، همان چیزی را که می شنوند که انتظار داشتند، زیرا بی هیچ چون و چرا آن را می پذیرند، بی آن‌که بر آن اندیشیده باشند. گویی هنرمند (ترانه‌سرا و آهنگساز و خواننده) با اطمینان به استعدادی خدادادی و با تکیه بر آن، هرچه دلشان می خواهد می سرایند و می سازند و می خوانند و خلق می کنند و توزیع و عرصه می نمایند و به نام اثری هنری ارائه می دارند وبراین باورند که کارشان عالی و خدشه‌ناپذیر است. حکایت ایشان چنین است که آن قدر غرق دنیای کوچکِ کوچکِ خویش‌اند که زمان و زمانه را فراموش کرده‌اند. بیخبراز دنیای واقعاً موجود، به هواداران خویش نوید دنیایی را می دهند که سالهاست عمر آن به سر رسیده و به تاریخ پیوسته است.



1- کتاب ذهن در بند ، بخش:نوعی از موسیقی ، نوعی از فرهنگ ، اثر: اسد سیف
2- واژه "فرهنگ بی چرا " را از محمد مختاری وام گرفته ام . برای مطالعه رجوع کنید به کتاب " تمرین مدارا" بخش فرهنگ بی چرا ، اثرمحمد مختاری
3-برای مطالعه رجوع کنید به : ت. رایک . (فروید – یونگ - ویلهلم رایش ) مازوخیسم در انسان امروزی . انتشارات فارار و راینهارت . نیویورک .
و همچنین :upsychology& psychiatrv. N pourafkary md. Band 1& 2
4-برای مطالعه رجوع کنید به کتاب " تضاد های درونی ما " اثر ، کارن هورنال . ترجمه محمد جعفر مصفا
5- زمینه و پیشینه اندیشه ستیزی در ایران . بخش : شاه لمپن ها ، جامعه لمپن پرور . اثر : اسد سیف- و ذهن در بند . بخش :نوعی از موسیقی – نوعی از فرهنگ ، اثر: اسد سیف
6-crescend بخشی از آهنگ است که اصوات آن به تدریج اایش و قوت می گیرند .
7-arpeggio اصطلاح ایتالیایی که در سطر بالای نت های موسیقی نوشته می شود .
8ــ oktav نت درجه هشتم از نت پایه در گام و یا تونیک است . فاصله هشت درجه گام دیاتونیک
9ــ رجوع کنید به: - ARZNEIMITTEL WIRKUNGEN pharmakoiogie & TOXiKOLOgie
Wissenschaftliche verlagsgesellschaft mbh stuttgart


pdf