۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

تا نهایت با دوست \ شماره سه

مطلب برای نوشتن و حرف برای گفتن بسیار بود. اما انگار سنگینی ملایمی‌تمام حجم لحظه‌ها را پر کرده است و چون بغضی ناگشودنی بی آن که بر گونه‌هایم بنشیند، در گلویم خفه می‌ماند.
امشب به خود گفتم، آرام باش!
البته نه این که بی قرار شده باشم، نه من همیشه بی قرارم! ‌اما از سویی نمی‌خواهم از واقعیت‌های موجود نیز بگریزم.
نمی‌خواهم نقضش کنم، که نیست، که مثلا هرگز نبوده است!
این واقعیت‌ها هستند و برایم دیر زمانی‌ست که مملوس شده اند! با این حال این چه که "هست" واقعیت است، اما "حقیقت" نیست!

این جا کرخی دستم در قدرت و لمس و درک "واقعیت" عقیم شده است و دیگر نمی‌توانم بین این دو را تمیز بدهم، در حالی که هر دو هستند و در عین حال تا این حد در تضاد با هم!

من هرگز در اندیشه‌ی این نبودم که با کلمه‌ی "دوست داشتن"، محبت کسی را به خود برانگیزم.
اگر این واژه را گفتم و نوشتم، نه برای این که صرفا گفته باشم.
نه برای این که عقده‌ام را خالی کرده باشم.
نه برای این که با کلمات بازی کرده به سراغ قلبی آمده باشم. سعی هم نکردم تا از این راه، محکی بر وجود خود و یا دیگری بزنم.هرگز!
من این واژه و حسی را که از آن دارم بدون در نظر گرفتن تمام قالب‌ها بر لب آوردم و نوشتم، بدون در نظر گرفتن تمام چال‌ها و چاله‌ها!

این لحظه که می‌نویسم برای این نیست که کلمات را به سرگرمی‌گرفته باشم و روی کاغذها مثل آدامس کشی، کششان بدهم، بل که "نوشتن" خودم را در برابرم می‌نشاند تا بنشینم و ببینم که چه بودم و چه هستم و چه باید باشم.

اگر این جا بودی به تو می‌گفتم که چقدر لحظه‌ها برایم سنگین شده‌اند و حال سال‌هاست که دارم این سرما و سنگینی دقایقم را حس می‌کنم و دم نمی‌زنم.
اگر این جا بودی به تو نشان می‌دادم تا ببینی این لبخند عاریتی که بر لب دارم به راستی که ماهیت خود را از دست داده است.
اگر این جا بودی به تو می‌گفتم که برایم حتی آدم‌ها فقط حضور صامت اشیا نیستند، همین اشیایی که حس می‌شوند، ‌اما قلابی!
اگر این جا بودی به تو می‌گفتم این نشستن‌ها و برخاستن‌ها صرفا از این روست که چالم نکنند!
به تو می‌گفتم، سال‌های مدیدی‌ست که آدم‌ها راضی و قانعم نمی‌کنند.
حضورشان آرامم نمی‌سازد، بل که به تشویش و بی‌قراری‌ام می‌افزاید و این افزودگی بیش از حد و توان من است.
اگر این جا بودی به تو می‌گفتم؛
نمی‌خواهم بیندیشی که دوست داشتن تو می‌تواند جای خالی خیلی چیزها را برایم پر کند. گاهی اوقات جایِ خالی ِخیلی چیزها را نمی‌توان پر کرد. خالی‌تر از آنند که بتوان پُرش کرد!
...و حالا همین "نداشتن "ها‌ست که به من "داشتن" می‌دهد!
از این روست که می‌گویم دوست داشتن برایم فقط یک نیاز نیست.
نیازمند این نیستم که با دوست داشتن تو یا دیگری، راغبتان کنم تا دوستم بدارید!

من روحی سرشارم.
وجودی رها از هر قید و بندی.
انسانی جاری که در این جریان پیدا کردن و سرشار بودن و رها ماندن و این روان شدن و این فرا رفتن، با وجود تو بُهّت زده نیست. زنده است.
...و در این حس زنده بودن است که می‌خواهم آن گونه که زنده‌تری، زندگی کنی
....و در این "بودن" و"ماندن" و" شدن" یقین بدان، نه روزی به تو خواهم گفت که "برو" و نه خواهم که گفت "بمان"!
من وجودت را در مالکیت‌ها به انحصار نمی‌کشم، که در انحصار و تملک و تصاحب و مالکیت‌هاست که همه چیز می‌گندد، بو می‌گیرد و می‌پلاسد.
با "دوست داشتن"های اجاره‌ای و قراردادی و فصلی و مازوخیستی و سادیسمی هم دچارت نخواهم کرد. چرا که تو را هم چون خود، اسیروار، آزاد می‌خواهم!

می‌دانی نازنین
واژه‌هایم، کلماتم تعهدی‌اند به خیلی چیزها. به کارشان نبرده‌ام که فقط این صفحات سفید را سیاه کنم. بکارشان برده‌ام تا بگویم تو را هم چون یک اندیشه،. یک قلم دوست می‌دارم.

امشب که می‌نویسم، حضورت را در کنار خود تازه کرده‌ام. این جایی که همه بی حضورند.
همه‌اشان وقتی هستند که فریاد می‌کشند.
با صدای بلند حرف می‌زنند.
سر و صدا به پا می‌کنند.
با صدای بلند می‌خندند و گریه‌هاشان را پنهان می‌کنند تا وجودشان به رسمیت شناخته شود و من مثل همیشه در جمع این‌ها تنهایم.
غریبم.
 اصلا غریبه‌ام!

گویی این‌ها به "عادت" معتادند و با این اعتیادشان زنده‌اند، زندگی می‌کنند.
اگر حرف می‌زنند.
 اگر راه می‌روند.
 اگر می‌خورند و می‌خوابند.
 اگر نفس می‌کشند و...و...و... همه از روی عادت است. از روی غریزه است، یعنی؛ تکرار ِمکررات!
این جا دست‌ها و چشم‌ها و لب‌ها با هم بیگانه‌اند و برای من بیگانه‌تر از این‌ها، خودشان!

کلمات برایم زنده‌اند.
زنده بوده اند، زنده‌تر از آدم‌ها.
کلمات بازیچه‌های من نیستند.
ابزاری‌اند که با آن روحم را صیقل داده و می‌دهم.

در این سکوت با تو حرف‌ها گفته‌ام و تو شنونده و خواننده‌ی خوب و یگانه مخاطب منی.

با تمام مکافاتی که تا کنون در زندگی از دست و دل این آدم‌ها به سرم آمده است و بدین ترتیب از من بسیار به یغما برده اند، هنوز یک چیز را نتوانسته‌اند از من بستانند و آن کودکی‌های من است.
احساس می‌کنم هنوز هم همان دختر بچه‌ی بازیگوشِ شیطانی‌ام که در دست‌های طبیعت گم می‌شد.
 من هنوز همانم.
 دلم می‌خواهد بدوم و بروم بالای درخت، جیغ بکشم. ذوق کنم.
وقتی چیزی بر خلاف میلم هست اعتراض کنم. گریه کنم. فریاد بزنم و بگویم: نه!
وقتی چیزی سرشار و شادم می‌کند، بخندم. قهقهه بزنم، آن قدر که از خنده روده بُر بگیرم و بعد... بِدَوم... بِدَوم... بِدَوم روی سبزه‌ها، روی چمن‌ها بغلتم. لا به لای شاخه‌ها گم شوم. باز بخندم... بخندم... به آن‌هایی که آن پایین‌اند و حرف‌های گُنده.گُنده می‌زنند.

می‌دانی.....
من از سبزی برگ چنان سبز می‌شوم که خودم در حیرتم، اما در عین حال کنار زندگیم چنان بی تابی‌ها و بی قراری‌هایی را از یاد می‌برم و چنان خاموشم و ساکت که به وجود خود شک می‌کنم.
همان زمان که "سکوت" چنان پرم می‌کند که احساس می‌کنم خود ِ من شده است.
می‌خواهم به زبانی از حس بودنی که دارم بنویسم، اما برای بیان احساسم کلمات عقیم‌اند.
می‌خواهم بگویم باران می‌بارد و جای یک خورشید در قلب من خالیست.
پنچره‌ها را باز کردم.
پشت پنچره‌ها باد نمی‌آید.
مینا نمی‌خواند.
اطلسی‌ها پژمرده اند.
پشت پنچره"خلوت" تنهاست.
می‌خواهم بگویم؛ من آسمان را با رنگ‌های زیتونی و زرد و نارنجی و آبی دوست دارم.
می‌خواهم بگویم؛ فواره‌های بی رنگ را دوست دارم.
می‌خواهم بگویم؛ بوی خاک خوب است. می‌توان آن را چون عطر گلی بویید.

می‌خواهم بگویم؛ تو بی رنگی و.... من این بی رنگی را دوست دارم.

تا نهایت با دوست \ شماره دو

می‌دانی... نازنین
تحمل دردهای بزرگ‌تر ،رنج‌های عمیق‌تر، تحملِ بار "انسان" بودن، "انسان" ماندن، در گنجایش من بیش از این‌ها می‌گنجد که بخواهم با حماقت ِ هر روزه‌ی تکرار آن را بیازمایم.
انگار حسی در من هست که به من می‌گوید؛ عمیق باشم. عمیق بنگرم. عمیق بخواهم. عمیق فکر کنم و دوست بدارم و در عین حال وسیع باشم و سر به زیر و سخت، تا تن به ابتذالِ سطح ندهم...که همه چیز در سطح است که می‌گندد و فاسد می‌شود و می‌پوسد و دست دوم و یا دست چندم می‌گردد.

تهاجم سنگین ِ آب ساحل، چشم‌ها را به روی حقیقتِ تلخِ ِ بادهای ِ نرمی‌که بذر ِ طوفان را در نطفه‌ی دریا می‌کارد، می‌گشاید. از سویی نهایت ِ آرامش پس از طوفان است، آرامش قبل از طوفان فریاده‌ای بیش نیست که چون گلی گیسوی خود را با آن می‌آراییم تا بی فردا زندگی نکنیم.
به راستی آیا نهایت آرامش در واپس خفته است؟ در دیروزها؟
این نه دروغ است و نه حقیقت! که خستگی نسلی رو به زوال‌ست که بی خرد می‌اندیشند و بی دل زندگی می‌کنند و من این جا دل را به چیزی خوش کرده‌ام، به چیزی که توانِ گفتنش را ندارم. توان بر زبان آوردنش را ندارم و همه‌ی این ناتوانی بی‌شمارم را بر سر قلمم فرود می‌آورم تا بر سر آن سنگینی کند، همین یا همان حرف‌هایی که عقل را به ستوه می‌آورد. جان را می‌گدازد؛ یعنی: عشق!

اکنون دیرگاهی‌ست که دیگر به تمام مطالب و موضوعاتی که گرایش به آن‌ها را داشتم، از دست داده‌ام و حس می‌کنم مثل بادبادکی که بترکد، درون و بیرونم یکی شده است.
حالا مدت‌هاست که دیگر نیازی ندارم که دیگران بفهمندم یا باورم کنند. عمری گم شدن در خود و در تنهایی زمینه ساز شرایطی شد که به آن دچارم. در واقع می‌خواهم کنار این تنهایی، بد رنگیِ ایام را از روی ِطرحِ ِزندگیم، هستی‌ام بزدایم. می‌خواهم فراموشش کنم. در این میان اما نه گریزی از آن چه اتفاق افتاده دارم و نه توانی برای ماندن!

 اگر با وجود تو نباشد، منی که تا عمق تنهایی در خود خزیده بودم، فرو شده بودم.... نیازی به دیگری یا دیگرانم نیست. چرا که نه از هجوم خالی اطراف می‌هراسم و نه از حماقت چشم و دل‌ها، که همه‌ی چشمم به دست‌های خودم هست تا بار دیگر با آن ساخته شوم، برُویم.

امشب دلتنگی عمیقی بر من حاکم شده است. کاش حداقل قدرت این را داشتم که هم چون ژید برای خود "ناتانائیل" بیافرینم تا مونس دردِ سرم باشد و همدم بی عقده‌ام در همه حال!
در اتاقم، میان انبوه کتاب‌ها و بوم‌های نقاشی و طرح‌های مختلف و رنگارنگ و سیاه و سفید، کنار همین گیاهانی که در گلدان کاشته‌ام، گلدان‌های سفالی که با دست‌های خویش ساختمشان، کنار مجسمه‌ها و تندیس‌های پیکره‌های نیمه جانی که آفریدمشان، می‌نشینم  و ساعت‌های طولانی، مات و مبهوت با خود کلنجار می‌روم و بر روی تمام مطالبی که بر اهمیتشان محک زده و می‌زنم، تامل می‌کنم و می‌بینم توفیری در هیات وجودیشان ندارد، چیزی تغییر نمی‌کند!
مسائل دیگر هم که بنا به مصلحتند و با داعیه‌ای بر تزویرشان محک می‌زنند، برایم غیر قابل تحمل‌تر از آنند که حتی لحظه‌ای به آن‌ها فکر کنم.
بهرحال شاید یکی از دردهای آدمی‌سطحی‌گرایی باشد و مصلحت گرایی!
شاید درد مسخ شدن باشد در مسلخی به نام زندگی!

اکنون برای فکر کردن حوصله‌ای ندارم. می‌خواهم بروم و روی کاغذی طرح چشمی‌را بکشم، با یک قطره اشک که به خاطر همه چیز فرو می‌ریزد.

تا نهایت با دوست \ شماره یک

فرض را بگیریم که روح، پرنده‌ایست در قفس گرم ِ کالبد، تن، پیکر.
اگر چنین باشد از خود می‌پرسم روحِ من از جنس و شکل و نوع کدام پرنده است؟
غازم؟
جغدم؟
کبوترم؟ 
گنجشگم؟
قناریم؟
عقابم؟
اگر روحم از جنس کبوتران باشد، پس چرا با کبوتران دیگر نمی‌پرم؟ پرواز نمی‌کنم؟ جفت نمی‌شوم؟
اگر روحم از جنس پرندگان است، از نسل و نوع کدام پرنده اس؟
وحشی‌ام؟
دست‌آموزم؟
خانگی‌ام؟
 نه!
احساس می‌کنم روح من کبوتر نیست. اگر کبوتر بود، رام و نرم و خاموش بود. اگر هم می‌خواندم، مثل قناری، مثل مرغ عشق، مثل کلاغ، گنجشگ، حداقل آهسته و خوش و نرم می‌خواندم، زمزمه‌ام دلکش بود و مهرآفرین.
اگر هم از جنسِ وحشی‌اش باشم، دیگر باید در طول این سالیان دراز اُنس می‌گرفتم، خو می‌گرفتم با قفس و دانه، و آسمان را از خاطر می‌بردم، پر  ِپروازم را فراموش می‌کردم.
مگر پرندگان وحشی را رام نمی‌کنند، دست‌آموزشان نمی‌سازند؟ اهلی و پای بند آشیانه‌اش نمی‌کنند؟
نه! چیزی که به نام روح و به صفت پرنده در من است یک کبوتر وحشی نیست که دست‌آموز و اهلی و پای بند آشیانه و دانه شود. این پرنده وحشی‌ست، اما دست‌آموز نمی‌شود، که یک"باز" وحشی‌ست.
یک باز وحشی که از سقف و دیوار و جمعیت هراس دارد و به آبادی و آدمیزاد با چشم دلتنگی می‌نگرد.
با نوازش بیگانه است. به تنهایی خو کرده، خو گرفته به اوجِ پروازش.
دام کجاست؟
دانه چیست؟
از دل ِکوهستان "باز"ی را بردار و بگیر و بال‌هایش را ببند و بیاورش بگذار درون یک قفس طلایی بزرگ.
بهترین دانه را به او بده.
بهترین جای خانه را برای او بگذار.
قفسش را همان جا بگذار.
بهترین و نرم‌ترین بستر را برایش فراهم کن.
بهترین دانه و آب را با مهربانی و لطافت و احتیاط و مهارت پیشش بگذار.
چراغ برق زیبایی را در قفسش نصب کن.
با بهترین و دلچسب‌ترین آتش‌ها فضایش را گرم کن.
دورش را بگیر و هی.... از خط و خال و طوق زیبا و چشم قشنگ و بال و پرهای رنگین و زیبایش، ستایش کن.
نوازشش کن.
با انگشت نرم و مهربان بر سر و پر و پشتش بکش.
نوازشش کن هر روز و هر شب و هر غروب و هر طلوع و هر نیمه شب و هر وقت و بی قت، هر لحظه از او غافل نشو... .هر چه می‌دانی. هر چه می‌توانی.
هر چه به خیالت می‌رسد از نواختن و خدمت کردن و مهربان بودن با او دریغ مکن. چه خواهد شد؟ هیچ!
او هم‌چنان سر در زیر بال خواهد گرفت و در سکوتی سهمگین، که هم سکوتی‌ست وحشی و هم خطرناک، در کمینگاه ِ فرار است.
گریز!
او در چشم‌های همیشه نگرانش، در چهره‌های مکرر و مهربان، در نوازش‌های صمیمیت‌بار، در آب و دانه و...و...و... جز یک چیز نمی‌بیند. جز یک چیز نمی‌خواهد.
گریز!

از میان شلیک کلماتِ محبت‌آمیز و عشق آفرین و تحسین برانگیزی که به سویش پرتاب می‌شود، هیچ واژه‌ای جز "گریز" او را نمی‌خواند. او نیز نمی‌شنود. تا کلمه‌ای، اشاره‌ای، کنایه‌ای، نشانه‌ای از ماندن را احساس می‌کند، با ل‌هایش را به شدت و به سراسیمگی از هم می‌گشاید و سرش را دیوانه‌وار به دیوار می‌کوبد و بی قرار می‌شود. نمی‌داند چه می‌کند!
پس از تلاش‌های جنون‌آمیز و بی ثمرش، با پر و بالی شکسته و ریخته و سر  و پای خونین و مجروح، باز....کز می‌کند گوشه قفس و سر در زیر پر می‌برد و آرام می‌گیرد و با چشم‌هایی که از کینه و درد به سویت می‌تابد، به اندیشه‌ای دردناک فرو می‌رود؛ گریز.

همه مهربانی‌ها آزارش می‌دهند و به چشم‌هایی که به او مهربانی می‌کنند جز دشمنی چیز دیگری نمی‌بیند... و چه دشمنی بدی! دور از اخلاق و وجدانِ اهلی شدن!!

آن هم دشمنی با کسانی که می‌خواهند او این جا باشد. در خانه باشد. جای گرم و ‌امن داشته باشد. سرحال باشد. خوشبخت باشد. اهلی شود. آن‌ها غرضی ندارند! نه چشم به گوشتش دارند و نه می‌خواهند پرش را برای متکاشان بکنند، نه شیر و تخم مرغ و جوجه دارد که شکمشان را سیر کند. هیچی... هیچ!
 فقط "باز" است. زیباست.
 پَلواری که نیست.
گوسفند و گاو و بوقلمون و مرغ که نیست!
"باز" است.
از او فقط خوششان می‌آید. همین و بس!
مگر مردم برای چه قناری و کفتر نگاه می‌دارند؟ برای منفعتی‌ست؟ برای آن که چاقشان کنند و بفروشند و بکشند؟
نه... فقط برای گرمی‌ست!
اما این "باز" هم چنان در کمین فرار و گریز، خاموش نشسته است.
نمی‌جوشد.
سپاسگزار نیست.
حق شناس نیست.
مهربانی و فداکاری صیادش را با سردی و بی تفاوتی جواب می‌دهد.
چه تلخ!
حتی اخم هم دارد. مثل این که آزارش می‌دهند. شکنجه‌اش می‌کنند.
این دیگر چه جانوریست؟ وحشیِ.. .وحشیِ... وحشی!

خاک بر سرت!
برای تو ای باز  ِوحشی، همان صحراها و شکاف کوه‌ها و در و دشت‌های بی کس و هولناک خوب است تا از طوفان‌ها شلاق بخوری، از بارها تازیانه، تا بی آب و دانه بمانی.
در پیچ و خم ابرها گم و سرگردان شوی.
در تیر رس صیادان یک لحظه آرام نباشی.
زمستان‌ها و خزان‌ها و آوارگی‌ها و تنهایی‌ها و سختی‌ها همه در تعقیبت باشند تا گوشه‌ای بیفتی و تنهایِ تنها بمیری و دلی و چشمی هم از مرگت خبردار نشود.
از گورت هم نشانی نباشد.
خاک شوی و بر باد روی.
هیچ اندر هیچ شوی.
اما چه کند این "بازِ" وحشی؟ دست خودش که نیست؟ اهلی نمی‌شود که نمی‌شود. او را خانگی خلق نکرده‌اند.
نمی‌تواند خانگی شود. با آن‌ها که هم جنس او نیستند، اهلی هستند، خو نمی‌گیرد. نمی‌تواند که بگیرد.
نه این که نمی‌خواهد، خیلی هم می‌خواهد. آرزو دارد. چه تصمیم‌ها و چه فریب‌ها و چه تمرین‌ها و تلقین‌ها کرده که خانگی شود. اما نمی‌شود. نمی‌تواند از پَسَش برآید.
وقتی یاد آسمانش می‌افتد. دل.دل. می‌زند. پر و بال می‌کوبد. می‌خواهد بپرد تا افق‌های دور و مبهم. می‌خواهد گم شود در دل آسمان. پنهان شود در سینه‌ی کوه‌ها و صخره‌ها.
همه چیز در قفس برایش کینه است و دشمنی.
نوازش‌ها؛ آزار.
ستایش‌ها؛ دشنام.
مهربانی‌ها؛ خصومت.
خدمت‌ها؛ خیانت.
.... و آشنایی...آخ...آشنایی‌ها... زهر... زهر... زهر...!
هر نگاه ستایش‌آمیزی نیشتریست که به جانش فرو می‌رود.
هر نوازشی پنچه‌ای می‌شود که حلقومش را می‌فشرد.
آه.... چقدر تحمیل یک زندگی بی درد برای یک روح دردمند زجرآور است!
چه زشت است عشق در قفس!
و.... چه شگفت‌انگیز است روح آدمی‌در آن هنگام که از ابتذال  ِروزمره‌گی فراتر می‌رود و در اوج می‌پرد.
فریاد زدم:
دَرِ قفس را باز کنید.
آسمان مرا به من بازگردانید.

بال پروازم تشنه‌ی پریدن است، تشنه‌ی پریدن.

ظلمت آفتاب


به یاد "بهجت " و برای آن روان خسته از تیرگی ها


به صورتش زُل می زنم و به حرف هایش گوش می کنم.
 وقتی چهار ساله بودم ، مادرم رو از دست دادم و پدرم به چهلم مرگ مادرم نرسیده بود ، رفت و با زن دیگه ایی که خواهرش براش نشون کرده بود عروسی کرد.
من و خواهرم کنار نامادریمون بزرگ شدیم.اونم چه بزرگ شدنی....!
سیزده سالم که شد و پوست صورتم گل ـ به ای شد و انار سینه هام جوونه زد ، منو به عقد حسین در آوردن.
حسین آقا بیس وپنچ سالش بود و توی مغازه ی  پدرش مسگری می کرد. من قبل از عروسی اصلا اونو ندیده بودم.شب عروسی که شد برای اولین بار شوهرم رو دیدم! من اصلا تصورش رو نمی کردم که اون مرد زندگیم باشه، اونم حسین، بچه ی کربلا مسگر!
ـ چرا صورش رو نمی کردی؟منتظر کس دیگه ایی بودی؟
ـ نه !من فقط یاد گرفتم منتظر ناجی عالم باشم همون که میاد و دنیا رو روشن می کنه و بساط ظلم رو جمع.
از اینا گذشته ...من از همون لحظه ی اول ازش بدم اومد.به دلم ننشست.کسی هم از من نپرسید که اونو پسندیدم یا نه ؟
کسی ازمن نپرسید اصلا میخوام زنش بشم یا نه؟
کسی به خواست ِ دل من کاری نداشت!
بزرگ ترها باید برام تصمیم یک عمرم رو می گرفتن .حالا از خودم می پرسم که ؛ خُب... خودتون هم می اومدین و باهاش زندگی می کردین ! نکبت ها ...خودشون می دونستم چه لقمه ی کوهی رو برام گرفتن!


درِ اتاق با صدای کش داری روی پاشنه می لرزد و گشوده می شود.کلثوم قابلمه به دست به اتاق می آید و آن را روی اجاق می گذارد و سپس آرام می آید رو به روی پشتی چمپاته می زند و زانوهایش را به بغل می گیرد و رو به پشتی می نشیند و می گوید:
ـ چایی می خوری ؟
لحظه ایی ساکت می ماند و بعد از جایش بر می خیزد و با یک سینی و دو استکان بر می گردد.
آب سماور می جوشد و بوی چای تازه اتاق را پُر می کند. کلثوم در داخل هر دو استکان چای می ریزد و  بار دیگر رو به روی پشتی می نشیند و می پرسد :
ـ گفتم ...چای ... می خوری؟
لحظه ایی ساکت می ماند و نگاهش را می دوزد به نقش گلهای قالی و با انگشت اشاره دست ِ چپش روی نقش قالی دستی می کشد و آرام .آرام خودش را رو به جلو و عقب تکان می دهد. انگار خودش را در درون گهواره ایی تاب می داد.گهواره ی کودکی.
ـ چایت رو بخور سرد میشه. ..ها!
قند را به دهانش می گذارد و استکان چای را سرش می کشد و رو به پشتی می گوید :
ـ امروز صبح... فاطمه خانم ، زن اکبر نجار رو میگم ...ها ، اومد و بهم خبر داد ، زن حاجی حکم آبادی بچه اش رو زاییده، اونم یه پسر! تا اینو گفت ، من توی خودم صد بار مُردم و زنده شدم.دلم می خواست منم یه بچه داشتم!
سپس سکوت می کند و به حالت مُبّهمی در خود فرو می رود و یک باره سرش را میان دست هایش پنهان می کند و روی خودش مچاله می شود و می گرید و می نالد:
ـ نزن...مرد..نزن ! تو رو جونه بی بی خدیجه نزن! من که کاری نکردم ، حرف بدی بهت نگفتم !
چند لحظه به همان حال در خود مچاله شده می ماند و می گرید. زمانی که کمی آرام می گیرد رو به پشتی می گوید:
ـ برات آش پختم. واسه سینه ات خوبه ! چاییدی از بس زیر بارون موندی ...مرد !
لحظه ایی ساکت می ماند و خیره به پشتی ، نگاه غضب آلودی به پشتی می اندازد و می پرسد ؟
ـ چی گفتی ؟ گفتی ...نمی خوری ؟ ای ...به ...جهنم ، به دَرَک !
از جا با حالتی خصمانه بر می خیزد و همین طور که به طرف اجاق می رود، می گوید :
ـ منو باش که به فکر توام تا مبادا مریض بشی ، بعد تو ...تو... بهم میگی آش نمی خوری! خُب نخور. چکارت کنم !
کلثوم قابلمه را از روی اجاق بر می دارد و به لنگه ی در که می رسد قابلمه را محکم به طرف  صحن حیاط می اندازد. قابلمه وسط حیات پرتاب می شود و صدایش در سکوت آن جا می پیچید. پرندگان از روی شاخساران درخت های حیاط به نا گاه می پرند و از آن جا دور می شوند.
 کلثوم لحظه ایی می ایستد و به حیاط نگاه غضب آلودی می اندازد، به محتوای قابلمه که وسط آن ریخته شده است و قابلمه نیز افتاده است کنار حوض رنگ زده ی آبی .
دَر را آرام می بندد و بی تفاوت به اتاق باز می گردد.


روی پوست تن کلثوم عرق سردی نشسته است. قلبش به تندی می تپد و نفس به سختی می کشد.
 از روی تخت بر می خیزد و به طرف پنچره می رود . پرده را پس می زند و آن را می گشاید و آسمان را می بیند. یهنه ی آسمان  یکدست آبی ست. خورشید می تابد و فصل ، فصل بهار است.
ناگهان با دیدن آسمان صورتش را میان دست هایش می گیرد . لحظه ایی بعد شانه هایش نرم و ریز
می لرزند. او گریه می کند و رویش را برمی گرداند به طرف پشتی و شکواییه آمیز می پرسد :
ـ آخه واس چی همه جا تاریکه ؟
کلثوم با نگرانی به اطرافش چشم می دوزد و دستش را روی قلبش می گذارد و نفس عمیقی می کشد و فریاد کنان می گوید :
ـ نه...نه ..نمی خوام ! مگه زوره ...نمی خوام !
 نا گهان هر چه روی میز هست با یک ضربه ی دستش پرت می کند روی زمین و بلند فریاد
می کشد.
 چهار نفر با روپوش های سفید وارد اتاق می شوند . دو نفر دست هایش را می گیرند.
کلثوم جیغ می کشد و خود را با فشار به آن سو و این سو می کشاند :
ــ نه  نمی خوام ...این همه سیاهی رو نمی خوام ! این همه تاریکی رو دوس ندارم ! ولم کن مرد دِ.... چرا دستام رو می بندی ؟ پا گیرم کردی بس نیست ؟ می گم ولم کن . جون ِ بی بی خدیجه ولم کن !
دو نفر او را بر تخت خوابانده اند و سعی می کنند تا دست هایش را به دو طرف  بندند. دو نفر دیگر هم پاهایش را یکی به طرف زاویه ی چپ و دیگری به سوی زاویه ی راست تخت با سگگ می بندند. کلثوم  فریاد می زند. اما به محض این که مایع غلیظ زرد رنگ داخل آمپول را  به رگش فرو می برند، طولی نمی کشد که دو حدقه ی چشمش خیره به سقف می ماند و کف سفید رنگی آغشته به بزاق دهان از کنار لبش می ریزد روی چانه و گونه هایش. لحظه ایی بعد دو حدقه ی چشم بسته می شود . پرستاری با دستمال تنضیف گوشه ی لبش را پاک می کند.


آفتاب از روزنه ی پنچره در اتاق می تابد. کلثوم چشم هایش را می گشاید. کسی از او می پرسد :
ــ حالتان امروزچطور است ؟
او سرش را به طرف صدا بر می گرداند و دلخور و غضب آلود می گوید :
ــ بهتره بری حال آسمون  رو بپرسی ، نه حال منو !
ـ اما من میخوام حال ترو بپرسم !
کلثوم سرش را به طرف پنچره بر می گرداند و نگاهش را می دوزد به آسمان :
ــ چطور می تونم خوب باشم وقتی آسمون با من سر آشتی نداره ! آخه چطوری ؟ وقتی همه جا تاریک و آسمون دیگه خورشیدی نداره !
صورتش را از پنچره بر می گرداند و نالان می گوید :
ــ ای ...وای ... با این همه تاریکی چکار کنم ؟ چرا همه جا تاریکه ؟ چرا من ترو نمی بینم ؟
همه میگن من خیالم برداشته .خورشید هست . آسمون هم آبیه . فقط تو نیستی حسین آقا ! میگن تو مردی ! جوون مرگ شدی ؟ آخه پدرتون خوب، مادرتون خوب  مرد شصت و سه ساله ی ابتر، میشه جوون  و اگه بمیره میشه جوون مرگ؟ پس من چی ؟ من که جونیم رو با دستای خودم چال کردم . خودم رو چال کردم . آرزوهام رو چال کردم. یکی این وسط پیدا نشد و نگفت زن حسابی آخه واسه کی ، واسه چی ؟ آی پدر بی کسی بسوزه ... !
آخه تو به من بگو مرد، اینم شد زندگی ؟ سیاه اندر سیاه ! آخه میشه آسمون خورشید نداشته باشه ؟
ــ سیاه بهتره یا مشکی ؟
کلثوم سرش را به چپ و راست تکان می دهد و لب هایش را  جمع می کند به بالا :
ــ دیگه چه فرقی داره. سگ برادر شغاله !
ــ چرا فرق داره ! مثلا من اول چایی رو می ریزم توی استکان و بعد آبش رو !
کلثوم قهقهه می زند :
ــ تو هم مث ِ حسین آقا چایی می خوری ... ها ! اونم مث ِ تو اول چایی رو می ریزه و بعد آبش رو . اما من اول آبش رو می ریزم و بعد چایش رو ، تازه از این گذشته ، من اول صورتم رو می شورم بعد دستام رو ! از اینم که بگذریم ، اول خواهرم به دنیا اومد و بعد من !
ما دو قلو بودیم . هیچ فرقی با هم نداشتیم .جز این که من یه دقیقه دیرتر از اون اومدم دنیا و اون یه دقیقه زودتر از من ! من یه دقیقه از اون کوچک تر بودم و اون یه دقیقه از من بزرگ تر !
ــ از چه وقته که حس می کنی توی تاریکی موندی ؟
او لحظه ایی به گوشه ایی خیره می شود و انگشتان دستش را نوازش می کند.گردنش کمی خم به جلوست. طوری که مردمک چشمانش زیر پلک ها پنهان شده است و نمی توان  آن ها دید .لحظه ایی بعد سرش را که به بالا می آورد اشک در آن حلقه زده است :
ــ از همون اول ، از همون روزی که نامادریم ، تنها عروسکی رو که داشتم گذاشت توی ماشین چرخ گوشت و منو با زور نشوند جلوش و گفت تا نگاش کنم . من گریه می کردم و پا به زمین می کوبیدم . نمی خواستم ببینم اون با عروسکم چیکار می کنه ! اما می گفت ؛ اگه جُم بخورم کتکم می زنه .
 بعد همین جور که گریه می کردم دیدم که زن بابام عروسکم رو گذاشت توی دهنه ی چرخ گوشت و همین طور که روی لباش لبخند چندش آمیزی نشسته بود و یه نگاه به من داشت و یه نگاه به دهنه ی چرخ گوشت ، عروسکم رو از لنگِ پاهاش گرفت و فرو کرد توی چرخ گوشت . عروسکم از اونور چرخ گوشت مث ِ گوشت چرخ کرده اومد بیرون. با بیرون اومدن تن ِ چرخ شده ی عروسکم  کم.کم سیاهی جون گرفت و اومد بیرون تا رسید به شب عروسیم با حسین آقا !
حسین آقا رو دوس نداشتم.از همون اول ازش بدم اومد .اما با خودم گفتم یه روزی ازش بچه دار که بشم شاید مهرش به دلم بشینه . اما کدوم مهر و کدوم دل !؟ با خودم گفتم شاید اگه بابای بچه هام بشه  منم یه جورایی پا گیرش میشم اما بعدش کاشف به عمل اومد که ؛ آقا اجاقش کوره !
 بی بی خدیجه ، مادرش رو میگم ..ها ... ، اول نمی خواست قبول کنه . اصلا باورش نمی شد . تا این که رفتیم دکتر .اول منو بردن پیشش . آخه همه می گفتن؛ حتما این منم که اجاقم کوره ، هنوز هیچی نشده بود مادرش براش هَوّی منو هم نشون کرده بود ! تا این که دکتر بردنم و او گفت که من بچه ام میشه و حسین آقا اجاقش کوره ! هیچ کس باورش نمی شد و باز منو بردن دکتر . ده تا ...شایدم بیست تا دکتر بردن ! همشون گفتن ؛ بچه ام میشه . اون روزا اصلا فراموشم نمی شه ، بی بی خدیجه به زمین و آسمون فحش دنیا رو کشید و زد توی سرش . حسین آقا هم رفت و ریش گذاشت و این جوری قیافه اش که نکبت بود ، نکبت تر شد. خاله اش هم رفت دنبال جعفر رمال تا براش دعا بگیره .اما دعاهای جعفر رمال هم کارساز نشد که نشد !دیگه منم نا امید شدم و این جوری از حسین آقا بیشتر بدم اومد !
یه روزی توی حیاط ، زیر نور خورشید نشسته بودم ، دلم گرفته بود . از چی ؟ یادم نیس! به آسمون که نگاه کردم دیدم ابرا دارن روی خورشید رو می گیرن. اول فکر کردم می خواد بارون بگیره، اما بارون رو چی به اومدن... اونم توی فصل تابستون ! بعد آروم . آروم خورشید رفت زیر ابرا . من همون روز خیلی ترسیدم  ! رفتم پیش مینا خانم ، زن همسایه مون ، بهش گفتم ؛ نگاه کن خورشید داره میره زیر ابرا ... میخواد بارون بگیره ...ها ! اونم یه نگاه به من و یه نگاه به آسمون انداخت و گفت ؛ خورشید داره گُر .گُر می سوزه کلثوم خانم، این حرفا کدومه !
من اون هیچی بهش نگفتم و اومدم خونه ، اما هر چی بعد از اون روز به آسمون نگاه کردم از خورشید خبری نبود که نبود. اما من  چه با " خورشید " و چه " بی خورشید "  هر چی بچه توی محله مون بود می شناختم، حتی بهتر از خودشون می دونستم که چه وقت به دنیا اومدن .کدوم ماه ؟ کدوم سال ؟ کدوم روز ؟ اما تا می اومدم از بچه ها با حسین آقا حرف بزنم ، اون خدا بیامرز تَرکه رو بر می داشت و خیس . خیس به تنم می کشید و کتکم می زد. فحشم می داد . بعد هم به بابا و مادرم فحش خار و مادر می داد و خوب که کتکم می زد با زور لباسام رو از تنم می کند و  زور . زورَکی با من می خوابید!
بعد که کارش تموم میشد لباسام رو به طرفم پرت می کرد و می گفت ؛ بپوششون !
 لباسام رو که می پوشیدم بهم می گفت ؛ " حالا یه چایی واسه خوش دستیم درست کن ، مادر جنده " !
ــ شما چیکار می کردی ؟ گوش می دادی به حرفش ؟
کلثوم انگشت اشاره ی دست چپش رو می مالد روی چشم راستش .
ــ هیچی ! کاری نمی کردم ! به بدبختیام با این مرد فکر می کردم. حالا هر چی میرم پایین . میرم بالا. همه جا سیاهه ! از این قرص ها گرفته تا در و پنچره و دیوارها و خونه ها و کوچه ها ، حتی آدما هم سیاه شدن  !
وقتی سیاهی همه جا رو گرفت ، با خودش تموم بچه های محله رو هم برد. بعد کنار دَرِ همه ی خونه ها پُر شد از خُنچه های سیاه که روش یه عکس سیاه و سفید زده بودن و به دورش نوار سیاهی هم کشیده بودن .
حالا هر روز یه خانمی آمپول به دست میاد این جا که لباسای سیاه به تن د اره . وقتی ازش می پرسم که واسه چی سیاه پوشیدی ، بهم می گه ؛ سفید پوشیدم . بهش میگم ؛ شوخی ات گرفته !حالا منو سیاه می کنی؟ اونم من ؟ منی که پشت ِ دست ِ سیاهی رو خوندم!بعد هم بهش گفتم ؛ تو هم سیاه شدی ! اما اون میگه؛ اگه بخوابم حالم بهتر می شه.
اما من که حالم بد نیس ! این دنیا حالش بد شده ، دیگه خورشید نداره !
کلثوم لحظه ایی ساکت می ماند و سپس انگشت اشاره اش  را به چشم چپش نزدیک می کند و کمی به انگشتش نگاه می کند و آن را روی پلک هایش می گذارد و می گوید :
ـ سیاهه ....سیاه ِ سیاه ! نه این جوری نمیشه چیزی رو دید !
اون روزی هم که مادرم برای همیشه رفت همه جا سیاه بود . همه سیاه پوشیده بودن و چای سیاه
می خوردن و حرفای سیاه می گفتن .هوا بوی  آب مونده رو می داد. بابام با دستاش روی سرش می زد و می گفت ؛ دیدی چه خاکی به سرم شد ! لباس سیاهش رو تنم کردم .
من چیزی از حرفای بابام نمی فهمیدم. ملا تقی به بابام گفت ؛ زمین دلش وَرَم کرده . باید یه گودال بکنیم ! ملا تقی سر یه گودال وایستاده بود. توی گودال سیاه ِ سیاه بود !
مادرم رو لای یه پارچه ی سیاه پیچیدن و گذاشتن توی اون گودال تاریک و سیاه . من همون روز بود که صدایی رو از ته گودال شنیدم که حرفای سیاه می گفت.
چشمان کلثوم بار دیگر مملو از اشک شد و ادامه داد :
ــ  سال هاست که چشام مث ِ این ستاره ها دنبال خورشید می گردن!
لحظه ایی عمیقا به چشمانش نگاه کردم و نبضش را گرفتم که آرام می زد. او پلک هایش را روی هم گذاشت و سعی کرد نفس عمیقی بکشد. چیزی مثل کشیدن یک آه بلند از حنجره اش بیرون آمد و زیر لب زمزمه کرد : من خسته ام .من از این روزگار  خسته ام. خیلی هم خسته ام !


در چشمان کلثوم نوری نمانده بود نفس هایش بریده و بریده از گلو بیرون می آمد. حرارت تنش رو به پایین بود و وجودش از کرخی و گنگی گواهی می داد.  دستم روی نبض دستش بود که کند می زد. اما چشم هایش اندکی باز بود و به  پنچره نگاه می کرد. آرام زیر لب گفت :
ــ باید "خورشید " همین جاها باشه . پشت این تاریکی !
کلثوم به پنچره نگاه می کرد. لحظه ایی  شعاع نور خورشید در چشمانش درخشید .او لبخندی زد و همین طور که بی رمق  روی تخت دراز کشیده باقی مانده بود چند بار سعی کرد خودش را به طرف تابش نور بکشاند. اما بی فایده بود. در وجودش رمقی نمانده بود.
تابش نور خورشید آرام . آرام در اتاق پهنا گرفت. لحظه ایی بعد تمام نور پشت پلک های بسته ی کلثوم نشست.

ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه جنازه ی زنی از اتاق 173 بخش بیمارستان روانی "شفا" وارد سردخانه ی بیمارستان شد. نامش کلثوم ملکیان بود.
از پشت میز مطبم برخاستم و پرونده ی درمان او را بستم  و به سوی پنچره ی اتاقم رفتم و به بیرون نگاه خود را دوختم.
خورشید در آسمان می درخشید. پرنده ها پرواز می کردند. گل ها شکفته و شاخه ها سبز بودند.عابرین از کوچه ها و خیابان ها عبور می کردند و زندگی در شکل عادی خودش در گذر بود .

زمستان 1370
ایران




* "بهجت " نام یکی از زندانیانی ست که در دوران اسارتم او را تجربه کردم. وضعیت و موقعیت او را در دفتر خاطرات زندانم "مصلوب" نوشته ام.اما هریک از این عزیزانم در دوران اسارتم این تقاضا را از من داشتند تا اگر رها شدم، زندگیشان را همان گونه که تجربه کرده ام و شنیده ام ، نوشته و از آن قصه ایی بیافرینم. اکنون که  سه سالی از رهایم می گذرد لحظه ایی فرا رسید تا آفریننده ی زندگی بهجت باشم.
اکنون کارکتر این قصه در ذهنم صاف و شفاف ، نشسته است .کارکتری که زندگی و سر نوشتش، در یک نقطه ی تلاقی او را در من آفرید و نه من او را !

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

رقص مرگ 2

باز می گردم سوی رفتن، به جانب بازگشتن و در حالی که فرو می ریزم می ایستم.
آه ... در برخاستنم غوغایی فرو ریختن هاست و من می روم در حالی که ایستاده ام و از دریچه ی تاریک چشم هایم به روشنی روزنه ایی چشم می دوزم.
صدای گاه هایم از عمیق ترین فصول تنهایی می آید.

من در لحظه ی طلوع به غروب رسیدم و از لحظه ایی که هستی یافتم خود را در نیستی دیدم.
آغاز سحرگاه من در شبانی تیره و تاریک بود و از ستیغای نیمه روشن خاکستری خواستم تا مرا در شبانه ها جا دهد و ابدیتم در نیمه ـ روشنایی اش بماند و در آخرین نفس هایم غریب ترین بادهای جهان به گوش رسد و شاخسارانم مامن بی جفت ترین مرغان زمین گردد!

ای سایه ی سرگران
از کدامین گوشه ی عدم برخاسته ای؟ از پشت کدامین صخره ی ابدی؟
که خیزشت از سنگ  ـآمیزترین بسترهای زمان جاریست!
کدامین بیراه ی جهان از جهنم ـ درّه ی زادگاه ِ روحِ ِ برزخی ات می گذرد؟

ای نسسیم های نا وزیده و ای بادهای متراکمِ خانه بر دوش
پژواک پرنده گی ام را بردارید و با خود به اقلیمی ترین سرزمین اساطیری ببرید، که سرنوشتم عصمتِ گناهم را   نبخشید  واز بی گناهی عصیانم نگذشت!

آه! هنوز دستانم بوی بیکرانگی سخاوت را می دهد و از دور پیشانی خورشید وارم پیداست.
هنوز چشمانم نگران خوشه ها و نیلوفران است. هنوز آن کاروان پنهانی خیال در بیابان اندیشه ام در رفت و آمد است.
هنوز کودکان و طفلان باستانیِ بازیگوش در سواحلِ یادم با بادبان حوادث بازی می کنند.
هنوز آن پیامبران دوره گرد در برابر چشمانم مذاهب منسوخ خود را تبلیغ می کنند.
هنوز در پناهگاه روانم اوراقی از کارنامه ی انسان بایگانی ست....و من این زخم دربه در،...و  من این درخت افسوس مثل تنهایی روی ایوان ایستاده ام و به جغرافیای حیرت می نگرم.

ای پادشاه آفت
زانوانم در ماسه های غربت فرو رفته است و کودکانم خون از دماغ  احساس می ریزند و خواب خنجر می بینند.
 بسترم پر از مارهای افعی ست و عاطفه ام چشم به راه مسافری ست محال.

امشب
در شیون آه ها، در گورستان کهنه ی خاطراتم،در فراموشی یک خیال بکر و شفاف، یک رویای صادقانه ام.
امشب
 اشکی معصومم که بر جنازه تو می چکد.

                                                                بهار 2010

رقص مرگ 1


تلخ است که در سحرگاه روز ی آفتابی از چراگاه نیستی که در آن فربه شده ایی بنویسم.
بنویسم که تو از ریشه های مرگ بارور شده ایی و خود را به چشمه های کدر و برکه های ظلمت عادت داده ایی و ذائقه ات را همواره در جهت مخالف گیاه رعایت کرده ایی.
 آه ...باید خود را از این وّهمِ افسانه ایی نیاکان وارهاند و در سایه ی دانایی پنهان شد.

عجب از تو
که دریچه ی قلبت هرگز به مجاورت برگ ها و مجالست پیچک ها گشوده نشد!
عجب از تو
که عمری در کنار برگ بوده ایی اما زبان ریحان و لهجه ی گیاه را نیاموختی!
در نگاه تو بیگانگی با عادتِ رویش مشهود است و پندار مه گرفته ات به بیکرانگی جهان نمی اندیشد.
عجب از تو
که آن چشمان مغرور زمینی ات بوی سیاهچال های قرون را می دهد و طبیعت کاسبکارانه ات از وزن نیلوفر در ترازوی زمان عاجز است!
به راستی که رگ های ما دوگانه اند و اصوات ما ناهمخون و فاصله ی ما به اندازه ی ستاره ها و سمت حیاتمان در جانب مخالف یکدیگر ست.
باید برخیزم و روی جراحت اندوهم گلبرک نعنایی بگذارم.
دیگر بس است در سلول محقر و ظلمانی تو ماندن!
دیگر بس است به اجسام عنصری شبیه گشتن و به افول دل و جان و اندیشه چشم دوختن!
دیگر بس است نگاه را به ولوله ی جوانه ها بستن و لب ها را با آهِ آتشینِ غنچه هایِ سوری معطر کردن!

امروز در هرم فرعونی ات، کنار جسد مومیایی شده ات می ایستم و مرگ تو را به خود تبریک می گویم.
صدای این پایکوبی ام را با سایه ام می شنویی؟ این صدای پایکوبی مرگ بر پله های شفاف زندگی است.

اکنون باید آرام گرفت و خود را در ابتدای جهان تصور کرد و توان این را داشت که به منظره تکوین حیات خویش نگریست.
باید جراحت روح را به بال پروانه ها سپرد و عصب های روان را به گلبرگ گلی نشکفته  بخشید.
باید برخاست و نفس بلندی رو به خود کشید.
آری نفسی روبه خود!
                               

                                                           بهار 2010
pdf